تبليغاتX
.:: گــپـــگــفــت ::.

قطره در دريا{ بيست ودو}

چشم سياه وسوسه در مشعر

 

دراز به دراز افتاده ام و به راز و رمزهاي مناسک حج مي انديشم، بايد تا نزديکي هاي افق در مزدلفه وقوف کنيم. اين وقوف چه معنا دارد؟ مي گويند، مشعر، جايگاه تجلي شعور است، بينايي انسان در اينجا زياد و نگاه وي تيزتر و عميق تر مي شود، اما من چيزي در دستگاه شعور و شناخت خود احساس نمي کنم و هر چه مي انديشم، ابتدايي ترين چيزهاي اين مراسم و فلسفة آنها برايم مجهول و درک ناشدني اند. به نظرم مي آيد که اگر احکام و مناسک و اعمال مطابق شرايط و با رعايت مقدمات و مقرنات انجام نشوند، شايد اثرات کمي در روح و روان آدم بگذارند، من ممکن است اين شرايط و مقدمات و مقرنات را رعايت نکرده باشم، چشمانم به آسمان پهناور و ستاره هاي بيشماري مي افتد که بي وقفه چشمک مي زنند و در درياي مهتابي زمين نور مي افشانند.

حوالي ساعت يک يا دو بجة بعد از نصف شب از جاي خود بلند مي شوم براي تخلي، طهارت ووضو، از سرشب تا کنون امکان قضاي حاجت برايم ميسر نشده است، جاي مناسبي در اين حوالي پيدا نمي شود؛ حدود شش هفت تشنابي که در نزديکي محل اقامت زائران قرار دارند، صدها نفر را به صف کشانيده اند، و براي رفع ضرورت، بايد پشت سر سي يا چهل نفر ايستاد شوي و آنقدر تحمل و حوصله به خرج دهي که نوبتت برسد؛ هر بار که تحت فشار قرار گرفته ام، به اين تشناب ها سرزده ام اما نااميد بازگشته ام، توان ايستادن در صف هاي طولاني را هيچگاه نداشته و ندارم. گشت و گذار در ميدانگاه ها و گوشه کناره هاي ديگر نيز بي فايده است، هر جا که مي روي، وضعيت از همين قرار است. هيچ تشنابي نيست که حداقل سي يا چهل نفر در آن ايستاد نشده باشند. به ياد کابل مي افتم و نعمت هاي بي پايان اين شهر که هر کوچه و سرک و خميدگي و خم ديوار و لب دريايش آمادة پاسخگويي به کساني است که حالت اضطرار دارند!

ساعت دو بجة شب، شايد وقت مناسبي باشد براي دسترسي به تشناب، در دل مي گويم خداوند لطف کرده که پيچش روده و شکم ندارم وگرنه آب بيار و حوض پرکن!

از دور مي بينم که آقاي کوهي با سروصورت شسته، تر و تازه و شاداب، مي آيد، از اين که موفق شده به تشناب دسترسي پيدا کند، خوشحال است، کوهي مي گويد: خلوت ترين موقع همين وقت است. برويد که نوبت مي رسد. دوان دوان، خودم را به تشناب مي رسانم اما مي بينم که هنوز صف ها طولاني اند اما نه آن گونه که سرشب بود. کوتاه ترين صف، يازده نفر است، پشت سر نفر يازدهم ايستاد مي شوم. و خودم را براي يک انتظار طولاني آماده مي کنم، سنگيني ام را گاهي روي پاي چپ و گاهي روي پاي راست مي اندازم، خوشبختانه، آدم ها انصاف دارند، نجيب و دقيق و موقع شناس اند و بيش از دو يا سه دقيقه را نمي گيرند، اگر اوضاع به همين منوال پيش برود، بعد از نيم ساعت نوبت من مي رسد.

چقدر لطف دارد دست يافتن به تشناب! باشد به انتظار نيم ساعته مي ارزد.

به لين هاي ديگر که نگاه مي کنم، اکثراً شخصيت هاي عالي دولتي، علما و مشاورين رييس جمهوري و روسا و رجال علمي و فرهنگي افغانستان همگي در صف تشناب ها، آرام و صبور و با حوصله ايستاده اند. خدايا تو چه مي کني؟ اين چه سري است که عالي ترين مقامات دولتي و شخصيت هاي علمي را پشت سر عادي ترين بندگانت به صف تشناب معطل کرده اي!

در انديشه عميقي فرو مي روم، به مفهوم و فلسفة حج مي انديشم و درسهايي که مي توان از اين اعمال و مناسک آموخت، فکر مي کنم و فکر مي کنم تا اينکه مي بينم پيش رويم خالي است و نوبت من رسيده؛ راستي که معمولي ترين و پيش پا افتاده ترين نعمت ها و نيازها که اکثراً به نظر نمي آيند، گاهي بالاترين و مهمترين نعمت ها به شمار مي روند؛ در همين لحظه که دروازة تشناب باز مي شود و من در آن وارد مي شوم، خودم را خوش بخت ترين آدم روي زمين احساس مي کنم، حاضر نيستم اين لحظه طلايي را با ثروتي به سنگيني کوه ابوقبيس معاوضه کنم!...

احساس سبکي و راحت مي کنم، نشاط و شور و حالي در من پيدا شده و زمين و کوه و آسمان و آدم ها زيباتر به نظر مي آيند، چنين شور و حالي برايم سابقه نداشته است؛ چقدر احساس قوت و قدرت مي کنم، حاضرم از اينجا تا مناء بدوم، سنگ و صخره و کوه و خستگي نمي شناسم. طول راه و ماندگي و ذلگي سفر پيش من بي معني شده است، در همين لحظه، ابلاغ مي شود که بايد آماده حرکت شويم، به سرويس ها بالا مي شويم و حرکت آغاز مي شود؛ در سرويسي که من سوار شده ام، نيم آن را خانم ها پر کرده اند، پيراهن هاي گشاد، دستمال ها، روسري ها و مقنعه هاي سفيد و بزرگ، اينان را به فرشته گان آسماني تبديل کرده است، حتي زنان پير و سالخورده و چروکيده در پوشش اين لباسها جذاب و زيبا مي نمايند، بويژه در تاريک- روشنايي نيمه شبان که همه چيز در امواج نور ماه و مهتاب شناور است، حتي سنگ ها به نظر جذاب مي آيند چه برسد به آنان که لطف و نمکي دارند!

خدايا در چنين لحظه ها که سرشار فيض اند و از زمين و زمان شور و جذبه مي بارد ما را که بندگان عاصي روسياه تو هستيم، از اين نگاههاي جان شکار و غمزه آلود مصئون بدار و مگذار که اين چشمان سياه زاغ، رهزن ايمان و دام اعمالمان گردند. آمين!

/////////


+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت توسط سانچارکی |