انگشتانم از شوق زدن سنگ ها بي تابند
بيش از يک ساعت نشسته ام، از چهارسو، سيل جمعيت روان است، فکر مي کنم اکنون شايد فرصتي مناسب براي رمي جمرات باشد، از جايم بلند مي شوم، از يک راه فرعي از زينه ها بالا مي روم تا در بستر هموار و عريض پل ، بار ديگر با دريا همراه شوم و به سراغ شياطين بروم، دريا اينک گرچه توفنده نيست؛ اما همچنان تيز و پرآواست، خودم را به نخستين صفوف جمعيت متصل مي سازم و مي روم تا جمره ي اولي اما گرداگرد اين لوحه ي عظيم سنگي، غوغايي است، باران سنگريزه ها از هر طرف مي بارد، بسياري ها از فاصله ي دور، سنگ هاي شان را در جهت شيطان مي زنند؛ اما سنگ هاي بي زبان به جاي شيطان به سر و روي مردم مي خورند، چندين بار مي کوشم در عمق حلقه ي متموج و گرداب مانند، پيرامون تنديس ابليس داخل شوم و از نزديک، سنگ هايم را بر چشم و صورت شيطان بکوبم اما نمي توانم، ترس در روانم ته نشين شده و تصور حادثه ي پيشين برايم هراس آور است؛ اما اصابت نکردن سنگ ها بر جمره، هم شکست به حساب مي آيد و هم مناسک را ناتمام مي گذارد، احساس مي کنم جمره بر زبوني و ترس من مي خندد، قهقهه مي زند، خوش است از اين که دست سنگريزه هاي من و بسياري هاي ديگر به او نمي رسد!... از خودم و از هراس نشسته در بن وجودم نفرت مي کنم، تصميم مي گيرم بازهم دقايقي صبر کنم و در کناره هاي پل به انتظار بايستم تا سنگيني و مهابت دريا کمتر شود؛ اما شرطه ها اجازه نمي دهند، قانون نانوشته يي است که شيطان را بايد بزني و بگذري، ايستادن و يا به عقب برگشتن در اينجا ممنوع است.
تنها کاري که مي تواني پس از زدن شيطان، کناره ي پل بايستی و رو به کعبه دعا کني و بروي وگرنه ممکن است حادثه هاي ديگري رخ دهند... به بهانه ي دعا مي ايستم اما چگونه مي توانم دعا کنم؟ قبل از هر دعايي بايد شيطان را زده باشي و پيروزمند رو به سوي کعبه و رو به خدا بايستي و نيايش کني اما من احساس مي کنم که تا کنون شيطان بر من پيروز بوده است... به بهانه ي دعا مي ايستم اما به سرعت از ميان دست شرطه ها به عقب مي گريزم. از مسافه ي دور بار ديگر به شط خروشناک جمعيت مي پيوندم و در بستر پل جاري مي شوم، پيرامون جمره، گرداب هولناکي است، غريو تکبير و فريادهايي که با زدن سنگ ها در هوا مي پيچد، بازهم برايم ترس آور است و توان درآمدن در عمق را از من مي ستاند، وضعيت هر لحظه برايم هيبت آور مي شود و اين رفتن و بازپس آمدن حداقل دوبار ديگر تکرار مي شود و من هر بار جرات زدن شيطان از نزديک را در خود نمي بينم....
خورشيد چند نيزه پايين تر آمده، اگر نتوانم پيش از غروب آفتاب جمرات را رمي کنم بايد شب و روز ديگري در مناء بمانم، فکر اين که همه ي همراهانم سنگ هاي خود را زده و رفته اند و من بايد تنها در کوچه ها و ميان صخره هاي مناء بيتوته کنم آزارم مي دهد. تصميم مي گيرم بايد به هر ترتيبي که شده جمرات را رمي کنم اما اين کار بدون نزديک شدن به جمرات و اطمينان از اصابت سنگ ها ممکن نيست. رها کردن سنگ ها به سوي شيطان از فاصله ي دور چنان که خيلي ها چنين مي کنند، براي من نه ممکن است و نه عقده ي مرا خالي مي کند، کم از کم پنج ساعت است که عذاب مي کشم و تقلا مي کنم تا شيطان را بزنم و اين رنج بدون کوبيدن سنگ ها بر پيشاني و چشم و گوش شيطان زايل نمي شود، من بايد با هر سنگ، خشم و درد خود را بر شيطان بکوبم و خودم را از اين درد گره خورده در دلم رها سازم...
تصميم مي گيرم ديگر اين وضعيت را تکرار نکنم، با جاري جمعيت تا انتهاي پل بروم از راه ديگر بازگردم و تا آن زمان که فاصله يي در حدود يک ساعت را در بر مي گيرد، فشار و سنگيني جمعيت کم خواهد شد و من خواهم توانست با دقت و اطمينان بيش تر فريضه ي رمي جمرات را ادا کنم، تنها وظيفه ي خودم نيست، بيچاره فاطمه نظري وکيل مجلس شوراي ملي نيز مرا نايب گرفته، سنگ ها و خريطه ي زيباي وي نيز با من است. بايد نيابت او و اعتمادي را که به من کرده پاسخ درست يابد... مي آيم و از کنار جمره ي اولي، جمره ي وسطي و جمره ي عقبه مي گذرم، نمي خواهم به طرف آنها بنگرم، نمي خواهم خنده هاي سخره آميزشان را بشنوم اما در دلم مي گذرد که بيچاره ها شما از تيزشدن کينه ي من عليه خود بي خبريد و آتش انتقامي را که هر لحظه در دلم زبانه مي کشد نمي شناسيد، باشد خواهيم ديد...!
بعد از پنج دقيقه به انتهاي پل مي رسم و از يک مسير فرعي از طريق زينه ها که جويبار انساني را به وادي مناء مي ريزاند، پايين مي شوم و با اين جويبار همراه مي گردم، آدم هايي از هر جنس و تبار و فرهنگ و ملتي... زير پل که تنه ي اصلي جمرات آنجا ست، همان شور و ولوله برپاست، چند قدمي به جلو پيش مي روم و مي بينم که مردم با غريو و فرياد و هلهله شياطين را مي کوبند، نزديک مي روم، با کمال شگفتي متوجه مي شوم که اينجا آسان تر مي شود جمرات را رمي کرد و به سادگي مي توان در عمق درآمد و از نزديک شياطين را نشانه گرفت. خون شادي در رگهايم مي دود، سرازپا نشناخته مي تازم، مي تازم تا آغاز پل و تا اولين شيطان، اولين مانع و نخستين وسوسه راه، سنگ ريزه هايم را در دستانم مي شمارم، چهارده عدد، سنگ ريزه ها درشت و براق اند، هفت عدد از خودم و هفت عدد از خانم نظري.
احساس مي کنم سنگريزه ها در ميان انگشتام از شوق مي تپند، احساس مي کنم انگشتانم از شوق زدن سنگ ها بي تابند، خون خشم و خون انتقام در وجودم مي جوشد، بايد درد و بغض و کينه ام را خالي کنم، به گرداب هايل جمره ي اولي نزديک مي شوم، هيبت گرداب چشمم را نمي زند، از ميان بازوها و شانه ها و دست هايي که در هوا به اهتزازند و سنگ مي زنند مي گذرم، خودم را تا پيش پاي شيطان مي رسانم، و با سرعت و قوت سنگ ريزه ها را به سينه و صورت و چشم شيطان مي کوبم و با هر سنگ، فرياد مي کشم و تکبير مي گويم، احساس مي کنم ابليس در برابرم مي شکند، قامت سنگي شيطان در برابر خشم سنگ هاي شعله وري که از ميان انگشتان انتقام جوي من مي جهند، خرد مي شود، احساس مي کنم که بر شيطان و بر دسيسه و وسوسه هاي او پيروز شده ام، اين منم که از پيروزي خود سرشارم. قدرتي يافته ام که هيچ شيطاني قادر به مقابله با آن نيست، به راه مي افتم تا شيطان بعدي، جمره ي وسطي و تا ابليس ديگر، او را نيز سنگسار مي کنم، صداي اصابت سنگ هايم بر جمره التيام بخش و تسکين دهنده است، جمره ي عقبي آخرين شيطاني که مادر فتنه هاست، شيطان شياطين است، جمره ي عقبي، ابليسي که هزار نيرنگ در آستين دارد، او را با خشم بيش تر مي زنم و تمام سنگ هاي باقي مانده را نثار وي مي کنم، احساس مي کنم که وظيفه ي سنگيني را ادا کرده ام، به يکي از دشوارترين چالش هاي زندگي پيروز شده ام، اين پيروزي چنان شوق آور است که وقتي در گوشه يي رو به کعبه مي ايستم اشک از چشمانم جاري مي شود و خداوند را هزار بار شکر مي گويم که توفيق زدن جمرات را به من بخشيد و نيرويي به من داد که هيبت شياطين را به سخره بگيرم ... احساس مي کنم سبک شده ام، آرام شده ام، احساس فرح تمام وجودم را فرا مي گيرد و شادمان و پر نيرو، منا را به قصد مکه ترک مي گويم..
////////////.