تبليغاتX
.:: گــپـــگــفــت ::.
قطره در دريا چهاردهم

 

جايي که نبض احساس پيغمبر نيز مي زند

 

آخرين روزمدينه است، بايد در نماز و زيارت وتوديع سنگ تمام بگذارم. يک ساعت پيش از اذان بيدار مي ‌شوم، خسته و رنجورم اما بر خستگي وکسالت نهيب مي زنم، کوشش مي کنم وسوسه خواب را که هر لحظه سنگيني رخوت آورش بر تمام وجودم مستولي مي شود، از خود دور کنم، با صداي اذان به مسجد مي روم، مسجدالنبي امروز خلوت تر است و به همين روي به آساني مي توانم در صفوف مقدم، مقابل گنبد سبز پيغمبر، جايي براي نماز خواندن پيدا کنم. دو رکعت نماز به شکرانة حضور در بارگاه معنوي فرستادة خداوند و دعا ونيايشي،.. نماز بامداد بازهم طبق روال هميشگي با شکوه برگذار مي شود، همة وجودم به سوي ضريح مقدس است، امروز بايد پيش از همه به زيارت منبر و محراب رسول خدا مشرف شوم. نماز و تعقيبات معموله كه پايان مي يابد، به سوي باب السلام  مي شتابم ، بايد در پيشگاه ضريح مقدس به احترام بيا ستم و دردها و آرزوهايم را با رسول خدا در ميان بگذارم اما صفوف سنگين و در هم فشردة جمعيت پيش ا زمن همچون دژ پولادين مانع از حرکت و پيشروي مي شود؛ بازهم جرئت نمي کنم به دريا بزنم، با موج درآميزم و خودم را در ميان بازوها و سينه ها و فشارهاي جمعيت رها کنم، هميشه از انبوه جمعيت و ازتراکم نفوس در يک نقطه که نفس ها در هم گره مي خورد و بازوها و سينه ها به هم قفل مي گردد، وحشت کرده ام؛ نمي دانم مشکل از تنگي نفس است يا کدام مشکل رواني ديگر اما هميشه در چنين مواقعي کوشش کرده ام تمام نيرويم را جمع کنم و خودم را از گرداب جمعيت بيرون بيا فگنم.

يا رسول الله! اين جُبن را بر من ببخش! چگونه به تو اثبات کنم که تمام ذرات وجودم با عشق تو مي تپد و حاضرم هزار مرتبه فدايت شوم اما نمي دانم اگر در ميان جمعيت نفسم بند بيايد و جانم را ببازم آيا کار درستي کرده ام؟ آيا تو ملامتم نخواهي کرد؟... اوه؟ اين همه بهانه اي براي توجيه بزدلي!

راهم را کج مي کنم ،آهسته و پاييده، بدنبال راه ديگري مي گردم، خوشبختانه چانس ياري مي كند، نمي دانم چگونه مي شود که  يک لحظه، شکافي در صفوف جمعيت پديد مي آيد و من شتابان از ميان آن مي گذرم و خودم را در آستانة منبر و محراب پيغمبر مي رسانم. مشاهدة منبر و محراب رسول خدا و باب خانة پيغمبر بازهم سلسله اي از خاطرات تاريخي را در ذهنم زنده مي کند ، احساسي فاخر و هيبتناک در من بر مي انگيزد؛ آري، از همين دروازه، هر روز پيغمبر چندين بار رفت و آمد مي کرده، با اصحاب نماز مي خوانده، آنها را وعظ و نصيحت مي کرده... اينجا هم مسجد صفه است که اصحاب صفه به آن منتسب اند، همانهايي که با قبايي ژنده، شب ها را به نماز و ذکر و تهليل ، مباحثات ديني و تشريح احکام اسلام صبح و روزها را به جهاد بيگاه مي کردند....

 بغض راه گلويم را مي گيرد، لحظاتي در مقابل ضريح پيغمبر به دعا و التجاء مي ايستم و دردها و آرزوهايم را با او در ميان مي گذارم؛ صداي گريه و ندبه از هر گوشه بلند است، صفوف گوناگون در داخل مسجد به چشم مي خورند. هر صف با قصد رسيدن به يک نقطة تاريخيي خاطره انگيز و مقدس: به سوي محراب،  منبر، ستون حنانه و يا ضريح پيغمبر و خلفاي راشيدن...دو رکعت نماز مي خوانم، نيايش توديعي و بعد راهي بقيع مي شوم...

 نمي دانم هر بار كه نام بقيع را مي شنوم، چرا درد و بغض راه گلويم را مي گيرد، چرا احساس غربت و درد مي کنم، مثل اين که همة غم هاي عالم بر سرم فرو مي ريزد؟ بقيع اين گنج عظيم معنوي، اين گورستاني که به اندازة همه تاريخ عظيم و سنگين است.

                                                                                                        

گورستاني همسنگ بقيع در کجا مي توان يافت؟ مي گويند اولين گورستاني که در روز قيامت، مردگان از آن بر مي خيزند، بقيع است.

خوشبختانه هنوز گلوي صبح است و دروازه بقيع باز، مي خواهم کنار قبر فاطمه بايستم امادقيقا نمي دانم کدامين سنگ قبر متعلق به اوست، دولت وهابي براي اين گورها که عزيزترين دوستان خدا و امت رسول الله را در برگرفته اند، اجازة هيچ تعمير ، نصب لوحه و هيچ نشانه ديگر را نداده است، حداقل مي شد بر روي هر قبر لوحة کوچک يا سنگ نبشته اي حاوي نام و تاريخ فوت يا شهادت صاحب گور که راهنماي زايرين باشد، نصب کنند اما دريغ از يک چنين کاري...

 زايرين سرگردان، از يک ديگر مي پرسند که قبر مثلاً عمه يا همسر و يا دختر پيغمبر کدام است؟ يا قبري را نشان مي دهند و مي پرسند که اين قبر متعلق به چه کسي است؟ هر چه هست، هوش و حواس و دلم تمام، متوجه فاطمه است، او را دوست دارم. بيشتر از مادرم، اصلاً نمي دانم که چرا محبت او از لحاظ قداست و بار معنوي، عظيم تر و گرامي تر از دوستي مادرم هست؟ لحظه اي  کنار قبر منتسب به فاطمه مي ايستم و با او بازهم درد دل مي کنم... سپس کنار قبر يکايک اصحاب و ائمه و بزرگان خفته در بقيع مي روم ، زيارتي و دعايي و بعد همه را بدرود مي گويم. از بقيع خارج مي شوم اما دلم آنجاست،فكر مي كنم با اين خاک احساس تعلق خاطر عجيبي دارم، اين گورستان مانند ديگر گورستانها نيست، آدم اينجا احساس آرامش و احساس در خانه و ميان جمع بودن را مي کند. اينجا نبض احساس پيغمبر نيز مي زند، گويا دل و نگاه او هم به سوي بقيع است.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت توسط سانچارکی |