تبليغاتX
.:: گــپـــگــفــت ::.

 

 

گوش به آوازي که از پردة جان بر خيزد

 

 همراه با کوهي و قاضي مستضعف وضو تازه مي کنيم و از جمع خيمه نشينان مي زنيم بيرون، مي خواهيم در عرفات و وادي هاي در هم تنيدة آن که مملو از خلايق است، گشت و گذاري کنيم و اين محشر کبراي زمين را بگرديم، همچون قطره يي که در دريا بريزد و در امواج، ميان جذر و مدهاي عظيم انساني ناپديد شود، به درياي جمعيت مي پيونديم، از ميان خيام درهم بافته و از باريکه راههاي کج و پرخم و پيچ و از لابلاي طناب ها و ميخ ها و مردماني که گروه گروهنشسته، خوابيده و يا ايستاده اند، مي گذريم و به فراز قله اي مي رسيم، دامن دشت ها لبريز از آدم و بسان امواج دريا متلاطم است. در ميان صحراي عرفات، جبل الرحمه يا کوه رحمت به قلة فاخر و برف پوشي مي ماند که با شکوه تمام سربرکشيده و بر فراز آن مناري در اهتزاز است، در تمام صخره ها، شکاف ها ، تخته سنگها و کمرکش هاي صعب و لغزنده اين کوه افسانه اي هزاران موجود زندة انساني در حال ذکر و نيايش اند، درياي جمعيت و مناجات فضاي سربي عرفات را پر کرده است.

خدايا محشر تو چنين است؟ يوم الحساب تو چنين توفاني و پرغوغاست؟ خدايا در ميان اين اقيانوس ژرف و پهناور که هيچ فرديت و تشخصي وجود ندارد و هر چه هست موج و تلاطم و درياست، آيا به اين ذرة خاکي حل شده در دريا نيز توجه داري؟!

در گذشته ها وادي عرفات، خشک و سوخته و سوزان بوده اما امروز در گلوي تشنة اين ريگستان، نخل هاي سرسبز روييده و از لابلاي شاخه ها و برگ هاي آنها هزاران نل تعبيه شده به هر سو آب مي پاشند و فضاي تفته پيرامون جبل الرحمه را نمناک و باراني نگاه مي دارند، زمانيکه خورشيد بيرحمانه و عمودي بر تو مي تابد ، دامن دامن گرما و عطش بر سرت مي ريزد و تو احساس خفگي مي کني، ناگاه نسيم دلپذيري وزيدن مي گيرد ، قطره هاي آب و رايحة باران تنت را مي نوازد و تو خنکاي صحبگاهي را با همة وجودت حس مي کني و از نشاطي زنده، سرشار مي شوي...

به همراهان مي گويم حيف است که جبل الرحمه را از دور تماشا کنيم. و در قلب و مرکز آن حضور نداشته باشيم. بياييد که برويم و از نزديک با اين شور و تلاطم همراه شويم...

از يک سراشيبي تند از راه خاکي باريک با هزار زحمت از ميان انبوه انسانهايي که قدم به قدم روي زمين افتيده و مشغول دعا و نيايش اند مي گذريم و به سوي جبل الرحمه پيش مي رويم. از چند خميدگي و از لابلاي چند شکاف تنگ كوه و صخره مي گذريم و راه خود را آهسته و با تقلاي زياد به سوي قلة کوه باز مي کنيم. قاضي مستضعف از برآمدن بر کوه مي هراسد، مي گويد، همين جاها، روي تخته سنگي مي نشينيم و مشغول دعا مي شويم اما من دلم مي خواهد تا فراز اين کوه عظيم برآييم و منار سنگي سپيدوش نصب شده بر قله را از نزديک تماشا کنيم،  به راستي که کم کم کوه عظيم تر و مهيب تر مي شود و وهم سنگيني روي دل و سينه و جان آدم مي افگند، تقريبا در کمرگاه کوه از بالا رفتن بيشتر صرف نظر مي کنيم و مي گرديم تا جاي نسبتاً خلوت تري پيدا کنيم اما چنين چيزي ناممکن است. بايد همانقدر که پايت بند شود قانع باشي، هر سه نفري روي يک تخته سنگ لغزان و ناهموار زانو به زانوي يکديگر مي نشينيم و در عالم خود فرو مي رويم، مي خواهيم دعا بخوانيم اما هيچکدام کتاب دعايي همراه نداريم، دلم مي خواست مناجات امام حسين در عرفه را با خود بياورم و اينجا بخوانم اما آقاي عرفاني کتاب دعايش را پيش خود نگاه داشت وبه ما نداد و در نتيجه، هر کدام، در سکوت چيزي را زمزمه مي کنيم. يکي به عربي، يکي به فارسي و يکي به هر دو، مهم آن است که وقوف داشته باشي لحظه هاي ناب عرفات را با همة وجود بنوشي و ذهن و زبانت را براي جهش هاي آگاهي و جرقه هاي معرفت آماده بسازي، اينجا بايد به گفته مولانا: قافيه انديشي را کنار بگذاري و فقط به ديدار يار بيانديشي و از لفظ و کلمه و قافيه بايد بگذري، سجع گويي و بازي با کلمات را بايد به کناري نهاد و به آوازي که از درون پردة جان بر مي خيزد، گوش سپرد.

در اندرون من خسته دل ندانم کيست

که من خموشم و او در فغان و درغوغاست

اينجا فقط با زبان دل بايد با خداوند سخن گفت و حضور او را در قلب و جان خود حس کرد اما اين آفتاب، بيش از اندازه سوزان است، يک طرف صورتم کباب شده، نمي دانم اين حرارت چرا به کوهي تأثيري ندارد، چنانکه از چتري اش هم استفاده نمي کند، آقاي کوهي از بيتابي من متوجه مي شود و چتري اش را به من مي دهد، آن را مي گشايم و در سمت تيزي آفتاب نگاه مي دارم، مثل اين است که خورشيد سوزان، نيش زهر آلودش را از نازکي پارچة سفيد رنگ چتري نيز عبور داده و صورتم را مي سوزاند، شايد هم اينطور نيست، ممکن است به آفتاب حساسيت پيدا کرده باشم. تب و ريزش و رنجوري توانم را کاسته و تأثيري نفسگير بر من گذاشته، نمي دانم، اما چرا حال و هوايي که در داخل خيمه داشتم ديگر نيست، احساس نزديکي به خداوند و حضور محسوس او يکباره در من ناپديد شده است؟ چرا ذهن و حواسم به آفتاب و تيزي آن است و نگاهم به چهره ها، رنگ ها و قوارة مردان و زناني که از چهارگوشه عالم به اين مکان مرموز آمده و بدنبال چيزها و گمشده هايي مي گردند؟...

کوشش مي کنم، با اين کوه، تاريخ، فلسفه و افسانه هاي آن رابطه برقرار کنم و از راز و رمز آن چيزي بدانم اما ذهنم خکشيده، شور و احساسي در خود نمي بينم. فقط چهره هاي تکراري و يک نواخت آدم هايي که در هم مي لولند و از سويي به سوي ديگر مي روند، مردان پيري که با سرتراشيده و محاسن انبوه از ميان سنگ ها به زحمت بالا مي روند و جواناني که از صخره اي به صخرة ديگر مي جهند و به نيروي جواني خود غره اند. افرادي از همة فرهنگ ها و ملت ها که با شيوه هاي مختلف به دعا و ذکر و عبادت مشغولند ، نمي دانم چرا احساس خستگي و دلزدگي مي کنم، به کوهي مي گويم بايد برويم، قاضي معتقد است که هنوز وقت بسيار است. شايد آنها در لذات معنوي غرقه اند، شايد آنها توانسته اند با اين کوه مرموز و افسانه اي پيوندي برقرار کنند ، شايد آنها مانند من شور و حال و احساس خود را از دست نداده اند، ذهنشان کند و عقيم نشده و وقوف و ذکر و مناجات خود لذت مي برند و به همين خاطر هم هست که بنظر مي رسد مانند ميخي در صخره فرو رفته و با کوه و سنگ يکي شده اند، احساس مي کنند با جبل الرحمه هم ذات اند اما من چرا از خسته و دلزده ام؟ آيا روياي شيريني که ديده بودم و قاضي و کوهي آن را مطابق ميل باطني ام تعبير کرده بودند، دچار نوعي غرورم کرده و همين غرور و تبختر آفت جانم شده و جوشش احساس درونم را خشکانده است؟ نمي دانم، نمي دانم...

سرانجام هر سه نفر از صخره ها به زير مي آييم ،  نشيبي لغزاننده و فشار جمعيت نزديک است که از پرتگاه به زيراندازدمان، بايد آهسته و با احتياط قدم برداشت، بايد نلغزيد، بايد دست به سنگ و صخره و با خزيدن به زير آمد ، اما اين جماعت انبوه که در دامن کوه به نماز ايستاده اند، کيانند، عجب شباهتي به افغانها دارند، همه افراد مسن اند، با ريش دراز و انبوه و سرهاي تراشيده. در مدخل کوه و در ميدانگاهي که محل آمد و شد هزاران زاير است، صف بسته اند، بايد چنان بگذري که با هيچ نمازگذاري تکر نکني، اما سخت است، اگر تو کوشش کني به کسي تنه نزني، موج جمعيتي که از پشت برتو مي کوبد، تو را به صف نمازگذاران خواهد زد، مرد عربي سينه ام را به عقب مي فشارد و مي گويد: حاج! مردم در حال نماز هستند، فشردگي و فشار جمعيت باعث مي شود که ما سه نفر همديگر را گم کنيم اما چند لحظه بعد که نماز تمام مي شود، دوباره همديگر را پيدا مي کنيم و راهي خيمه مي شويم، باران مصنوعي و نسيم نرمي که بوي آب و خاک و سنگ را با خود مي آورد، نوازش دهنده است ، احساس خوشايندي به آدم دست مي دهد، يک لحظه فکر مي کنم در سرزمين راز آميزي قدم مي زنم. از زمين و هوا خوشي مي بارد.

شکوه آسمان و آفتابي که کم کم رنگ مي بازد و غرش بالگردهاي غول پيکر بر فراز عرفات، وضعيت فوق العاده استثنايي بوجود آورده که روح و احساس آدم را زنده مي سازد.

در غياب ما، زايرين شور و حالي در خيمه برپا کرده و به طور دسته جمعي دعا خوانده اند و زاري و کرده اند. چهره ها برافروخته ، نگاهها تر و چشم ها شفاف و شسته به نظر مي رسند، همانقدر که ما به حال آنها غبطه مي خوريم، آنها از اينکه فرصت همراهي با ما را براي تشرف به جبل الرحمه پيدا نکرده اند، متأسف اند.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت توسط سانچارکی |