//////////
قطره در دريا
شيطان، با هزار جلوه مرا کشته است
آه، بازهم تکرار عرفات، اين بار مزدلفه است که به راه افتاده و همراه با آن، زمين و آسمان و اشياء و آدم ها همه در حرکتند، اين حرکت، هم ذاتي و جوهري است و هم عرضي و انتقالي. در درون، نوعي دگرديسي جان و جوهر هستي و در بيرون، راه گشودن به قربانگاه و زدن تنديس شياطين ... درياي متموج انساني کف بر لب نهيب مي زند، آواز تهليل و تکبير گوش نهاني ترين زواياي وادي ها را پر کرده است، حتي سنگريزه ها نيز صدا مي کنند و لبيک اللهم لبيک مي گويند. خدايا چه شور و ولوله اي برپا شده است! مناء آيا توان پذيرايي از اين همه موج و سيلاب را دارد؟ گلوي تمام راهها بسته است اما جمعيت ، دريا دريا موج مي زند و راه خروج مي جويد، فکر مي کرديم که ما، مهمانان فوق العاده پادشاه هستيم، تيزرفتار آخرين مدل وزارت داخله و صاحب منصباني که متکفل پذيرايي و راهنمايي ما هستند و موتر آمبولانسي که احتياطاً همراه ماست و هر لحظه چراغ هاي خطر خود را خاموش و روشن مي کند، شايد بتوانند راهي براي خروج باز کنند و ما را پيش از ديگران به مقصد برسانند اما ذهي خيال باطل! اينجا، شاه و گدا، فقير و غني، مهمان پادشاه و رفيق گدا همه مساوي هستند، مهمترين امر در اينجا، مهمان خدا بودن است. خداوند به همة مهمانان خود حقوق يکسان داده است. هيچکس، حتي مأموران ويژه ملک عبدالله نيز حق ندارند راهي را ببندند و يا باز کنند، آنقدر در سنگيني نفسگير راه پشت قطار بي پايان وسايط مي مانيم که روز از نيمه ميگذرد و زوال در مي رسد. در واقع، ما آخرين کساني هستيم که به مناء مي رسيم، ديگران که مهمان خدا بودند زودتر مي رسند و ما که مهمان ملک هستيم، ديرتر مي رسيم!
سرويس ها، براي رسيدن به نزديکي هاي جمرات، مسيري طولاني را انتخاب مي کنند و با دور زدن اطراف مکه از منطقه اي موسوم به عزيزيه وارد يک تونل بزرگ مي شوند و از فرق سر شيطان وارد مناء مي گردند، راهنما، همة ما را از سرويس ها به پايين مي خواند و به سوي جمرة عقبي حرکت مي دهد. در دامنه ها، تا چشم کار مي کند، انسان است، موتر و خيمه و خرگاه، زير پل هاو در بغل کوهها و کمرها انسانها همانند گلة گوسفندان افتاده اند و از مسيرهاي مختلف، نهرهاي خروشان جمعيت مي آيند و به اين درياي متلاطم انساني مي پيوندند و غريوزنان به سوي جمرات پيش مي روند، راهنما که مرد عرب تنومندي است يک دستش را بلند مي کند و به علامت راهنمايي ديگران تکان مي دهد، مي بينم که قد عرب کوتاه است و دستش گاه در پستي – بلندي هاي جمعيت گم مي شود. يک کارتن پاره را پيدا مي کنم ، از آن يک تکة نسبتاً بلند رابر مي دارم و همانند درفشي در هوا بالاي سرم به اهتزاز درمي آورم و پيشاپيش جمعيت به راه مي افتم و از همگان مي خواهم که به اين تکة کاغذ نگاه کنند و بيايند. مرد عرب سينة جمعيت را مي شکافد و راه باز مي کند و من، پشت سرش حرکت مي کنم. پس از دقايقي، خانم شکريه خودش را به من مي رساند و با لحن دوست داشتني مي گويد، دستت درد گرفته بگذار چند دقيقه من آن را بگيرم. اگرچه امتناع مي کنم اما او، کاغذ کارتن را از دستم مي گيرد و بالاي سرش برمي افرازد و پيش مي رود، خوشبختانه، بدون مشکل و بدون آنکه کسي از ما گم شود تا نزديکي هاي جمرات پيش مي رويم، راهنما همگي را در گوشة پهن و عريض پل جمع مي کند و مي گويد که از جمره اولي و وسطي بايد بگذريم و فقط، جمرة عقبي يا شيطان بزرگ را بزنيم، با هماهنگي به سوي شيطان حرکت مي کنيم، از کنار جمره اولي و وسطي مي گذريم، حساب اينها را با يد فردا برسيم، امروز اما لازم است که شيطان بزرگ را سرجايش بنشانيم.
تنديس سنگي شيطان، پيش رويمان ايستاده است، عبوس و دژم، برخلاف انتظار، بيروبار کم است و به راحتي مي توان شيطان را نشانه گرفته و زد، حتي ضعيف ترين زنان و ناتوان ترين مردان نيز، سنگ هاي خود را بي خطاء به شيطان مي زنند و من، چهارده سنگ از جانب خود و خانمي که مرا نائب گرفته به چشم و روي تنديس مي زنم، نه چشمان سياه زاغ و نه سيماي زرد و خستة خودم و نه عفريتة زشت ابليس، هيچکدام در برابر سنگ ها و مرمي هاي من چهره نمي نمايند، بنظرم مي آيد که تنديس شيطان بيچاره تر و درمانده تر از هرگاه در برابر ضربات من خرد مي شود و مي شکند.
زماني که در دشت مزدلفه، مشغول جمع آوري سنگريزه ها بوديم آقاي پتمن، معين وزارت معارف به شوخي گفته بود که پشت اين سنگ ها و زدن شيطان نگرديد،، او را نبايد عصباني بسازيد و کينه وي را عليه خود تحريک کنيد، چرا که وقتي به وطن برگشتيد او به سراغتان مي آيد و از شما انتقام مي گيرد اما حالا مي بينيم که آقاي پتمن محکم تر و مصمم تر از ديگران به شيطان سنگ مي زند، مي گويم پتمن صاحب با اين سنگ هايي که به شيطان مي زني او را عصباني که نکرده اي؟ مي گويد: چرا، اما خودم را براي يک جنگ طولاني با شيطان آماده کرده ام، انتظار دارم که شيطان در لحظات حساس و باريک و پرلغزش زندگي به سراغم بيايد و انتقام بگيرد...
سنگ ها زده مي شوند، همگي احساس مسرت مي کنند، خانم ها با لذت مي خندند و از اينکه شيطان را نشانه گرفته و زده اند، خوشحالند، اما با اين همه، تنديس شيطان، همچنان برپاي ايستاده و سنگ ريزه ها بدون آنکه در وي اثر کرده باشند،پيرامون ساق هاي پايش ريخته اند. ساعت ديگر، ماموران مي آيند و سنگريزه ها را جمع مي کنند و به کناره هاي دور صحرا مي ريزند اما تنديس شيطان بعنوان نماد ضلالت تا جهان باقي است، همچنان برپاي است و با هزار رنگ و نيرنگ در جانها رخنه مي کند و در دل ها فتنه مي اندازد، حتي آنگاه که از زدن شيطان احساس خوشي و رضايت به آدم دست مي دهد، احساس مي کني که نرم ترين وسوسه نفساني زير پوستت نفوذ کرده و آرام آرام تو را به راه ديگري مي کشاند.
اگر چه فکر مي کنم که شيطان را زده ام اما احساسم اين است که او بارها و بارها و هم اکنون نيز با هزار تير نگاه غمزه آلود مرا کشته و با هزار جلوة افسونگر به جانم آشوب افگنده است. اين خنده هاي شيرين و اين ناز و اداها و اين لطف و گرمي و محبت که پيرامونم را پر کرده اند، هر کدام تيرهايي هستند که به جانم مي نشينند و دلم را اسير سوداهاي ديگري مي سازند...