تبليغاتX
.:: گــپـــگــفــت ::.
قطره در دریا بیست وهفتم

چقدر بدبختيم!

هرچه مي گردم گوشه ي خلوتي پيدا کنم و خاطراتم را بنويسم، نمي يابم، در کمپ جايي که نشسته ام، جيب بيگم را باز مي کنم، قلم و کتابچه را مي گيرم تا چيزي يادداشت کنم، احساس مي کنم هزار چشم به من و کاغذي که در آن مي نويسم، مي نگرند، به سرعت قلم و کاغذ را در جيب بيگ مي گذارم، از جاي خود برمي خيزم و از کمپ مي زنم بيرون. کوچه ي پهن و طويلي است، نمي توان گفت که از دو سمت دقيقاً تا کجاها امتداد يافته است. از چپ مي دانم که به جمرات مي رود اما از سمت راست تا دورترين نقطه ها در منا که امکان نصب خيمه و خرگاهي هست، دو طرف اين کوچه، محل استقرار حجاج جنوب آسياست و ادارات مطوفين، صحت عامه، پليس ، شرطه ، مراکز راهنمايي حجاج و شئونات ديني مربوط به حج نيز در اين کوچه به چشم مي خورند.

روي يک لوحه ي برقي- اسکريني- بزرگ، کروکي اين منطقه که مربوط به حجاج جنوب آسياست، حدود هشتاد نقطه را مشخص مي سازد که در هر نقطه، دهها خيمه و کمپ برپاست؛ پاکستان، هند، بنگلادش، ايران، امارات، بحرين و تمام کشورهاي خليج و ... کوشش مي کنم در دو سمت اين کوچه جاي مناسبي براي نشستن و چرت زدن پيدا کنم اما نمي شود، ازدحام لحظه به لحظه بيشتر مي شود و قدم به قدم مردم اعم از زن و مرد، روي کارتن ها و فرشهاي حصيري وپلاستيکي و نخي افتاده و يا در حال ذکر و نماز و نيايش هستند. سرگردان و بلاتکليف به پيش مي روم و مي خواهم اين کوچه را تا انتها بروم اما هر چه پيشتر مي روم ازدحام و بيروبار بيش تر مي شود، از پشت سرم، دو واژه ي فارسي "سرگردان" و "بيچاره" به گوشم مي خورند، گوش تيز مي کنم، صداي بگومگوي دو افغان است که از مشکلات خود بحث مي کنند، روي برمي گردانم مي بينم که يک مرد ميانسال چهارشانه ي تنومند همراه با يک ريش سفيد ناتوان که کمرش کمي خميده و پاهايش هنگام راه رفتن کشيده مي شوند، با هم مي آيند و گرم گفت و گو هستند. نزديک تر مي روم  مي پرسم آيا شما افغان هستيد؟ مرد ميانسال جواب مي دهد: بلي. مي پرسم از کجاي افغانستان هستيد؟ مي گويد: از مزار شريف. مي گويم کمپتان کجاست؟ مي گويد ما کمپ و خيمه نداريم، سرگردان ميان کمپ هاي ديگران راه مي رويم...، پيرمرد يکباره به فغان مي آيد و مي گويد: دو روز است که از جمع همراهانم جدا شده ام، بيچاره و درمانده ميان کمپ هاي ديگران راه رفته و دوستانم را جست و جو کرده ام، تازه اين برادر افغانم را پيدا کرده ام تا محل استقرار افغانها را نشانم بدهد. مرد ميانسال مي گويد: افغانها که قرارگاه ندارند، هر گروهشان در يک نقطه به صورت پراکنده زندگي مي كنند، من و دوستانم وقتي اينجا آمديم، هر چه گشتيم جايي براي نشستن پيدا نکرديم، خدا خير بدهد يک نفر مومن پيدا شد و ما را در پهلوي کمپ خود جاي داد... مي گويم امسال وزارت حج و اوقاف ظاهراً کمک هاي بيشتري به حجاج داشته . به نظرتان در مقايسه با سال گذشته اوضاع کمي بهتر نشده است؟ هر دو يک صدا مي نالند: به هيچ وجه، تنها امسال، آريانا در کار انتقال حجاج کمي منظم تر عمل کرد اما ساير مشکلات همچنان باقي است.

مي پرسم مهمترين مشکلات شما کدام ها هستند؟ مي گويند هزار مشکل داريم. مي گويم ممکن است چند تا از اين هزار مشکل را حساب کنيد، نترسيد من خبرنگار هستم مي کوشم مشکلات شما را يادداشت کنم و به مراجع مربوطه انتقال دهم، با ناباوري به صورتم نگاه مي کنند و همچنان که قدم هاي خودر ا تيز تر برمي دارند شروع مي کنند به بيان مشکلات شان.

ببين برادر! هيچ کس در عربستان مانند حجاج افغاني بيچاره و بي سرپناه و بي صاحب نيست. حجاج کشورهاي ديگر در قالب کاروان ها مي آيند، راهنما دارند، محلات و هوتل هاي محل استقرارشان در مدينه و مکه معلوم است، کمپ هاي شان در عرفات و منا پيشاپيش مشخص است. احکام و مناسب حج توسط راهنمايان و علماي موجود در کاروانها برايشان تشريح مي شود، به صورت گروهي با بيرق و نام و نشان کشورشان به انجام مناسک حج مي روند اما حجاج افغاني کدام يک از اين ها را دارند؟ ما حاجي نيستيم، ما مثل سگ هاي سرگردان ميان کثافات مي لوليم و تکاليف و اعمالمان را از روي اعمال ديگران بو مي کشيم...

مي گويم ظاهراً براي شما هم هوتل و مهمان خانه گرفته اند. نمي گذارند حرفم تمام شود مي گويند مثل اين که تو مأموردولت هستي و مي خواهي از زبان ما نوشته کني که چه خدمات شايسته اي دولت افغانستان براي حجاج انجام داده است، برادر يک کمي شرم و حيا هم خوب است. پيش کشورها و مردم ديگر افغانها را خوار و بي آبرو نسازيد... هر دو، قدم ها را سريع تر بر مي دارند و در يک کوچه ي فرعي مي پيچند و از نظرم ناپديد مي شوند...

برمي گردم و براي تثبيت اسامي و محل استقرار کشورهاي جنوب آسيا به کروکي بزرگ نصب شده در کنار يک دفتر راهنمايي حجاج جست و جو مي کنم. هيچ نام و نشاني از افغانستان نمي يابم، پشت دروازه ي هر کمپ نام و نشان کشور، بيرق ملي و نشانه ها و سمبول هاي ملي اش نصب است، حجاج و مخصوصاً جوانان آن کشور با لباس هاي بومي و وطني در پيرامون کمپ نشسته و به گفت و گو و راهنمايي هم وطنان خود مشغولند اما افغانستان مانند هميشه از اين نقشه ناپديد است. مثل اين است که بيست و پنج هزار حاجي افغان در ميان صخره ها و چغوري ها و يا حواشي کمپ هاي ديگران آب شده ورفته اند به زمين و مثل هميشه از اين کشور و حجاج آن در عربستان سعودي هيچ نشان و تشخصي در ميان نيست.

سرم چرا مي چرخد؟ حال خوبي ندارم، حالت تهووع دارم، کوچه ي به اين فراخي و طول و پهنا چرا در نظرم تنگ شده است؟ نفسم بند مي آيد، در گوشه يي مي نشينم، کنار يک نل آب، کمي آب به سر و صورتم مي زنم و دست هاي مرطوبم را پشت سر و گردنم مي کشم، از خودم بدم آمده است، کمپ شاهانه و دسترخوان رنگيني که ميزبانان عرب براي ما آماده کرده اند و چهره ي چروکيده و چانه ي لرزان پيرمرد و آن صداي شکسته و ضعيف و درمانده اش، هر دو از پيش چشمم رژه مي روند، من چه کسي هستم؟ مربوط به کدام کشور و متعلق به کدام ملت؟ نشانه ي حثيثت و اعتبار و وقار ملي ام کدام است؟ کشوري که نامش را در هيچ کجاي اين نام ها و بيرق ها نمي توان يافت و نشانه ي حضورش در گستره ي منا گم شده است، ردپاي کبوتران سپيد بال اين کشور را بايد در ميان زباله ها و در لابلاي سنگ ها و صخره ها جست ، بي نام، بي نشان و بي تشخص، چقدر بدبختيم...!

////////////


 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت توسط سانچارکی |