فرهیخته های عزیز سلام
این جبهه ملی هم آفتی برای من شده است، از کار وزندگی مانده ام، دوسال تمام رنج وتلاش وکوشش حالا به یک نقطه نهایی نزدیک می شویم،امیدوارم بعد از انتخابات فرصتی مساعدشود که همه روزه با دوستان سخن بگویم.
امیدواری دیگرم این است که بعد از این نیز گاهگاهی چیزک هایی بنویسم و به گفته دوسف عزیزم گزارش فعالیت های روز مره ره حد اقل درج کنم.
قطره در دريا(۷)
بر مزار جان باختگان احد
پنجشنبه، ديدار و زيارت احد در پيش است، احد اگر چه در آغاز فاصلهاي با شهر مدينه داشته اما اكنون متصل به اين شهر است، سلسله كوههايي كه در حومۀ شمالي مدينه افتادهاند...
احد، نامي كه با خاطرۀ جنگ هولناكي كه به كشته شدن شماري از عزيزترين ياران رسول خدا از جمله حمزه، كاكاي پيغمبر به دست كفار قريش انجاميد، گره خورده است، سران قريش به رهبري ابوسفيان، هر چه از سوار و سليح و نيرو داشت بسيج كرد و به تلافي شكست حملۀ بدر كه يك سال پيش از آن رخ داده بود و به خونخواهي كشتههاي همين جنگ، به سوي مدينه شتافتند تا زهر خشم و نفرت و انتقام را در كام مسلمانان بريزند و محمد را كه نظام اشرافيت شركآلود موجود را به خطر افگنده بود، از سر راه بردارند.
اگر چه پيامبر، نظرش آن بود كه مسلمانان در مدينه بمانند و زن و مرد با تمام نيرو، بجنگند و خانهها و كوچهها را به سنگرهاي تسخيرناپذير مقاومت تبديل كنند اما، حميت و غرور عربي اجازه نداد كه اعراب مسلمان اين پيشنهاد را بپذيرند، آنان، به خانه نشستن و در به روي خود بستن و يا جنگيدن در ميان زنان و اطفال را براي خود عار ميشمارند، ميخواهند شجاعانه به پيشواز دشمن برآيند و با آن بجنگند.
پيغمبر نظر جمع را ميپذيرد، سلاح جنگ ميپوشد و همراه با سپاه انصار و مهاجرين به دامنههاي كوه احد ميشتابد، او به عنوان يك طراح نظامي خبره، برنامه جنگياش را هوشمندانه تنظيم ميكند، صفوف جنگجويان را ميآرايد و يك دستۀ پنجاه نفري از تيراندازان ماهر را در گذرگاهي تنگ بر فراز كوه احد ميگمارد و به آنان توصيه ميكند كه در صورت شكست و پيروزي، موضع خود را ترك نكنند، و تأكيد ميكند تا من شخصاً ابلاغ نكردهام در موضع خود استوار و هوشيار بايستند، اما در نخستين تلاقي ميان دو نيرو، سپاه قريش ميشكند و مجاهدان فاتح، به تعقيب دشمن و جمعآوري غنائم ميپردازند.
دستۀ كمانداران مسلمان با مشاهدۀ اين وضع تصور ميكنند كه كار دشمن تمام است و سپاه اسلام پيروز شده، شتابزده و هيجانآلود مواضع خود را ميگذارند، به دامنهها ميريزند و به جمعآوري غنائم جنگي ميپردازند، تلاش و كوشش فرمانده اين گروه، عبيدالله بن جبير براي بازداشتن آنان از ترك سنگرشان سودي نميبخشد و او با دو سه تن در معبر ميمانند و امر رسولالله را اطاعت ميكنند، خالد بن وليد همان جنگآور مكار بيباك، با گروه سواران قريش كه مترصد فرصت بودند، به تاخت از اين گذرگاه، عبدالله و همراهان وي را ميكشند و از پشت سر بر سپاه غافل و بيخبر اسلام وارد ميشوند، گروه شكست خورده و فراري سپاه قريش نيز تا ميبينند، صحنه به سودشان عوض شده است، دوباره، با نيروي جديد به صحنه باز ميگردند و مسلمانان را از دو سو زيرضربات سخت و مرگبار گرفته از پا در ميآورند، در اين روز، فشار شديد سپاه قريش، به خاك افتيدن شمار زيادي از جنگآوران اسلام و ضعف و فتور و سستي كه مبارزان را فرا ميگيرد، پيغمبر را در معرض شديدترين مخاطرهها قرار ميدهد، پيغمبر اسلام با گروه اندك از ياران به كمركش كوه پناه ميگيرند و پشت ـ تخته سنگهاي مطمئن به دفاع و مقاومت ميپردازند، مردان بسياري، پيغمبر را در حلقۀ دفاعي خود ميگيرند و از گوشت تن خود، سپر دفاعي براي وي ميسازند، كساني كه با هزار زخم بر زمين ميافتند و كساني ديگر به سرعت جاي آنها را ميگيرند و نميگذارند كه تيرهاي قريشان بر پيغمبر اصابت كند.
در اين روز، فرزند ابيطالب علي(ع) حماسهاي غبطهانگيز از پايداري و دفاع از پيغمبر به نمايش ميگذارد و با چالاكي، تيزهوشي و رزمآوري شگفت، مانع از دسترسي كفار قريش و سنگاندازي تيره دلان به آن حضرت ميگردد، اما فشار دشمن يك آن، چنان قوي و امواج تير و سنگ چنان شديد ميشود كه يكي از مقاومترين حلقههاي زنجير حفاظي رسول اكرم ابودجانه را با هزار زخم بر زمين ميافگند و در يك لحظه، سنگي بر لب و دندان پيغمبر اصابت ميكند و خون مبارك جاري ميگردد، پيغمبر با اين جمعي اندك اما ثابت قدم، ناگذير به قلۀ كوه ميبرآيند تا از گزند دشمن مصئون بمانند، آوازي در گوشها ميپيچد كه محمد كشته شد، اين طنين شوم، موجب نااميدي و سستي بيشتر جنگجويان مسلمان ميشود، تنها حمزه است كه چونان شيري غرنده در ميانۀ ميدان مصاف ميدهد و سرهاي كفار را از چپ و راست بر زمين مياندازد، نگاه شرربار هند، زن ابوسفيان كه كينۀ شعلهور از حمزه در دل دارد، به او ميافتد و از ديدن آن قامت ستبر، مردانه و با صولت كه زور بازويش جنگآوران قريش به ستوه آورده است، هند، به بردۀ وحشي مينگرد كه محو تماشاي جنگآوري حمزه است، دوان ـ دوان، خودش را به او ميرساند، دامنش را ميگيرد و نيزۀ زهرآلود را ميان دستهاي او بار ديگر ميفشرد و ميگويد: مادرم به فدايت، فرصت را از دست مده! وحشي، كمين ميكند، نشانه ميگيرد و در يك لحظۀ استثنايي كه حمزه سواركاران قريش را بر زمين افگنده و سر و سينهاش را از ميان انبوه به خاك افتادگان بلند ميكند، نيزۀ وحشي فرصت مييابد و به سرعت بر سينه حمزه مينشيند، قامت اسطورهاي مرد از شدت درد به خود ميپيچد اما استوار ايستاده و با نگاه خشم آلود به سوي وحشي قدم بر ميدارد، بردۀ وحشي از ترس به لرزيدن ميافتد اما در دو قدمي او، قامت بلند حمزه بر زمين ميافتد و آنگاه يكي از زشتترين پردههاي سناريوي قريش به هنرنمايي هند زن ابوسفيان به نمايش درميیآيد. وي براي تشفي دل پر كينهاش، از بردۀ وحشي كاردي گرفته، سينۀ حمزه را ميشكافد، جگر او را در ميآورد و به دندان ميجود تا آتش شعلهور سينهاش را فرونشاند.
روز احد، روز سختيي ابتلا بر مسلمانان بود، روز آزمون و روز بازشناسي مؤمنان ثابت قدم از كم باوران سست اراده...
خوني كه در احد ريخت، درخت اسلام را آبياري كرد، سبزي و ثمر بدان داد، همين پايداري، عزم راسخ و ايمان خللناپذير بود كه اسباب گشايش كار مسلمانان را فراهم كرد و قهرمانان فاتح عرب، يكي پس از ديگري، در برابر قدرت معنوي اسلام به زانو درآمدند، خالد ابن وليد، همان جنگآوري كه از شكاف كوه احد بر آمد و ضربۀ هولناك بر صفوف مسلمانان زد، به شمشيري در دست اسلام تبديل شد و سيفالاسلام لقب گرفت و بسياري گردن كشانديگر با آگاهي از حقانيت دين مبين اسلام در برابر محمد زانو زدند و به يگانگي خداوند و رسالت محمد اعتراف كردند.
شكست مسلمانان در احد، مقدمه پيروزيهاي فراوان بود كه يكي پي ديگري ميآمد و اسلام را به قدرت بينظير در جزيره العرب تبديل ميكرد، و بدين خاطر است كه احد، قطعۀ تماشايي و تجربهآموز است.
همراه با ساير حجاج، كنار ديوار بزرگي كه گرداگرد مزار حمزه و همر زمان او در احد بر افراشتهاند، ميايستم و به حماسهها و جانفشانيهاي آنان در راه دين و حفظ جان پيغمبر ميانديشم. راهنما، به تشريح جغرافياي احد ميپردازد و معبر تنگي كه ميان دو قلۀ كوه قرار دارد، نشانمان ميدهد و ميگويد كه گروه كمانداران اسلام در آنجا موضع گرفته و بدون اذن پيغمبر آن جا را ترك كردند، در سمت مقابل آن، به تخته سنگهايي اشاره ميكند كه گويا پيغمبر اسلام با ياران ثابت قدم خود به آنجا تكيه داده و دندان مبارك در همانجا از ضربۀ سنگي شكسته است.
به مزار حمزه و همرزمان او اشاره ميكند و ميگويد: اين قبر بزرگ، از حمزه است كه تنها و دورتر از ديگران قرار دارد و بسياريها به صورت جمعي در اينجا دفن شدهاند، تا يكجا با بدنهاي زخمي و صدپاره، در روز بازپسين به رسول خدا بپيوندند...
افتراء و تهمت
یا
زبان سیاه نفرت
اخیراً نامة سرگشاده ای به قلم دو تن از فرهنگیان افغانستان در خارج کشور عنوانی داکتر رنگین دادفر سپنتا، وزیر خارجه در سایت آسمایی به نشر رسیده که صرف نظر از برخی حقایق آن، مواردی از این نامه برای من شگفت آور بود.
نویسندگان نامه که از نظر من افرادی مطلع، آگاه و قابل احترام هستند، متأسفانه زیر تأثیر شایعه ای که بسیار مغرضانه و غیرمسئولانه توسط سایت سهراب کابلی نشر شده، اتهامات و افتراهایی را به اینجانب نسبت داده اند که از چنین اشخاص درس خوانده و تعلیم دیده بعید می نماید.
تهمت ها و افتراهایی مانند این که:
- سانچارکی، راسیسم هندی را بی آزار تلقی کرده و اهانت به هزاره ها را روا شمرده و یا اگر سهراب کابلی به طنز می گوید که: خداوند قومی را برای درد کشیدن آفرید، سانچارکی به آن باور دارد و تظاهرات هزاره ها علیه فلم کابل اکسپرس را گفته که انگیزة سیاسی داشته است و مواردی از این قبیل که با داوری شتاب آلود و سرشار از خشم و نفرت صورت گرفته است.
نویسندگان محترم نامه که از همه مسایل پر اهمیت و قابل تأمل در فلم کابل اکسپرس و لزوم یاد کرد از برخوردهای مناسب و طرق قانونیی که دولت افغانستان به عنوان نگاهبان حیثیت و اعتبار ملی شهروندان کشور باید در چنین مواردی در پیش بگیرد، صرف نظر کرده ، تمام خشم و نفرت خود را بر سر اینجانب که روحم از جریان ساخت و تولید فلم کابل اکسپرس خبر ندارد، ریخته اند، برای روشن شدن ذهن برخی از خوانندگان کنجکاو این سایت ها به چند نکته اشاره کنم:
اولین بارخبر تولید و نمایش این فلم را در روزنامه افغانستان خواندم و ظاهراً چند روز بعد، در روز اول عید قربان که برای تبریکی عید سعید قربان به منزل آقای خلیلی معاون دوم ریاست جمهوری رفته بودم، ایشان از من پرسیدند که جریان این فلم چگونه است و گفته می شود که به مردم ما اهانت شده و تو که قبلاً در وزارت اطلاعات و فرهنگ بودی و با بخش های این وزارت آشنا هستی، از چه طریقی باید این فلم پی گیری شود... من صادقانه به ایشان عرض کردم که بایداز وزیر اطلاعات و فرهنگ خواسته شود تا از ریاست افغان فلم و بخش های هنری و سینمایی دیگری که احتمالاً در ساخت، تصویر برداری و تهیة سناریوی فلم و نگارش دیالوگ های آن نقش داشته اند، تحقیق صورت بگیرد و با این موضوع باید به صورت جدی و قانونی برخورد شود.
چند روز بعدتر، همراه با آقای محقق، رئیس کمیسیون امور دینی، علمی و فرهنگی که در یک میز مدور اشتراک داشتیم، ضمن بحث در مورد ضرورت قانونمند شدن امورات نشر و طبع و تولید آثار هنری و فرهنگی، ایشان به فلم کابل اکسپرس اشاره کردند و از حنیف هنگام بازیگر این فلم نام بردند و گفتند همین سید حنیف هنگام این سخنان مسخره را بر زبان رانده است، و من تعجب کردم که چطور آقای هنگام که یک افغان هزاره است و اگر چه از لحاظ خونی متعلق به اقلیت طایفة سادات است، اما تردید ی نیست که اکثر مردم افغانستان به لحاظ شکل و قیافه و تکلم،وی را هزاره می دانند، حاضر شده است یک چنین جملات زننده و رکیک و موهن را بر زبان براند.
چند روز بعدتر، مراسم بزرگی در مسجد خاتم الانبیا در دشت برچی برگزار شد که من هم در این محفل اعتراضیه شرکت کردم و در میان هزاران انسان دیگری که با شور و احساسات علیه سازندگان فلم کابل اکسپرس شعار می دادند، حضور یافتم و واقعاً از عمق دل متأسف بوده و هستم که چرا کسانی بخواهند چنین کار به اصطلاح هنری ننگ آلودی را بیافرینند، و حقیقتاً آن زمان و همین اکنون نیز این سئوال برای من لاینحل مانده است که چرا کبیرخان هندی خواسته است در بخشی از این فلم، مردم هزاره را دخیل بسازد و آن نسبت های ناروا و زشت را به این مردم ستمدیده و همیشه محکوم و تحقیر شده و بدبخت دهد و چرا آقای هنگام بدون تأمل و اندیشه این جملات موهن را که احتمالاً آگاهانه و مغرضانه بر زبانش گذاشته اند تکرار کند و به اعتبار و حیثیت ملی اش نیاندیشد...
نیمه های شب آن روز، تلیفون زنگ زد، از بخش فارسی بی بی سی بود که در مورد این فلم معلومات می خواست. من جریان را گفتم و نیز اشاره کردم که که وزارت اطلاعات و فرهنگ و نهادهای رسمی حکومت، ورود و نمایش این فلم را در کشور ممنوع و اعلام کرده اند، کسانی را که در تهیه و تولید آن نقش داشته اند، تحت پیگرد قانونی قرار خواهند داد.
در پایان این مصاحبة تلیفونی که صحبت دربارة مظاهره و اجتماع مردم هزاره در مسجد خاتم الانبیاء پیش آمد، من گفتم که این محفل بسیار عظیم بود و تمام رهبران هزاره طی سخنرانی های پر شور، این فلم را محکوم کردند و از دولت خواستند که سازندگان و تهیه کنندگان و بازیگران فلم مذکور را تحت تعقیب قرار دهد.
و ضمناً من نظر خودم را گفتم که بهتر بود نهادهای رسمی و قانونی حکومت از جمله وزارت اطلاعات و فرهنگ به صورت جدی این موضوع را تعقیب کرده و دست هایی را که در پشت این فلم نهفته است شناسایی می کردند، اما بعضی از رهبران بیش از آن که به فکر مردم و اهانت عظیمی که به آن ها صورت گرفته باشند، به فکر بهره گیری سیاسی از این احساسات پاک و جوشان بودند.
به راستی هم که من در آن جا حرکاتی را از بعضی شخصیت ها دیدم که زیاد مناسب با موضوع مظاهره و اجتماع اعتراضی مردم نداشت و نشان می داد که می خواهند از این موضوع بهره گیری حزبی و سیاسی کنند، من اکنون هم بر این نظر هستم و اگر لازم باشد می گویم که چه کسانی خواستند از فلم کابل اکسپرس و از احساسات مردم فرصت طلبانه استفاده کنند، بدون آن که به صورت پیگیر و مجدانه بخواهند در جهت شناسایی اهداف سازندگان این فلم و مقاصد نهفته در پشت آن و یافتن کسانی که به هر اندازة کوچک در ساخت و تولید و نمایش این فلم دست داشته اند، گام بسیار کوچکی بردارند.
شما نویسندگان محترم نامه سرگشاده و شما دوستانی که همة سادات را از یک قلم گناهکار و جنایتکار و جاسوس و مرتد و مهدورالدم می شمارید، بپرسید از رهبران و سرمداران و سردسته هایی که سنگ حمایت از قوم هزاره را بر سینه می کوبند، در زمینة تعقیب و شناسایی دست اندرکاران این فلم موهن چه کرده اند؟ چرا باید از زبان کینه ها و نفرت ها سخن بگوییم و همة کاسه، کوزه ها را بر سر چند نفری که نام سید بر سر شان است، بشکنیم.
بدبخت ملتی که از روی ناچاری در درون خود می پیچد و دل و گردة خود را می خورد، درست است که در میان هر قوم، افراد بد وجود دارد و شایدهم قوم سادات از نظر شما بدترین آدم ها را داشته است، انصاف حکم می کند که اولاً جرم آدم ها باید با اسناد و دلایل اثبات شود، بعد حکم صادر گردد، شما که اهل مطالعه و تحقیق و کتاب و کتابت هستید و ظاهراً در کشورهای پیشرفتة دنیا هم زندگی می کنید، حداقل این حق را به انسان ها بدهید که نظر خود را بیان کنند.
درست است که توهین و حرمت شکنی در همة فرهنگ ها قبیح و ناجایز است و هیچ انسانی، هیچ فرهنگی و هیچ ملتی نمی تواند نسبت به قوم و ملت و فرهنگ دیگر فخرفروشی کند و به گفتة نویسندة نامدار مسیحی، رومن رولان: در میان همة کسانی که به خود می بالند، آن کس که به ملیت خود می بالد، ابلهی به تمام معناست.
این بلاهت از آنجا ناشی می شود که بعضی ها فکر می کنند، خون یک نژاد خالص در عروقشان جاریست، در حالی که در گذر زمان، چنان در آمیختگی های خونی و فرهنگی و انسانی در میان ملت ها بر اثر فتوحات و یورش های اقوام به یکدیگر به وجود آمده که به قول فردوسی: از آمیزش ترک و تتار و تازی و پارسی، نژادی پدید آمده که هیچ کدام از آن ها نیست و بالاخره هم در سنت دینی و اعتقادی ما و هم در فرهنگ بشری، خون و نژاد هیچگاه نمی تواند معیار برتری و تفاخر باشد، اقلیت طایفه سادات چنان در قوم بزرگ هزاره، مزج و ادغام شده است که کوشش های افراد کوته اندیش و مغرض هیچگاه نمی تواند این دو را از هم تفکیک کند، شما ناحق نکوشید که همة ملامتی ها را به گردن پارة دیگر وجود خود بیاندازید.
باور دارم و داریم که مردم هزاره، مردمی ستمدیده و تحقیر شده و محروم بوده و هستند، زمانی که من دربارة درد و رنج و محرومیت و خاک نشینی و بدبختی این مردم مقاله و گزارش و تحلیل می نوشتم و از محاصرة طالبان که گرداگرد هزاره جات را قفل کرده و مردم از فقر و گرسنگی به علف خواری روی آورده و دسته دسته می مردند، شما حضرا ت کجا بودید؟ و زمانی که طالبان در مزار و یکاولنگ و بامیان گورهای دسته جمعی می آفریدند و مردم هزاره در آتش خشم و عصبیت طالبان می سوخت و از زمین و آسمان بر سر این مردم مرگ می بارید، همان زمان هم بودند کسانی که در گوشة دنجی دور از دود و آتش ودرد نشسته، تئوری نابودی سادات را می دادند و اعلام می کردند که دشمنان استراتیژیک داخلی شان همین ها هستند.
من آن چه که در گذشته انجام داده و آن چه که امروز و همیشه انجام می دهم، دفاع از حقیقت، حمایت از مظلوم و یاری ستمدیده است. نفرتم می آید از کسانی که همواره دروغ می گویند و از مظلومیت یک قوم به صورت ابزاری برای پیشبرد مقاصدسیاسیُ جاه طلبانه خود بهره می گیرند.
آقایان چشم باز کنید! من و شما در این کشور چه کاره ایم؟ هنوز هم در بعضی از ولایات افغانستان به ما و شما تذکره نمی دهند، می گویند بروید به کوهستان... امروز رهبران ما و شما، تحت نام وحدت ملی دست جلاد را می شویند و قاتلان مردم را در آغوش می گیرند و با عناصری که زشت ترین و سنگدلانه ترین ستم ها را بر این مردم روا داشته اند، همکاسه می شوند.
آیا شما دیواری کوتاه تر و حریفی ضعیف تر از طائفه سادات که به گفتة خودتان در گذشته ها، ممکن است بعضی از آن ها را بالا نشانده، قدر نهاده و یک لقمه نان چرب و یک مقدار وجوهات شرعی به خاطر جدشان به آن ها داده اید نیافته اید که این همه کینه توزی و نفرت انگیزی می کنید.
من خوش می شوم اگر آقایان مبلغ و دهقان بیایند افغانستان و با هم به محکمه برویم و ایشان بتوانند نسبت های دروغ و اتهامات بی پایه خود را اثبات کنند، آن چه که به من نسبت داده شده و این نسبت ها به یک طایفه از مردم هزاره نیز تسری داده شده است، ادامه همان توهین و اهانتی است که کبیر خان هندی به مردم افغانستان کرده و باید به همه این ها یک جا رسیدگی شود تا حقایق با گذشت زمان پشت گرد و خاک برانگیخته از نفرت از نظرها دور نماند.
دوستان هیچگاه نمی توان راسیزم را با پناه بردن به راسیزم از بین برد، برای محو جهل و نادانی نمی توان شیوه جاهلانه در پیش گرفت، ما و شما در این وطن مشکلات بسیاری داریم که ریشه در محرومیت های تاریخی، قتل عام ها و کله منار ساختن ها و تبعیضها و بی عدالتیها ی مزمن دارد، برای رشد فرهنگ شهروندی و برای تحقق عدالت در این کشور مبارزه ای دشوار اما ضروری و آگاهانه لازم است که مهمترین عناصر این مبارزه، هوشیاری، بردباری، بصیرت و رعایت ارزش ها و اصول و آداب انسانی است، بیایید به جای سخن گفتن از زبان عقده ها، کینه ها و نفرت ها، از زبان منطق و خرد سخن بگوییم.
قطره در دريا(۵)

(یادداشتهای حج - سال 84)
بقيع، تاريخي در هيأت يك گورستان
ديروز، اندكي دير به بقيع ميرسم، دروازهي ورودي بسته است، نگاهبانان تندخوي كه از مأموران سختگير سعودياند، فقط بامدادان و ديگرها، براي دقايقي، دروازههاي بقيع را ميگشايند و تا بيايي بجنبي، دوباره ميبندند.
از اين كه فرصت تشرف به بقيع را نيافتم احساس ناراحتي ميكنم، به هر سو كه ميبينم، زائران دلداده، سر بر كتارههاي آهني ديوارهاي اطراف بقيع گذاشته، آه و زاري ميكنند.
گرداگرد گورستان بقيع، ديوارهاي نسبتاً بلندي برافراشته و در پاي اين ديوارها، جايـجاي بساط دستفروشيها و غرفههاي عرضهي انواع و اقسام البسه و امتعه،گسترده،گرم و پر رونقاند.
يك دور، به گرداگرد اين ديوارها ميگردم و در هر جاي كه از دحام كمتر است، ميايستم و به گورهاي خاكزدهي بقيع نگاه ميكنم و افسوسناك به هوتل برميگردم.
اما امروز خوشبختانه به موقع ميرسيم، از دو مسير سربالايي منتهي به وروديهاي بقيع كه انبوه زايرين در حال فرارفتناند، به شتاب ميگذريم، در آستانهي دروازهي ورودي، غوغايي برپاست.
شرطهها ميخواهند دروازهها را ببندند، اما زايرين مقاومت ميكنند، از ميان دستها و بازوها به زحمت ميگذريم و با يك موج فشار انساني، زنجير دست شرطها را پاره ميكنيم و داخل بقيع ميشويم. لحظهاي، در فشردگي جمعيت، دست و پايم را گم ميكنم، يك طاقه كفشم از پا ميافتد و با تلاش و تقلاي شتابآلود آن را مييابم و از ميان فشار و تلاطم جمعيت به بيرون ميخزم، اكنون شرطهها موفق ميشوند دروازه ورودي را ببندند. فرصت بسيار كوتاه است، تيز تيز به اطرافم نگاه ميكنم، ميبينم در محوطهي خاكيي بقيع قرار دارم، اينجا، مدفن گراميترين انسانها و عزيزترين فرزندان و صحابهي رسول خدا است، فاطمه، رقيه، امكلثوم، دختران پيغمبر، زينالعابدين، باقر و جعفر صادق، ائمه بزرگوار و از خاندان پيغمبر، عباس، عموي رسولالله، صفيه، عمهي ايشان، زنان رسولالله، عايشه، امسلمه،.. و بنيانگذاران مذاهب و صاحبان فقه و فتاوا و بسياريهاي ديگر در اينجا خفتهاند، حرم، خاكي و بر زمين هموار اما بسيار عظيم و با حرمت است. بقيع اگر چه غريبانه مينمايد اما تاريخي تجسم يافته در هيأت يك گورستان و يك حقيقت تاريخيي زنده است، گويي كه در آن هيچ دخل و تصرف و دست خوردگي رخ نداده و چنان است كه يك هزار و چهار صد سال پيش بوده، در گوشهـگوشهي اين گورستان شگفت، جماعاتي از ملتهاي مختلف گرد آمده و با زبانهاي خودشان دربارهي تاريخ و خفتهگان اين خاك سخن ميگويند، كسي ميگويد: بقيع حرمتي عظيم دارد، خاك آن كيميا و از زر ناب برتر است...
اينجا بايد با پاي برهنه، آهسته و با احتياط قدم برداشت، چرا كه ملايك در آن پر گسترده و فرشتگان به پيشواز زايرين به حال تعظيم و احترام ايستادهاند...

گرداگرد قبور بزرگان ائمه و اهل بيت رسول خدا را با كتارههاي آهني ضخيم و بلند محصوره كرده و مانع از دسترسي زايرين به خاك مزار ايشان ميشوند، محبان، با چشم گريان و گونههاي تر، پشت اين كتارهها ميايستند و به گورهاي خاكي، افسوسمندانه مينگرند و عرض ارادت و اخلاص ميكنند و گاه ناله سر ميدهند. مبلغان وهابي با چهلتارهاي عربي و ريشهاي سياه و پرپشت، داخل حصار كتارهها، روي گورهاي مقدس با كفشهاي خود ايستاده، محكمـمحكم پا بر زمين ميكوبند و به زبانهاي عربي و اردو، مسلسل به زايرين هشدار ميدهند كه دست به خاك گورها نزنيد، رو به سوي قبور، دعا نكنيد، از ائمه و اصحاب چيزي نخواهيد، آنها را شفيع قرار ندهيد و امثال اين كلمهها و جملات كه به گفتهي ايشان شرك است.
روي يكي از گورها كه پيرامون آن نيز با كتارههاي آهني مانع ايجاد شده، يك مبلغ جوان وهابي كه گويا پاكستاني يا هندي است، به زبان اُردو، تبليغ ميكند، جمعيت زيادي دور اين قبر جمع شده، ناله و زاري ميكنند. از كسي ميپرسم اين قبر متعلق به چه كسي است؟ ميگويد گمانم آرامگاه دخت رسول خدا، فاطمه زهرا سلامالله عليها، دلم به يكباره ميشكند... از كنارم صداي سوزناك يك زاير كه براي ديگران سخن ميگويد بلند است: «فاطمه عزيز پيامبر بود، او را آن قدر دوست داشت كه همواره ميگفت: فاطمه پارهي تن من است، از وي، بوي بهشت به مشامم ميرسد.» مبلغ وهابي، با بوتهاي خود روي قبر فاطمه راه ميرود و كف بر لب هشدار ميدهد: «از خاك اين قبرها بر نداريد كه روز قيامت اين ذرههاي خاك به خاطر جداكردنشان از بستر بقيع از شما شكايت ميكنند و گذشته از آن، خاك نه ضرر دارد و نه نفع و...»
فكر ميكنم ذرهاي خاك به خاطر شرف وجود ائمه و صحابه كه اين قدر متبرك است و ميخواهد در جوار بزرگان بقيع، هميشه همدم و جليس آنها باشد، پس چرا انسانهاي دلبستهي اينان، حق دست زدن، لمسكردن، بوسيدن و احترام به مزارشان را نداشته باشند؟
از مشاهدهي مظلوميت جاري در بقيع، دلم ميگيرد، احساس ميكنم گونههايم تر شده است. واعظي از يك كشور اسلامي در حلقهي زايرين، شوري به پا كرده است، صداي گريه و فرياد و ضجه بقيع را پر كرده. وي ميگويد: «فاطمه، شبانگاه، بيهيچ تشييع كنندهاي اينجا به خاك سپرده شد، خودش، به خاطر آزاردگي از دست امت جدش وصيت كرده بود كه شبانه دفن شود و نبايد كسي او را تشيع كند... پيغمبر، يگانه فرزندش ابراهيم را اينجا به گور نهاد و گريست، اما حسن مجتبي، در اينجا مسموم و مدفون شد و...»
خشونت شرطهها بيشتر شده است، راههايي ديد و بازديد از بخشهاي ديگر بقيع را بستهاند و با تازيانه و فشار، زايرين را بيرون ميكنند، دلم ميخواهد، قبر حليمه مادر رضاعي پيغمبر و مزار فاطمه بنت اسد، مادر حضرت علي(رض) را زيارت كنم، اما شرطهها، تازيانه به دست، مانع ميشوند، ناچار و افسوسناك، به سنگها، سنگريزهها و خاك بقيع خيره ميشوم و باز هم خاطرههاي بسياري در ذهنم جان ميگيرد و زنده ميشوند، من چقدر با اين خاك و با اين خاطرهها پيوند دارم! احساس ميكنم بخشي از اين يادهاي رفته، فراموش شده و مكتوم در سينهي تاريخ هستم، من هم سهمي از آن دارم، آنچه بر بقيع و خفتهگان اين خاك رفته، بر نسلهاي فاطمه در درازاي تاريخ از مدينه تا اقصي نقاط جهان اسلام تكرار شده است، از آن زمان كه اولاد پيغمبر به جرم انتساب به فاطمه و علي از مدينهي رسول خدا، رانده و آواره شدند، دورانهاي سخت بنياميه، بنيعباس و سلسلهي امراي جور را با ذره ذره جان خود، تجربه كرده، زندانها، شلاقها، به صلابه كشيدنها، چشم در آوردنها، به دار آويختنها سوزاندنها و هزاران رنج و عذاب و شكنجه و درد ديگر را به جان خريدند و تا امروز، نسل فاطمه، مغضوب و مورد حقد و كينه بوده است، به گفتهي بزرگي، اين همه زيارتها و مزارها كه در هر كوي و برزن در گسترهي سرزمينهاي تاريخي جهان اسلام به چشم ميخورند، نشانهاي از مظلوميت نسل فاطمهاند كه در همه دورانها، تحت تعقيب و شكنجه و عذاب و شهادت بودهاند:
سرتاسر دشت خاوران سنگي نيست
كز خون شهيد نشسته بر آن رنگي نيست
ترديدي نيست كه شمار زيادي از اين سنگهاي خونين بر فراز گور جان باختگاني قرار دارند كه به جرم انتساب به خاندان پيغمبر جام شهادت نوشيدند، از زيارتگاه يحي بن زيد بن زينالعابدين ابن الحسين در ولايت سرپل كه روزها و ماهها، تنش بر چنار باغ امير سنگدل عرب آويزان ماند تا محل دفن سر بريدهي امام حسين و بقعهي زينب در مصر، همه گواه گستردگي يك مظلوميت عاصيي ناتسليم در بستر تاريخ و در قلمرو تاريخي جهان اسلام است...
بار ديگر، كنار كتارههاي آهنيي مزار فاطمه ميايستم و با زبان دلم با او سخن ميگويم: فاطمهجان! نسل تو نسل غريب اين خاكند، درگذر زمان، درد مظلوم ترا، نسل به نسل به ميراث برده و شعله عزيز ياد تو و افتخار انتساب به تو را در دلهايشان زنده نگهداشتهاند، فاطمهجان! اگر چه خون فرزندان و دوستداران تو در هر كوي و برزن بر زمين ريخت، آسياب خشم جابران از جاريي خون اولاد تو به گردش افتاد، اما دوستان و فرزندان صالح و صادق و وفادار تو، همپاي همهي تلاطمها، خيزشها و فريادهاي عدالتخواهانه در تاريخ جانفشاني كردند، بيرق دين و ارزشهاي آزادي، عزت، حرمت و كرامت انساني، هيچگاه از دست اينان بر زمين نيفتاد...
فاطمه جان! تو عزيز رسول خدا هستي، در پيشگاه خداوند ارجمندي، عليرغم انكار مبلغ وهابي، من، سخت به شفاعت تو محتاجم!...
سوزشي روي شانهام احساس ميكنم، نوك تازيانهي يك شرطه است كه امر خروج ميدهد، سيل جمعيت، با رنگها، لهجهها، زبانها و فرهنگهاي مختلف در حالي كه زاريها و اشكها و نالههايشان پايان نيافته، به سمت دروازهي خروجي بقيع رانده ميشوند...
بقيع را در آرامش خاكي اما فاخرش رها ميكنم، آفتاب فرو نشسته و ترنم آهنگين پيشخوانيي اذان مغرب از گلدستههاي مسجدالنبي برخاسته است و بار ديگر، همهي نهرهاي خروشان انساني به درياي حرم ميريزند...
قطره در دريا(2)

(یادداشتهای حج - سال 84)
مدينه
اين نام هميشه براي من هيبتي قدسي داشته و يادآور يك تاريخ فضايل و عظمتهاي انساني بوده است. عظمت مدينه را اکنون ميتوان در شكوه گلدستههاي مسجدالنبي كه تا آسمان سر برافراشتهاند و انوار تابناكي كه اين شهر را در خود غرقه كرده است، متجلي ديد.
قطره در دريا
(یادداشتهای سفر حج - سال 84)
آغاز
برف به شدت ميبارد، هوا گرفته است، برف اول كابل خوشحال كننده است، چرا كه رحمت و بركت زمين، روشنايي خانهها، سبزي بهار و افزايش ميوهها و محصولات در گرو زمستاني پر برف و بارندگيي بسيار است، اين نكتهها را در روزنامه انيس ميخوانم، مطلبي است با عنوان «اولين برف، اولين رحمت».
يك بار ديگر به آسمان نگاه ميكنم، همچنان عبوس و گرفته مينمايد، نوميدانه از خود ميپرسم: در چنين هوايي آريانا آيا پرواز خواهد كرد؟ به ذهنم ميگذرد كه از شكريه بپرسم، وي نيز همسفرم است، تلفون ميكنم. شكريه آرام و خفه ميگويد: در مجلس شوراي ملي هستم، بحث ساختن طرزالعمل شورايملي در جريان است، اگر خبري از پرواز شد به من هم خبر بده..! روزنامههاي امروز را ورق ميزنم. بيحوصله و چرتي، و بالاخره، به سفارت سعودي تلفون ميكنم. حاج حبيب، جوان افغان كه مسئول تنظيم سفر حجاج مهمان است، با تأكيد ميگويد كه ساعت سه بعدازظهر، پرواز صورت ميگيرد و شما بايد حداقل ساعت 2 به ميدان هوايي حاضر باشيد.