قطره در دريا 16
شهري كه ازطنين آذان بلال سرشار است
مدينه رابه قصد مكه ترك ميگوييم، موترها در شاهراهي بزرگ كه پوشيده از نئونهاست به راه ميافتند،با حسرت به به حرم رسول خدا مي نگرم، چشمانداز گلدستهها كه زير آسمان آبي،مهتاب و نورشيريي كه از منارهها ميتراود، تماشايي و با شكوه است، حالت غريبي دارم، نميدانم كه چرا دلم براي ترك مدينه گرفته است، موترها ميروند و من دل از مدينه نميكنم، بقيع زير نور ماه گسترده است، بقيع خاموش و خاكي اما پر از خداست، پر از فيض و حضور زنده خداوند، مثل اين كه هزار رگ وجودم با بقيع گره خورده، با بقيع پيوندهاي ناگسستني دارم و رازهاي نگفته بسيار...
مدينه با تمام پهنا و گسترهاش، حرم است ،هر جاي اين شهر كه پاي بگذاري، جاي پاي پيغمبر يا يكي از اصحاب و تابعين است، هر بناي تاريخي، هر عبادتگاه و هر مزار مدينه، نشانه ي وجود رسولالله است،امامان و صحابه و مردان جنگاوري كه امپراطوريها را شكستند و اسلام را تا اقصي نقاط شرق و غرب و شمال و جنوب عالم گسترش دادند.. مدينه شهر اصحاب با صفايي است كه در كمال قناعت ، تواضع و رضا همه وجودشان را وقف خدا كرده بودند، همانان كه شبانگاه بر شمشيرهايشان سر مينهادند ، لبهايشان به ذكر خداوند مترنم بود وهر لحظه آماده شهادت بودند و در غزوهها و سريهها اولين داوطلبان و پيش از همه، به جهاد كمر ميبستند، مدينه شهر سرآمدان قرائت و تجويد و تفسير و اشاعه دين، شهر علي، شهر بوتراب،گشاينده خيبر، فاتح بدر، صاحب ذوالفقار، مظهر فتوت، جوانمردي و عدل...
مدينه شهر پيغمبر، شهر خلفاي عدل و امامان پاكانديش و صحابه پرهيزگار و قلب پر تپش توحيد و كانون عاليترين تجلي ارزشهاي انساني و شهري كه يكي از زيباترين و با شكوهترين عدالتهاي تاريخي را در تمام تاريخ بشري به نمايش گذاشت، نميدانم، نميدانم چرا ترك مدينه، برايم سخت است، انديشه اين شهر و خاطرههاي تاريخي آن دست از سرم بر نميدارند،.. غرق فكر و خيالم كه يك مرتبه موترها ايستاد ميشوند، جايگاه تفتيش و بازرسي است.
ميگويند دولت سعودي در مراسم حج به غير از حجاج و كساني كه رسماً براي اداي فريضه حج ثبت نام كرده اند ، به احدي اجازه رفتن به مكه را نميدهد و اين ممانعت تا بازپسين ساعات روز نخستين عرفه ادامه دارد و در اين مدت، سختگيريها چنان است كه هيچ فردي اگر چه بسيار مهم هم باشد، قادر به عبور از اين پستههاي تلاشي نيست، اين كار لازمي است، حضور بيش از سه مليون حاجي به اضافه خدمه و باشندگان مكه كه بالغ بر بيش از ده مليون نفر ميشوند، انجام فرايض و مناسك حج و عمليه خدمت رساني به حجاج را دشوار ميسازند، طبعا سختگيريها بايد زياد باشد، مدت زيادي معطل ميشويم موترهاي ديگر ميآيند و با كمي تفتيش ميگذرند اما موترهاي ما هيچ تكاني نميخورند، ميپرسم علت چيست كه به ما اجازه عبور نميدهند؟ ميگويند ميزبانان افغاني ما كه شمارشان بيشتر از ده نفر ميشوند، به خاطر ثبت نكردن نامشان در فهرست حجاج، اجازه همسفري با ما را به دست آورده نميتوانند، مسئولان كاروان تلاش دارند به هر گونه كه هست مشكل آنها را حل كنند.
اين جوانان افغاني كه در جاهاي مختلف مربوط به موسسات سعودي ، مصروف كار و بار هستند، براي راهنمايي حجاج و تنظيم امورات ترانسپورتي و آب و نان ايشان و مخصوصاً حل مشكل لساني، مورد نياز هستند، نميدانيم چرا قبلاً اساميشان در فهرست همسفران حجاج ثبت نشده است.
انتظار، طولاني ميشود، پليس شاهراه براي اجراي قانون، مهمان و واسطه نميشناسد و حاضر نيست اين افغانها را صرفاً به خاطر حل مشكلات حجاج مهمان اگر چه كه مهمان پادشاه هم باشند، اجازه سفر دهد، اكثر حجاج از موترها پايين ميشوند و آبي به سر و روي خود ميزنند، باد خنكي ميوزد، هوا سرد است، لحظاتي در هواي آزاد تنفس و گشت و گذاري ميكنيم و دوباره به موترها باز ميگرديم، حجاج كه از انتظار طولاني خسته شدهاند، اكثراً زبان به انتقاد باز ميكنند و از بينظمي و مديريت ضعيف مسئولان بعثه سخنان تند و تلخ ميگويند.
ساعت از نه شب گذشته، هنوز هيچ نشانهاي از حل مشكل به نظر نميخورد،دلم از گرسنگي ضعف ميرود، نميدانم چرا ميزبانان نان و آب وغذا توزيع نميكنند، يك لحظه تصوير مجمعه غذا و گوشتهاي نرم شب مهماني ابوفهد در زير خيمه عربي از ذهنم ميگذرد، فكر ميكنم كدام زماني آن را در خواب و خيال ديدهام، سرم را روي چوكي مقابل ميگذارم كه كمي بخوابم اما گرسنگي امان نميدهد،در فكروذكرم كه چه كنم، آقاي مجددي از مسئولان تشريفات وزارت خارجه داخل سرويس ميشود و يك راست ميآيد به سراغ من، يك خريطه پلاستيكي را به سويم پيش ميكند و ميگويد: آقاي سانچاركي اين را خانم شكريه باركزي برايتان فرستاده است، خريطه را ميگيرم، حداقل هشت عدد ساندويچ گرم كاغذ پيچ شده در ميان آن است كه بوي و طعم و گرمياش هوش از سرم ميربايد، شش تاي آن را به اطرافيانم ميدهم و دو سه تاي ديگر را با اشتهاو لذت ميبلعم، چقدر لذيذ و گوارا است! آفرين شكريه جان! چطور فهميدي كه من از گرسنگي در حال از پا افتادن هستم، چطور فهيميدي كه اين ساندويچها در اين لحظه، بهترين مائده آسماني است كه تو ميتوانستي به من هديه كني؟ اين زن اعجوبه است، هوش و فراست عجيبي دارد، كارهايي ميكند كه هميشه آدم غافلگير ميشود، جنرال داوود، معين وزارت داخله به سرويس بالا ميشود و ميگويد مشكل حل شد، به زودي حركت ميكنيم و بعد رويش را به من ميكند و ميگويد: ساندويچها رسيد؟ ميگويم بلي، شكريه جان فرستاده بود و اين هم يك توته باقي مانده كه اگر بخواهي ميتواني بگيري! ميگويد نه، من در بيرون چيزكي خوردم، من ديدم كه شكريه جان برايت چند عدد ساندويچ سفارش داد و بعد با خنده اضافه ميكند، آدم خوش چانسي هستي ، ميگويم: چشم بخيل كور!
لحظاتي بعد، سرويسها به راه ميافتند و با يك دور كامل، گرداگرد شهر مدينه، راه مكه را در پيش ميگيرند ونفس مي زنند، عجب شاهراه بزرگ و نوراني و پر مهتابي هست اين شاهراه مدينه و مكه!
نگاهم را بار ديگر به گلدستههاي حرم ميدوزم و از عمق دل با شهر خدا و شهر پيغمبر خداحافظي ميكنم، بدرود اي نخستين گهواره آزادي و برابري در جهان،اي شهري كه گوشهايت از طنين آذان بلال سرشار است ،بدرود، بدرود