همه يك صدا يك معشوق را مي خوانند
راههاي ورودي به مكه مزدحم است،سرويسها در سه- چهار خط سير به سنگيني و آهستگي حركت ميكنند، صداي لبيك اللهم لبيك وبازتاب آهنگين آن، وادي هاي منتهي به مكه را پر كرده است، در تاريك روشنايي صبحگاهي براي نمازتوقف مي كنيم، منطقه تنعيماست، مسجد بزرگي با منارهاي بلند در سمت چپ سرك به چشم ميخورد، معمولاً كساني كه قصد عمره تمتع را داشته باشند، ازاينجا احرام ميبندند و براي طواف وسعي و تقصير حركت ميكنند، مكه با كوههاي عظيم و خشك كه در دامن آنها آسمانخراشهاي غولپيكر برآوردهاند، احاطه شده است ، تمام واديها و پيچ و خمهاي عظيم مكه پرازانسانها ي سفيدپوش است، منارههاي مسجدالحرام فراتر از بلندي كوهها به نظر ميرسند، اگرچه پادشاه سعودي كوشش كرده تا با احداث عمارتهاي شاهانه در جوار حرم، به مسجدالحرام و صحنههاي شگفت طواف و زيارت اشراف بيابد اما عظمت گلدستهها باز هم بلندو حيرتآوراست، در جوار حرم ودريكي از سرك هاي منتهي به آن- شارع ملك فهد- به هوتل بزرگ و نوسازي ميرسيم كه باز هم، همان رفقاي قبلي در اتاقهاي از پيش تعيين شده توزيع ميشوند، انجنير ميگويد: بايد هرچه زودتربه حرم مشرف شويم ، شتاب كنيم شتاب..
به نظر ميرسد تسهيلات اين هوتل بيشتر از هوتل مدينه است ،اتاقها و وسايل آن مجهزتر و شيكتر،پس ازغسل ونظافت وتطهير، همراه با انجنير به سوي حرم روان مي شويم، از كوچه-پس كوچه هاي تنگ و باريكي كه در دوسوي، مغازهها و دوكانهاي شلوغ و لوكسي قرار دارند، به سوي مسجدالاحرام راه مي افتيم، اينجا بازار ابوسفيان است، بازار پر جذبهاي كه يك لحظه گامهايت را سست ميكند، بايد بر اين وسوسه شيطاني نهيب زد و قدمها را محكمتر و تيزتر برداشت تا شيطان،حس زيبايي كه داري از تو نگيرد اما باز هم حركت با قدمهاي انجنير عذابآوراست، دلم در قفسه سينه ميزند، نيرويي به شتاب و پروازم ميخواند اما انجنير، دستم را رها نميسازد و ميگويد: در ميان جمعيت گم ميشويم، بايد به كمك يكديگر و دست به دست حركت كنيم.. نيرويي به پيشم ميخواند اما دست انجنير به عقبم ميكشد، چقدر دوست دارم كه اينجا، كنار خانه خدا و در عمق اين جمعيت كه غريو تكبير و مناجاتشان فضا را پر كرده است، تنها و در عالم خود باشم،اما رها كردن انجنير با آن پاي عليل كار درستي نيست، بايد خودم را مهار كنم،بايد بر اين شوق تيزپامسلط شوم ..،از ميان درياي خلايق ميگذريم و به باب السلام ميرسيم، از اين دروازه بايد وارد حرم شد، سنگهاي مرمر، نرم و خنك اند و فراز زينهها، مردان سياه چردهاي با نگاه تيز، سر تا قدم آدم را وارسي ميكنند تا چيزي غيرمجاز با خودت حمل نكني ، از ميان رواقها و زينهها مي گذريم و به آستانه خانه خدا وارد ميشويم، سيل جمعيت غريوناك طواف ميكنند، وبه خاطر ازدحام بيش از حد، حلقه طواف وسعت زيادي پيدا كرده وتا نزديكي زينهها و راه پلهها نيزرسيده است.
تماشاي خانه و پرده نفيس و سياهي كه برآن آويختهاند، گردش شورناك درياي انساني بر محورآن و غريو آهنگين زاييرين ، وجودم را ازشور ي هيبتناك مي آكند، به پهلويم نگاه ميكنم، انجنيير نيست، به هر سو كه سر مي كشم نمي يابمش، خدايا، اين تقصير از من بود؟ مرا ببخش كه از وي غفلت كردم، خودت كمكش كن،اما نبايد فرصت را از دست داد، بايد با دريا در آميخت و با اقيانوس هم آوا گرديد، در ميان جمعيت وارد ميشوم و در صفوف فشرده به طواف ميپردازم، زن، مرد، سياه، سفيد، جوان، پير با اشكال و رنگهاي گوناگون همه در كنار هم ، در يك جهت ، حول يك محور ميگردند، اينجا وحدت انساني ، وحدت هدف ، وحدت جهت و يگانگي و همنوايي بشري در عاليترين شكل آن تجلي يافته است ،همه يك صدا يك معشوق را ميخوانند، حول يك نقطه ثابت كه مركز و ثقل زمين را با آسمان پيوند داده است، ميگردند و جملات و اذكارو ادعيه اي كه مفاهيم همانند و همسان دارند، بر زبان ميآورند، هر بار كه در آستانه حجرالاسود ميرسيم، غريو تكبير، حرم را به لرزه در ميآورد و امواج دستها به علامت احترام به اهتزاز ميشود، كوشش ميكنم در حلقهاي وارد شوم كه از ميان خانه و مقام ابراهيم بگذرد و دستم به حجراسماعيل برسد اما هر بار، موج بازوها از اين نقطه به دورم ميافگنند، اما حرم، حرم است ،اينجا هر نقطهاش خانه و مقام ابراهيم است، جاي پاي اسماعيل وهاجر در تمام اين نقطهها وجود دارد، هفت دور طواف حول محور بيتالله شريف تمام ميشود ، احساس ميكنم كه يكي از مهمترين مناسك راانجام داده ام، پيروزي لذت بخشي برايم دست مي دهد اما جالب ترين و در عين حال صعب ترين فريضه، سعي صفا و مروه است، كه بايد فاصله ميان اين دو كوه را بدون وقفه كه گاه با شتاب و هروله همراه است، طي كنم و در پايان مقداري از موهاي سرم را بچينم.
كوشش مي كنم براي يافتن دوباره انجنير كمي اين طرف وآن طرف بگردم اما هيچ نشاني از او نيست ،جستن او در ميان اين خلايق، مانند جستن قطره در دريا است، بايد او را به امان خدا رها كنم و بروم براي انجام باقي اعمال ومناسك ، وقتي كه به كوه صفا ميرسم و قدم هايم را به صخرههاي قهوهاي و سياه اين كوه ميگذارم، يكباره به ياد هاجر مادر اسماعيل ميافتم، صحنه تلاش و تقلا و هروله وي براي يافتن قطرهاي آب كه به كام خشك اسماعيل بچكاند، از ذهنم مي گذرد،دلم مي شكندو بغض راه گلويم را مي بندد،قدرت حركت ندارم، پشت سر جمعيت روي صخرهاي مينشينم و ميگذارم اشكهايم بريزد تا دلم آرام بگيرد. آنجا در گوشه بيت عتيق، اسماعيل طفل تشنهاي كه روي ريگستان رها شده ، از شدت عطش بيتاب است وبال بال ميزند، هاجر براي يافتن آب ، ميان دو كوه صفا و مروه هفت بار ميآيد و ميرود و در اين آمدن و رفتن كه با درد وناله ورنج وشكنجه روحي همراه است ،يك نگاهش در جستجوي آب و نگاه ديگرش به سوي اسماعيل است كه روي خاك تفته پر پر ميزند، اينجا به خوبي ميتواني درد هاجر را حس كني و با حلق اسماعيل كه از خشكي و تشنگي مي سوزد همنوا گردي ، سعي وتپش ومرارت اگر چه ميان دو كوه و در ميان ريگها و سنگهاي گرم و تفته باشد باز هم بينتيجه نمي ماند، هاجر در اوج شكستگي ، نااميدي وجاني غمبار ناگهان متوجه مي شود كه صداي گريه اسماعيل آرام گرفته است، دلش از جاي كنده ميشود ، فكر ميكند كه فرزندش از تشنگي مرده است، دوان ـ دوان خودش را به اسماعيل ميرساند و با شگفتي ميبيند كه از زير پاهاي كوچك اسماعيل چشمه آبي جوشيده و جاري زلال آن پاهاي اسماعيل را تر كرده است، هاجر شاد وحيرت زده، به چالاكي اسماعيل را در آغوش ميگيرد و از زلال زمزم به صورت و گلوي او ميزند، اسماعيل مانند گل تازه ميشكفد و ميخندد، خدايا لطف توچقدر عظيم است..
از جايم به اميد خداوند بلند مي شوم ، به راه ميافتم و هفت بار ميان صفا مروه سعي ميكنم،سوزتشنگي كام اسماعيل و لطف خداوند ذهن و دلم را پر كرده است، خدايا آيا لطف تو شامل حال من نيز خواهد شد؟ آيا اسماعيل جان من نيز از موهبت الطاف بيكران تو كه حيات بخش و نشاط آور است، برخوردارمي گردد؟
سعي كه تمام ميشود به دنبال وسيلهاي مانند قيچي يا تيغ ميگردم كه كمي از موهاي سرم را به علامت تقصير بچينم، به هر سو كه نظر مياندازم چيزي نمييابم. كنار ديوارمروه،نظرم به مرد و زن جواني كه قيافه مردمان جنوب شرق آسيا را دارند،مي افتد ،هر دوپس ازسعي صفا ومروه خوشحال ومفرح نشسته اند و در دست زن جوان كه بسيار مليح و زيبااست، يك قيچي كوچك ديده ميشود، ناخود آگاه به سوي آنها ميروم ، نگاه زن كه با نگاه من مصادف مي شود، به سرم اشاره ميكنم، زن يا فراست در مييابد و با لبخند شيرين ميآيد از نوك موهاي سرم چند دانه ميچيند و ميگويد: مبرور