روح در اوج سخاوت دامن مي گشايد
شانه به شانة جمعيت در انبوه خلايق، با همان نظم و ترتيب و با همان نشانه ها و راهنمايي ها ...
آه، چقدر ذله و مانده شده ام، تمام بدنم ذق مي زند، زکامم شديدتر شده ، تب و دردم بازگشته... تا رسيدن به سرويس ها، مسافت زيادي را طي مي کنيم، پاهايم ورم کرده اند، دو شبانه روز است که يا با موتر و يا با پاي پياده سفر مي کنيم. سلول – سلول بدنم آزرده است. اگر کمي استراحت کنم، شايد تجديد قوايي شود و تنم از درد و رنجوري رها گردد، اما کو فرصت آسايش؟ خوشبختانه، راهنما به سوي مکه اشاره مي کند و موترها را به آنسو حرکت مي دهد، مسافت دورتري انتخاب مي گردد تا به مکه مي رسيم، قرار است قرباني و حلق و تقصير را فردا به جا آوريم، شامگاه را براي بيتوته به منا بايد بازگرديم، به هتل مي رويم، نان و نماز و آسايش و شستشوي سر و صورت و بعد مناسک ديگر و فرايض ديگر.
اما اين ازدحام نفس گير، اين حرارت و گرمي رخوت آور و اين سرک هاي مملو از وسايط و آدم و اين راهبندانهاي بازنشدني، هر نوع چانس و امکان و خيالات آرامش و آسايش را از ذهنت مي پراند و تو را همچنان بر صليب درد و شکنجه معذب نگاه مي دارد.
ساعت ها و ساعت ها طول مي کشد تا از ميان انبوه درهم فشردة انسان و وسايط مي گذريم و نزديکي هاي غروب به هتل مي رسيم. شهر مکه و سرک هاي آن به استثناي مسجدالحرام، خلوت به نظر مي رسند، همة مردم را منا بلعيده و يا اينکه بسان سيلاب گرد بيت عتيق مي پيچند ، کمتر کسا ني در سرک ها ديده مي شوند و يا در حال تماشاي دکانها و مغازه ها هستند.
در مراسم حج، اگر انجام فرايض و مناسک، يک تکليف شرعي است و بخواهي نخواهي حال و حوصله داشته باشي يا نداشته باشي بايد آنها را انجام دهي؛ اما تماشاي مغازه ها و خريد از آنها براي اکثر حجاج، جذاب ترين سرگرمي هاست، اگر چه کم نيستند کساني که در هر مرحله از انجام فرايض و مناسک شور و حال و احساس ويژه اي دارند و از لحظه هاي نادر اين مراسم و آنات تکرار ناشدني آن، فيض و بهرة وافر مي گيرند؛ اما اکثراً ديده مي شود که اين شور و احساس براي بسياري ها زير تأثير جذابيت ها و رنگ و روغن دکانها و اجناس فراوان و متنوعي که از چهارگوشه عالم به اينجام آورده شده اند، رنگ مي بازد و مناسک با شتاب و عاري از هر گونه شور و تفکر و تأمل انجام مي گيرد تا فرصت بيشتتري براي تماشاي مارکت ها و بازارهاي افسانه يي كه يادآور بازارهاي مکارة دوران جا هليت اند، باقي بماند.
امروز، روز اول عيد قربان، در واقع نقطة اوج مراسم حج تمتع است، مناسک امروز بسيار زياد است و ازدحام جمعيت در منا و مسجدالحرام نيز انجام اين مراسم و مناسک را که برخي ها بيم دارند، آز پيششان فوت نشوند، با دشواري و کندي مواجه ساخته است به همين خاطر، همة حجاج مصروف اعمال حج هستند و دکانها تنها و خلوت و خاموش به نظر مي خورند.
در هتل که مي رسيم، بيشتر همراهان به سوي رستوران مي روند اما من راه اتاق را در پيش مي گيريم مي روم و دو تا تابليت پاراستامول را مي بلعم و دراز به دراز خودم را روي چپرکت مي اندازم.
به خاطر مي آورم که احرام به تن دارم و به همين جهت، نه سرم را مي توانم پت کنم و نه پاهايم را اما تا مي توانم از گردن تا ساق پا را زير لحاف و کمپل مي پوشانم تا بدنم گرم و نرم شود، خواب سنگيني به سراغم مي آيد، اگر رفيقم انجنير بيدار نکند، حتماً نماز مغرب و عشا نيز قضا مي شود، حداقل دو ساعت در استراحت بوده ام، احساس آرامش مي کنم و درد و تب نيز تا حدودي کاهش يافته است، احساس خوشايندي برايم دست داده است، همواره، دو چيز، مرا بيدار و زنده و با نشاط مي ساخته، يکي خواب و ديگر، آب. اکنون نوبت آب گرم حمام است که بايد رخوت باقي مانده را از تنم دور کند و پلک هاي خسته و جان رنجورم را تازگي بخشد. آب در اين شهر و در اين منطقه از جهان که کوهها و دشت ها و صخره هايش از تف گرما و سوزش آفتاب همواره سوخته و بيتاب بوده اند، معجزة حيات است، فشار آب که بر سر و تن و عضلات بدنت مي ريزد، تورا زنده و هوشيار مي کند و رگ رگ وجود و استخوانهاي خسته ات را باز و استوار و فعال مي سازد.
اوه! چقدر گرسنه ام، دلم ضعف مي رود، دارم از پاي مي افتم، انجنير مي گويد که امروز در رستوران گوشت قرباني فراوان پخته بودند، آب دهانم را قورت مي دهم، تلفني از کسي مي پرسم که نان شام کجا توزيع مي شود؟ مي گويد هم اکنون رستوران باز است و حجاج مصروف تناول نان شام هستند. خبري خوش تر از اين در اين لحظه نيست، نمي دانم با چه شتابي وارد لفت مي شوم، به نظرم مي رسد که لفت، کند و آهسته و با ترديد حرکت مي کند، با پاهايم کف لفت را مي فشارم که سرعتش بيشتر شود! عجب منظرة ديدني است، آنقدر گوشت و برنج و ميوه و خوردني ها و آشاميدني هاي متنوع چهارسمت رستوران چيده اند که از تماشايشان سير مي شوي، گوشت لذيذ قرباني، کباب و برنج نرم در اين لحظه لذت ديگر دارند، قابي برمي دارم و آن را از گوشت و برنج پر مي کنم و با اشتها و شوق نوش جان مي کنم و چند استکان چاي گرم و شيرين از سرش مي نوشم حالم حسابي بهتر مي شود...
در اتاق ما، آبجوشک نوي گذاشته اند، همراه پياله اما چاي خشک و شکر نيست، اين چند پياله چاي کفايت نمي کند. به انجنير مي گويم چند کيسه چاي و بوره با خودش از رستوران بگيرد تا در اتاق يک چاي خوري وطني برپا کنيم. انجنير، چنگ مي زند و يک مشت کيسة چاي و بوره را برمي دارد و راه مي افتد، شکريه مي رسد، چاي و بوره را چه مي کنيد؟ انجنير با تبختر مي گويد: ما در اتاقمان آبجوشک داريم و با چاي رستوران و اين استکان هاي ريز يک بار مصرف، دردمان دوا نمي شود، البته، تسهيلات و امکانات اتاق ما بيشتر از اينهاست، خانم ها کمي چرتي مي شوند و ظاهراً احساس نوعي تبعيض مي کنند، يک خانم مسن از گوشة رستوران با صداي نحيف و خسته مي گويد: پس چرا در اتاق هاي ما آبجوشک و پياله نگذاشته اند اما در ظاهر مسئولان اين صدا را نمي شنوند.
در اتاق چند پيالة چاي داغ شيرين را سر مي کشم تنم غرق عرق مي شود و خون زير پوستم ميدود، آرامش دلپذيري يافته ام اما باز بايد بار سفر بست و به مناء رفت، آنجا بايد بيتوته کرد، توقف کرد شب را به روز رساند و کوشش کرد تا در خلوت صخره ها و در آرامش وادي هاي مناء به روح اجازه داد تا در اوج سخاوت دامن بگشايد و از فيوضات معنوي حج بهره گيرد و از تعلقات دنيا و امتيازات و تفاخرات زندگي ببرد و همة چيزهايي که مانع حرکت، سبب سنگيني و ماندن از پرواز، از رهايي و از آزادي مي شوند، به کناري نهد.