تماشاي نخلستانهاي به هم بافتهاي كه جانماية اصلي مدينه را تشكيل ميدهند، يادآور شبگذاريها، خلوت گزينيها و رازگويي اصحاب در گوش نخلها و در حلقوم چاههاي تعبيه شده در آنها است، شاخ و برگ نخلستانها در تاريكــ روشناي شامگاهی، چقدر زيبا، رويايي و راز آميزند، مثل اينكه نجواي ذكر و تهليل ياران رسول خدا همچنان از آنها به گوش ميرسد.
در جوار بارگاه پر جلال معنوي پيغمبر، احساس عجيبي دارم، فكر اين كه به زودي به حرم مشرف ميشوم، ترسي آميخته با هيجان در وجودم نشانده است، دستها و پاهايم به گونة خفيفي ميلرزند، حالت شگفتي دارم، ايستادن در آستانة بارگاه مردي كه فراتر از پرواز فرشتگان، تا قاب و قوسين عروج كرده و در اوج تقرب به خداوند با او همكلام شده است، و حضور در محضري كه بنيادگذار حق، عدالت و يكتاپرستي در جهان بوده و با انفجار نور وحي، چشمانداز تازهاي در تاريكيهاي هستي، فراروي بشريت سرگردان و گرفتار جور و بيعدالتي باز كرده و هم اكنون رهگشاي بيش از يك مليارد انسان در پنج قاره جهان است، كار آساني نيست.
مسجدالنبي بعد از مسجد الحرام، اصليترين تلاقيگاه دلها و محل پيوند آرزوهاي امت اسلامي به يكديگر است.

اينجا، مجلا و پيوستگاه هزاران نهر جاري از سراسر جهان به يكديگر و تجليگاه عاليترين شكوه انساني در اوج يگانگي و همدلي در پرتو آيين محمدي است.
مدينه، نماد جامعة مدنیی سيراب از عدالت در پانزده قرن پيش از اين بوده كه به گونهاي شگفت، امكان تحقق مدينة فاضله انساني را با تمام وجوه آن نشان داده است.
اكنون آرزوي بازگشت به چنين عدالتي در دلها ميتپد و تشنهگان حق، آزادي و برابري را در پنج قارة جهان در ميعادگاه مدينه گردهم ميآورد.
اقامت در هوتل
در هوتلي بزرگ و نوساخت در جوار حرم بار سفر ميگشاييم، دو ـدو نفر در يك اتاق تقسيم ميشويم، تجهيزات آسايشي فراهم است، تخت و كوچ و فرنيچر و تلويزيون و سجاده و حمام و آب گرم و وسايل استحمام و يخچالهاي پر از آبميوه و نوشيدنيهاي لذيذ، و تو تنها ميتواني از فرصتها براي عبادت و دعا و نيايش استفاده كني.
رفيق من، انجنير فريد، رئيس برق كابل است، يكديگر را به نام ميشناسيم اما حالا از نزديك ميبينيم، از قضا، انجنير ميلنگد، دست به عصا راه ميرود. چندروز پيش در كابل با موتر تكر كرده است، اما وقتي چانس حج به سراغش آمده، با همه درد و شكايت، نخواسته اين چانس را از دست بدهد، تنها او نيست كه با اين نيمه معلوليت به حج آمده، خانم صفيه صديقي، وكيل ولسي جرگه هم، دست گچ گرفته به گردنش آويخته است، شايد ثواب حج اينان بيشتر باشد، خدا ميداند!
انجنير، زياده سختگير و اهل ذكر و دعاست، هيچ فرصتي را براي نماز و عبادت و استغفار از دست نميدهد، دلم ميخواهد روي تخت بيفتم و غرق چرت و خيال شوم، سكوت و آرامش چقدر با ارزشاند و فكر كردن در حوادث تاريخي مدينه از آغاز تاكنون آنهم در شهر مدينه و در جوار مسجدالنبي برايم بسيار جالب است، اما خدا انصاف بدهد به اين انجنير كه اجازه هيچ فكر و خيالي به آدم نميدهد، يك زبانش به ذكر است و يك زبانش به نصيحت كه: «بايد تنبلي را كنار بگذاريم، اينجا، جاي دعا و گرفتن حاجت است، ديگر چهوقت چانس ميسر ميشود كه من و تو به مدينه بياييم و از اين لحظههاي پرفيض استفاده كنيم. بخيز دعا كن! نماز بخوان! طهارت داري، آب حمام خوب گرم است، خود را ميتواني روزی ده مرتبه بشويي، هر بار كه به حرم مشرف ميشويم بايد پاك و پاكيزه باشيم، غسل حرم ثواب زيادي دارد؛ به اندازة قطرههاي آبي كه در جريان غسل از بدن آدم ميريزد. ثواب بدست ميآوريم...»

پاسي از شب گذشته، از همراهي با انجنير خستهام، خودم را روي تخت مياندازم و بدون فكر و خيال به خواب عميق فرو ميروم.
چند دقيقه يا چند ساعت گذشته، نمي دانم كه انجنير صدايم ميكند: نماز صبح است و وقت تشرف به حرم. خواب آلوده و سنگين، وضو ميگيرم، همراه انجنير به راه ميافتيم، زينهها و لفتها پر از آدم است. همه آهنگ حرم دارند، سركهاي منتهي به حرم به جويبارهاي جاري و مواج انساني تبديل شدهاند، همه، شتابان به سوي حرم...
بعضيها سجادهاي به شانه دارند، بعضيها لباسهاي محلي اما همه به رنگ سپيد و شماري هم چهلتار عربي به سر كردهاند. انجنير به زحمت پايش را ميكشد، آهسته، سنگين و با عصا ميرود، حركت قدمهايم را با پاهاي انجنير هماهنگ ميكنم. ميل شتاب در من هست اما ميخواهم انجنير را همراهي كنم، گلدستهها، عجب باشكوهند، گنبد فيروزهاي پيغمبر در ميان منارهاي بلند، تلألؤ خيره كنده دارد، همه چيز به نظر رنگ خدايي گرفته، زمين و زمان در حال ذكر و تسبيح و نيايشاند، مثل اين است كه در اين لحظه، آفرينش نيز به نيايش ايستاده است.
همهجا سكوت است، تنها آهنگ گامهاي شتابندة مردم به سوي حرم است كه زمزمة جاري شدن به دريا را باز ميتاباند، سنگفرشهاي ميدانگاه اطراف حرم و نوار سبزرنگ گسترده در استقامت دروازههاي ورودي مسجدالنبي، نظرگير و جالبند، و اكنون در همين ميدانگاهها، اطراف و حوالي مسجد، صفهاي جماعت
صداي اذان از فراز گلدستهها بلند ميشود، طنين آواي مؤذن در فضاي آبي آسمان، چقدر پر جلال و شكوهنده است.
عظمت تو چه بيپايان و لايتناهي است. از لذت و هيجان پر شدهام، دلم در قفسة سينه از شوق ميتپد، زيبايي عظمت حضور خداوند در زمين و زمان از وصف بيرون است.
انجنير تلاش و تقلاء ميكند كه به هر زحمت ممكن، داخل مسجدالنبي شود و نماز را در صفوف نزديكتر به مرقد پيغمبر اقامه كند، اما اين ازدحام نفسگير نميگذارد، با كوشش زياد در آستانة ورودي يكي از دروازههاي مسجد ميرسيم، رواقها و مناظر داخل مسجد حيرتآورند، ستونهاي غرق در نقش و نگار هنري مزين به آيات قرآن، صفوف به همه پيوستة نمازگذاران، رنگها، چهرهها و قيافههاي نمازگذاران، چقدر ديدني و تماشايياند، جايي براي سوزن انداختن نيست، همه جا مردم، صف بستهاند و نماز آغاز شده است، امام فصاحت زيبايي دارد، حمد و سوره را با آهنگي دلنشين قرائت ميكند، انجنير پا به پا ميكند اما بيهوده است، جايي يافت نميشود كه اقامه ببنديم، حتي راهروها پر از صفوف فشرده نمازگذاران است. پشتسر صدها تن ديگر كه امكان جنبيدن ندارند، ميخكوب شدهايم، كاش امكان خم و راست شدن ميبود كه در همينجا اقامت ميبستيم اما نميشود، چه زيباست اين درياي عظيم انساني، اين جذر و مدهاي خدايي كه با آهنگ پرجلال تكبير و تهليل و آمين درآميخته... نماز صبح كوتاه است، به سرعت به پايان ميرسد، دريا آرام ميگيرد، پس از دقايقي، هزارپاره ميشود و به صورت نهرهاي جاري به سوي بيرون از حرم روان ميگردند؛ اما انجنير بسیار عصباني است، نماز جماعت را از دست داده است، آنهم در اولين روز تشرف به حرم. كوشش ميكنم آرامش كنم اما او به پاي معيوبش نفرين ميكند كه باعث كندي حركت و دير رسيدنش به حرم شده است.
خود را مغبون و گناهكار احساس ميكند، هر طوري هست آرامش ميكنم، دستش را ميگيرم، در گوشة رواقی نزديك به حرم پيغمبر، هر دو به نماز ميايستيم و به صورت انفرادي نماز صبح را به جاي ميآوريم. انجنير نماز ميخواند، نماز ميخواند و نماز، و من، غرق تماشاي مناظر ديدني داخل مسجدالنبي ميشوم، عجب عظمتي دارد اين مسجد، قنديلها، آويزها، مشعلها، شمعدانيها و ستونهاي عظيم و بيشمار و لوحها و قرآندانيها و تزئينات زيبايي كه همه رنگ جذاب معنوي دارند...
دست انجنير را روي شانهام احساس ميكنم كه ميگويد: اكنون وقت تشرف به حرم رسول خدا و زيارت محراب و منبر اوست، حركت ميكنيم، بايد از باب السلام وارد شويم، كفشهايمان را در جايي نشاني كرده ميگذاريم و به صف طويلي ميپيونديم كه قصد تشرف به حرم را دارند، اين صف آنچنان فشرده است كه داخل شدن در آن، آسان نيست، اما انجنير، عليرغم مشكل درد پا، داخل صف ميشود، من نيز او را همراهي ميكنم، لحظه به لحظه، صف، سنگينتر و فشردهتر ميشود، پيش رويم به مدخل تنگ دروازة ورودي حرم نگاه ميكنم كه فشار جمعيت، همانند سيلابي كه در گلوگاه نهري بريزد، مست و توفاني و پرتلاطم و هيبتناك ميشود، از بيم آن كه درچنين گلوگاهي بيفتم با توجه به مشكل تنفسي كه دارم، مو بر تنم راست ميشود، آهسته و به زحمت، راه خروج از صف را ميجويم، ميزنم بيرون، انجنير بدون توجه به ازدحام و فشار جمعيت، با ارادة قوي در حالي كه عصايش را در هر دو دستش ميفشارد، فقط به پيش فكر ميكند، از من دورتر شده است، صدايم اكنون به او نميرسد، بيهوده است كه او را از رفتن باز دارم، در گوشهاي ميايستم، بيزار از خودم، روي سنگفرشهاي رواق مسجد، راه ميروم، فكر ميكنم بهتر است به هوتل برگردم و در فرصتي مناسب كه ازدحام كمتر باشد، به حرم مشرف شوم اما هر چه ميگردم، محلي كه كفشهايم را گذاشته بوديم، نمييابم، نشاني را گم كردهام، با پاي برهنه از تالارها بيرون ميشوم و
از روي فرشهاي گسترده در فضاي باز بيرون ميگذرم و به سنگهاي مرمر ميرسم كه در هواي صبحگاهي مدينه سرد و گزندهاند. احساس ميكنم كه همة نگاهها حتي نگاه آسمان و زمين به پاهاي من دوخته شده است، دچار سرگرداني و عذاب ميشوم، با تلاش و تقلاء، بيرون محوطه، از زني دستفروش سیاهچردهای، يك جفت چپلك پلاستيكي به پنجريال ميخرم و به اتاق بر ميگردم و خودم را روي تختخواب مياندازم، نميدانم چه زماني گذشته است كه باز انجنير بيدارم ميكند، او از من دلخور است كه تنهايش گذاشتهام، صحنه را برايش توصيف ميكنم، ميگويم كه به خاطر مشكل تنفسي، وارد شدن در چنين ازدحامي برايم خطرناك است، ميپذيرد اما چقدر خوشحال است كه توانسته حرم پيغمبر را زيارت كند و در محل نزديك به محراب او، نماز بگذارد، با تمام صورت، شکفته است و چه لذتي از اين موفقيت خود میبرد، از ته دل به او غبطه ميخورم...