از تمام وجودت بوي خوش خدا متصاعد است
مي خواهيم به منا برگرديم، قيامتي برپاست، تمام راه هاي منتهي به منا بسته است، امکان راه بازکردن و رسيدن به منا در اين وضعيت، دشوار است اما بايد حوصله به خرج داد و ساعت ها پشت صف طولاني وسايط به انتظار ايستاد. من که در سرويس خانم ها سوار شده ام، با چند تن از مردان ديگر در سيت هاي عقبي موتر نشسته ايم، از شدت خستگي و کوفتگي به خواب مي روم، فکر مي کنم بعد از نيم ساعت يا حداکثر يک ساعت به منا مي رسيم و در جايگاه يا خيمه و خرگاهي که براي ما برپا کرده اند، مستقر خواهيم شد، خواب طولاني مي شود، خواب و بيداري، موترها، مردم ، ازدحام، خواب و بيداري، ساعت ها مي گذرد و موتر، گاه کند و گاه با شتاب مي رود اما چرا به منا نمي رسيم؟ در ميان خواب و بيداري، گيج و گنگس و گول، يکباره در ذهنم جرقه مي زند که اين همه راهپيمايي و با اين سرعت به کجا مي رويم و چرا به مناء که فاصله يي بيش از 15 دقيقه با مکه ندارد نمي رسيم؟ اين لوحه ها و تابلوها، نشانه هاي شهر مکه اند، و سه ساعت است که در شهر مي گرديم بدون آن که راه ورود به مناء را پيدا کنيم؟ سرويس به يک راه ديگر مي پيچد، راهي ناشناخته، مي رود و مي رود، بيابان است، اطراف تاريک است، نشانه يي از برق و دکان و مغازه نيست. پوليس راه است. تلاشي است، دوردست ها، تاريک و مبهم و ترس آور مي نمايند، نشاني از آبادي نيست، سرويس به سرعت مي رود، وارد يک سرک فرعي مي شود، به دست راست مي پيچد، وارد يک تونل مي شود، تونلي بي نام و نشان، سرعت سرويس بيش تر مي شود، مثل اين است که کسي ما را تعقيب مي کند، مثل اين است که سرويس مي خواهد پرواز کند، در ذهنم مي گذرد که آيا ما در مکه هستيم، در مناء يا جاي ديگر؟...
چرا در اين سه ساعت که اکنون وارد ساعت چهارم شده ايم و شب از نيمه گذشته هنوز به مناء نرسيده ايم؟ نکند به راه ديگري رفته و يا راه مناء را گم کرده باشيم؟! در ذهنم به سرعت برق خطور مي کند، نکند اخلالي در کار باشد و دست پنهاني خواسته باشد ما را سرگردان بسازد؟ درست است که اينجا، شهر مکه، محل امن است اما طالبان و القاعده براي رسيدن به اهداف خود هيچ مرز ممنوعي نمي شناسند و ... يک مرتبه ناخودآگاه صدا مي کنم، آقايان، خانم ها!معلوم است که ما در کجا هستيم و کجا مي رويم؟ چرا اين قدر سرگردان و بدون تکليف دور خود مي گرديم و يا در راهي روان هستيم که راه مناء نيست؟ فکر نمي کنيد که اخلالي در کار باشد، فاصله ي ميان مکه و مدينه پانزده دقيقه است ولي ما تا کنون چهارساعت است که راه مي رويم. آرام در گوش آقاي عزيز مي گويم: ما ربوده شده ايم...! با شنيدن صداي ربوده شدن،وي از جاي خود مي پرد و در حالت نيمه هوشيار و نيمه خواب، سرعرب ميزبان داد مي زند: ما را به کجا مي بري؟ ... مرد عرب با کمي خود باختگي و خنده ي مصنوعي کوشش مي کند توضيح دهد که قضيه از چه قرار است اما عزيزجان رييس دفتر باباي ملت که به شدت برافروخته است، بر سر يکي از افغان هاي ميزبان که جوانک نورسيده يي است، فرياد مي زند: تو چرا آرام و خاموش نشسته اي و از رفيقانت نمي پرسي که ما را به کجا مي برند؟ جوانک مجال توضيح نمي يابد و زير باران سرزنش و ملامت دست و پاي خود را گم مي کند و ناگزير به قسمت جلو سرويس پيش ميزبان عرب و درايور مي رود و از آنها به صورت دقيق تر معلومات مي خواهد، سرويس بازهم در راه پيچناک ديگري سرعت گرفته است، روي سرک سمت راست، يک موتر پوليس و چند نفر ديگر به چشم مي خورند که دور يک جنازه جمع شده اند، يک حاجي با موتر تصادف کرده، مرده و روي سرک افتاده، احرامي اش را رويش انداخته اند و او آرام به خواب ابد فرورفته است، سرويس، غرش ديگري مي کند درايور اکسليتر را بيش تر مي فشارد و موتر در سينه ي فراخ و سياه سرک شتاب مي گيرد، کمي پيش تر، جنازه ي ديگري روي سرک افتاده، وضعيت خطرناکي است... عزيزجان بار ديگر سرپيش خدمت افغان داد مي زند و مي گويد: تو اصلا چه کاره يي؟ زبان داري يا نه؟ گنگ که نيستي؟ از اين آقايان عرب بپرس چهارساعت است ما را در موتر مي گردانيد براي چه؟ يا اين که تو هم همدست آنها هستي و برايشان جاسوسي مي کني؟
جوانک خجل و سرکوفته، پرسش هاي خود را از مرد عرب بيش تر مي سازد و سرانجام توضيح مي دهد که چهارساعت است تمام راههاي منتهي به مناء از استقامت هاي دور را امتحان کرده ايم؛ اما هيچ راهي براي ورود به آن ميسر نيست، به هر راهي که داخل مي شويمو آسيبي به شما برسد، نمي بينيد که چقدر جنازه روي سرک افتاده...
توضيحات خدمه و ميزبان، کمي آرامش مي دهد و لحن معترضان را نرم مي سازد، سرويس همچنان گرداگرد مکه و مناء مي گردد و از راههاي پست و بلند مي گذرد، سرانجام، ميزبانان از مهمانان نظر مي خواهند که آيا تا صبحگاه بايد به اين گردش بي حاصل ادامه دهند، يابايد با پاي پياده به مناء برويم و يا همين اندازه که داخل موتر گرداگرد مناء گشته ايم بسنده است و باقي شب را به هوتل برگرديم و فردا اول وقت براي زدن جمرات به مناء برويم؟ ... کمي در داخل موتر غالمغال مي شود، طرفداران اين يا آن پيشنهاد براي اثبات درستي نظريه ي خود استدلال مي کنند اما بالاخره اکثريت به بازگشت به هوتل رأي مي دهند و بازمي گرديم. اگرچه ساعت ها در اطراف مناء گشته ايم اما وقوف نکردن در مناء کمي ناآرام و معذب مان مي سازد ولي اين ناآرامي باعث نمي شود که بقيه شب را در نرمي لذت بخش تخت خواب هوتل به خواب عميق فرو نرويم...
گرما و عرق و خاک که در عرفات و مزدلفه تا مناء ادامه داشته کم کم احساس زندگي در خاک و يکجا شدن با طبيعت را در آدم پديد مي آورد، احرام اگر چه با خودش معنويت و آرامش و سکينه مي آورد و پاکيزگي و عرياني و معصوميتي که روح را سبک مي سازد؛ اما اگر گرم اعمال نباشي رفته رفته سنگين تر مي شوي و بالاي روحت فشار وارد مي شود. سه روزي که در مناء بايد بماني، اعمال رمي جمرات، قرباني، حلق و تقصير و آمدن به مکه، طواف و سعي چنان زنجيره يي از تحرک و تلاش و کوشش را به وجود مي آورد که آدم فرصت بازنگري و دقت در سروصورت و احرام خود را نمي يابد، در اين جريان تو مجبور هستي که با صفاي خاک وپاکيزگي عطر پونه هاي بطحا يکي شوي و از شستن سروصورت با صابون و شامپو و زدن گلاب به تنت بپرهيزي و بگذاري که فطرت انساني ات همراه با رايحه ي معطر ذکر و نيايش و اعمال و مناسک بياميزد و تو را از سنگيني چرخه ي تکراري تن و از تعلقات خاک به دور سازد، اصلاً به اين فکر نکن که گوشه هاي احرامت زرد و کثيف و بدبو شده است، به اين بيانديش که از تمام وجودت، بوي خوش خدا متصاعد است.