ديگر چيزي نمي فهمم
گرداگرد اردوگاه بزرگ، دشک هاي ضخيم و محکم گسترده اند به رنگ سرخ مخملي و پشتي هايي با همان رنگ و ضخامت و زيبايي. حاجياني که زودتر رسيده اند، دشک ها را تصاحب کرده، بستره هاي سيارشان را روي آنها پهن کرده و دراز کشيده اند، جنرال داوود، معين وزارت داخله، کتاب مناسک حج داکتر علي شريعتي را مطالعه مي کند، اين کتاب که تحليلي جامعه شناختي را از اعمال و مناسک حج ارايه مي کند با قلمي زيبا و جذاب نوشته شده و خواننده را به زاويه هاي گرم معاني رازآلود و مفاهيم پندآموز و دلچسب مي برد و روح و روان وي را به شور و جد مي آورد.
در گوشه يي چند تن از اعضاي بلند پايه ي دادگاه عالي افغانستان گرداگرد آقاي معنوي معاون سابق اين دادگاه جمع شده و گرم گفت و گو و مباحثه ي علمي و فقهي و حقوقي اند.
آقاي پتمن معين وزارت معارف و نعيمي والي ميدان وردک – اين دو دوگانه هاي تفکيک ناپذير از يکديگرند – با آقاي مالک برادرزن آقاي کرزي در يک جا نشسته گپ مي زنند، محي الدين بلوچ مشاور ديني رييس جمهوري مي آيد و به هر جمع و دسته نگاهي مي اندازد و سرانجام ترجيح مي دهد که در جمع پتمن و مالک و نعيمي بپيوندد، هر چه نباشد اينان به مرکز اقتدار و مرجعيت تصميم گيري کشور نزديک ترند. در هر گوشه که نظر مي اندازي، گروه هاي سه – چهارنفره دورهم نشسته صحبت مي کنند و از اين ترکيب و دسته بندي، به خوبي مي توان نوع گزارش ها، سليقه ها و پيوندهاي فکري و زباني را تشخيص داد. چند نفري که با هيچ دسته و گروهي نتوانسته اند دمخور شوند و يا حال و حوصله ي بگومگو و اختلاط را نداشته اند، خود را درون بستره هاي سياحتي پت کرده و خوابيده اند، من هم، تنها در ميان اين جمع، در گوشه يي بستره ام را مي گشايم و روي آن دراز مي کشم، پشت سرم، گفت و گوي آرامي درگرفته، به زبان عربي، کوشش مي کنم از لابلاي اين گفت و گوها چيزي بفهمم، سه نفر عرب که از جمله ي ميزبانان حاجيان افغاني اند، جوان و خون گرم به نظر مي رسند و يکي دونفرشان که فورم و نشان عسکري و افسري دارند، يک مولوي جوان افغان را در ميان گرفته و سوال پيچ مي کنند. مولوي جوان که ريشي سياه و نازک دارد و به زبان عربي فصيح مسلط است، در هر مورد توضيحاتي مي دهد. جوانان ميزبان سعودي اما از حواشي مسايل افغانستان، گروه ها و تنظيم ها و روند کنوني به نقطه ي اساسي مورد نظر خود گريز مي زنند و مي پرسند: آيا اسامه بن لادن زنده است؟! مردم افغانستان درباره ي او چه نظري دارند؟...
بار ديگر متوجه مي شوم که بن لادن حتا در ميان افراد امنيتي عربستان به يک چهره ي جذاب و اسطوره يي تبديل شده است، او را مرد طلايي عرب مي دانند، مردي که با تشکيل سازمان مخوف القاعده و راه اندازي موج وحشت در جهان، کابوس دنياي غرب شده است.
مولوي جوان کوشش مي کند با زبان نرم و متحاطانه به گونه يي که ميزبانان را ناخوش نيايد در اين مورد سخن بگويد و از زنده بودن بن لادن اطمينان دهد. وي نيز، زرنگانه از بن لادن – طالبان گذر مي کند و مي گويد: خوشبختانه جريان پيوستن طالبان به پروسه ي صلح تقويت شده است. مولوي جوان مي کوشد طالبان را نيز از بسياري از ترورها و دهشت افگني ها تبرئه کند و به همين خاطر مي افزايد: در پس بسياري از اعمال ددمنشانه يي که به طالبان کرام نسبت داده مي شود، دست پاکستان و سازمان استخبارات اين کشور قرار دارد...
جوانان عرب مثل اين که اين سخنان چندان برايشان دلچسب نيست و احساس مي کنند که مولوي جوان از اصل موضوع دور شده است، مجدداً از اسامه بن لادن، شخصيت و ميزان نفوذ و محبوبيت وي در ميان افغان ها مي پرسند، مولوي جوان ناگزير از يک شرح و تفصيل در مورد طالبان و عملکرد آنها مي شود و برخي نفرت ها و اشتباهات دوران تسلط طالبان در افغانستان مانند کشتن يک رهبر شيعي اين کشور به نام عبدالعلي مزاري و تشديد صف بندي هاي قومي و سمتي و زباني و افکندن تخم نفاق ميان اقوام اين کشور را برمي شمارد...
موضوع نمايان در اين بحث ها، ذهنيت تيره ي اکثر سعودي ها و عرب ها نسبت به اتحاد شمال و اقوام فارسي زبان افغانستان است. آنان واژه هاي شمال، شيوعي، کمونيستي و شيعي را با هم و در معناي واحد استعمال مي کنند، مخصوصاً فکر مي کنند که شمال با ايران و روسيه و هند پيوند استوار دارد و اين دليل واضحي بر انحراف و کفريت آنهاست....
مولوي جوان اگر چه توضيح مي دهد که رهبران جبهه ي شمال مانند استاد رباني، احمدشاه مسعود و استاد سياف و ده ها تن ديگر همگي از علماي جيد حنفي و مروج شريعت غراي محمدي در افغانستان بوده و هستند؛ اما ظاهراً جوانان سعودي به غير از استاد سياف به ديگران چندان باور و ارزشي قايل نيستند. فقط مي گويند که بلي احمدشاه مسعود کسي بوده که به "اسدالپنجشير" معروف بوده و سرانجام به دست دو جوان عرب که در لباس خبرنگار پيش او رفته بوده اند، به قتل رسيده است.
چند روز پيش با چند تن از افغان هايي که مقيم سعودي هستند صحبت مي کردم، آنها نيز هر کدام قصه هاي تلخي از ذهنيت و عملکرد عرب هاي سعودي نسبت به فارسي زبانان افغانستان حکايت کردند، يک جوان گفت: روزي در يک تکسي نشسته بودم و راننده ي تکسي پرسيد از شمال افغانستان هستي يا از جنوب؟ گفتم از شمال و او بي درنگ تکسي را ايستاد کرد و با خشونت از من خواست که پايين شوم...
اگر چه پنج سال از تحولات جديد افغانستان گذشته است و طالبان از اريکه ي قدرت به زير افتاده ودر مغاره ها پناه برده اند. اما آنان هم چنان در ذهن اعراب سعودي جايگاه و نفوذي عميق دارند، باور عمومي سعودي ها اين است که افغانستان کشوري اشغال شده است و بن لادن و ملاعمر مانند مجاهدان صدر اسلام در حال پاک کردن آثار نام هاي کفر و ارتداد و اشغال از سرزمين مقدس اسلام اند، براي آنها قابل درک نيست که خودشان تا مغز استخوان در معرض نفوذ و سلطه ي غرب قرار دارند وبي اجازه ي قصر سفيد آب نمي نوشند. اما به حال ملت افغانستان به خاطر حضور امريکا در اين کشور گريه مي کنند.
مي بينم که تلاش هاي مولوي براي اقناع جوانان عرب ادامه دارد اما ظاهراً چندان موثر نيست، طنين بحث ها و گفت و گوها آهسته آهسته به نجواي گنگ و آرام بدل مي شود و خستگي و خواب در تمام تار و پود وجودم رخنه مي کند، ديگر چيزي نمي فهمم....