... و بيم موج و گردابي چنين هايل
اعلان مي شود که ساعت يازده و نيم پيش از چاشت براي زدن جمرات حرکت مي کنيم، چون امروز مزدحم ترين روز در ايام حج است، مصلحت نيست که زنان با ما همراه شوند، هر مرد نيابت خانمي را مي پذيرد؛ فاطمه نظري وکيل مجلس شوراي ملي که دختري باهوش است و با همين ذکاوت وهوش در رقابت خطرناک انتخابات پارلماني در کابل برنده شده و به شورا راه يافته است، به من تلفن مي کند و مي گويد که زنان براي زدن جمرات نايب گرفته اند، تو آيا به نيابت از من رمي جمرات مي کني؟ ... مي گويم با کمال ميل. لحظه يي ديگر، او خريطه ي کوچک زيبايش را که با ظرافت ، گلدوزي شده و حاوي سنگريزه هايي ا ست به من مي رساند و يک بار ديگر تعارفاً مي گويد اگر براي شما زحمت است، مي توانم کس ديگر را نايب بگيرم! نگاهش مي کنم هوشي آميخته با شيريني در چهره اش موج مي زند، خريطه را مي گيرم و او مي رود...
براي حرکت دسته جمعي آماده مي شويم، جنرال داود که قدي بلند دارد و قوي و جوان نيز هست با نشانه يي در دست به پيش مي افتد و در کنار او جمعي ديگر از بزرگان مانند يک مولوي جوان که ريش سياه و نازک و افشان دارد، شهردار کابل، يک مقام بلند پايه ي وزارت خارجه و ديگران به صورت منظم حرکت مي کنند و پشت سرشان در لين هاي سه – چهار نفر ه حاجيان ديگر، دست ها، روي شانه ي يکديگر، همه مراقب و حامي و مساعد هم... کوچه در يک لحظه به رود خروشناک انساني تبديل مي شود. جمعيت دسته – دسته از هر خيمه و خرگاه و کاروان برآمده و به اين رود غريونده مي پيوندد.
حدود دوصد قدم به آرامي و آساني پيش مي رويم اما يک مرتبه با سد آهنين جمعيت مواجه شده ودر جاي خود متوقف مي شويم. آفتاب گرم و سوزنده است، شانه ها به يكديگر قفل مي گردد و از هر جانب جمعيت فشار مي آورد؛ حدود صد قدم تا ابتداي پلي که به سوي جمرات مي رود باقي مانده اما در اين ميدانگاه، گلوگاه مخاطره آميزي شکل گرفته است. هم از پشت سر و هم از کوچه هاي بزرگ و کوچک دوسوي پل، امواج خروشان انسان ها بر اين گلوگاه مي ريزند و گرداب هولناکي را پديد مي آورند که جان بدر بردن از آن به تقدير آسماني بسته است.
بيش از چهل دقيقه زير آفتاب و در ميان فشار دندان هاي جمعيت متوقف مي مانيم، غلام سخي نورزاد، شهردار کابل به خاطر بزرگي سن و ضعف جسماني از اول قرار بود همراه زنان باشد و براي رمي جمرات نايب بگيرد اما پيرمرد در آخرين لحظه تصميم مي گيرد که مباشرتاً در اين امر رحماني اشتراک کند، از سر و رويش عرق مي ريزد. نفس – نفس مي زند اما هرگز لب به شکايت نمي گشايد، مولوي جواني که همواره به ارشاد و راهنمايي حاجيان مبادرت ورزيده است، دست روي شانه ي من مي گذارد و مرتب از من و همراهان ديگر مي خواهد که از همديگر جدا و متفرق نشويم، تاب آوردن در اين عمق تفته که دم به دم ميان فشار شانه ها و بازوها فشرده مي شوي، کار آساني نيست. به هر سو که نظر مي اندازي با جمعيتي انبوه، فشرده و متراکم روبرو مي شوي، ناگاه ولوله يي از پشت سر بلند مي شود، چيزي شبيه موج، کوه آسا و کف بر لب نزديک مي گردد، گروه حدود پنجاه – شصت نفره از سياهان آفريقا، دست ها به هم گره کرده، سينه ها ستبر و جلو داده به پيش مي آيند و در مسير خود صف ها را مي شکنند. مولوي جوان از خداوند مدد مي خواهد و مي گويد: وضعيت خاطره آميزي پيش آمده، سياهان هستند، اينان همواره مشکل زا و خطر آفرين بوده اند، خدا بخير بگذراند... موج مي آيد و به اولين عقبه ي انساني صفوف حاجيان افغان برخورد مي کند. چند تن از حاجيان دفاع و مقاومت ناکامي مي کنند اما موج، سياه و توفنده و بدکين است و پيشاپيش آن، سياهمرد بدهيبتي قرار دارد که از دهانش خشم و نفرين مي ريزد و کسي ياراي ايستادن در مقابل او راندارد. ضربه ي موج، جمع ما را در هم مي فشرد و ما را به مشت بسته يي تبديل مي کند اما خوشبختانه به سرعت باد و برق ازيک کنار ما مي گذرد و راه خود را از بالاي شانه ها و کتف هاي افراد ضعيف تر و زنان و موسفيدان به طرف پل باز مي کند.
اکنون چنان در عمق نفس گير جمعيت و در ميان فشارهاي فزاينده گيرمانده ايم که فضاي تنفس نيز کم کم بسته مي شود و توان ايستادن از آدمي سلب مي گردد، هلي کوپترهاي عظيم کبرا غرش زنان گردسر جمعيت مي چرخند و مي کوشند وضعيت را از طريق فضا زير نظر بگيرند، صدايي از تريبون مرتب مردم را به آرامش و سکون دعوت مي کند و لوحه هاي بزرگ برفراز پل علامات خطر را از صفحات برقي نشان مي دهند... يک دم احساس مي کنم که امواج انساني پيرامونم به گرداب سياهي تبديل شد و در من فرو پيچيد، زانوهايم سست شد، نفسم بيخ گلو بند آمد و آسمان گرد سرم به گردش افتاد، چشمانم سياهي رفت و افتادم اما نه بر زمين که روي دست ها وزانوهاي ديگران، در ميان بازو ها چونان لش مرده يي آويزانم و فقط موج است که مرا به پيش مي راند، کوشش مي کنم به خود آيم و خودم را پيدا کنم. صدايم به زحمت از گلو بيرون مي شود! مرا از ميان مرگ بيرون کنيد! مرا از ميان گرداب... آقاي نورزاد پيرمردي که وضع بهتر از من ندارد و مولوي جوان، هر دو به سرعت يک بوتل آب را بر سرم مي ريزند، قطرات آب، روي سر، گردن و شانه هايم مي ريزند، خنکاي آب کمي آرامم مي کند و نفس قيد شده ام را آزاد مي سازد، مي کوشم راهي به بيرون بيابم، از چنگ اين موج آدم خوار و بدخوي بگريزم اما چهار سويم درياست و امواج هيبتناک انساني، دريايي که غريوناک ، توفنده و در جازننده است، دريايي که پاي بر زمين مي کوبد و خيزاب گونه مي توفد اما راهي براي جاري شدن نمي يابد.
حدود بيست يا سي قدم ديگر با زور بازوان ديگران به پيش رانده مي شوم اما قيامتي برپاست، يک گروه ضربت از افراد پليس با زور به ميان جمعيت آمده و گرداگرد ده ها زن و مردي که زير پاها له شده اند، حلقه يي آهنين تشکيل داده اند اما توان آنها هم براي مهار موج که کوه آسا فرود مي آيد، اندک است، موج هردم شماري را به کام مي کشد، تعدادي را بر زمين مي اندازد و ناقص مي کند، ناگاه يک فشار پرقدرت مرا از زمين مي کند و در حلقه ي گروه ضربت پليس مي افگند، ترسيده از جاي مي خيزم، زير پاهايم اجساد مردگان و انبوه وسايل و اثاثيه ي آن ها افتاده است.
بار ديگر از حلقه ي پليس و از ميان اجساد مردگان خود را در مسير سيلاب مي اندازم و همراه با جاري دريا حرکت مي کنم، تقلاي جان، قدرت ناشناخته يي است، در هنگامه ي مرگ و زندگي نمي دانم چه نيرويي به من کمک مي کند که از زير دست هاي گره خورده ي پليس مي گذرم و پاهايم بر روي اسجاد له شده ي مردگان به چالاکي سرعت مي گيرند، يک جسد با چهاردست و پا مانند کسي که سجده کند، بر زمين افتاده و يک پايم درست پشت گردن وي اصابت مي کند و از جانب راست يک موج ديگر مرا در ميان تل مردگان مي اندازد.
جمعيت خروش زنان از بالاي اجساد و اثاثيه و لوازم آن ها كه به پشته يي عظيم ماننده اند، مي گذرد و به سوي شيطان پيش مي رود، نمي دانم چگونه مي شود که دست يا دست هايي بلندم مي کنند و در مسير موج قرارم مي دهند، اينجا ديگر عقل کار نمي کند، اراده وجود ندارد، تنها غريزه، غريزه ي حيات نفس و حب بقاء است که تصميم مي گيرد، نيرويي آرام – آرام مرا به سمت راست مي کشاند در هر قدم چند سانتي متر و يک مرتبه، موج ديگري، با قدرت مرا به يک خروجي مي کوبد، در اين دروازه، ده ها تن يا مرده و يا در حال اغماء افتاده اند، آمبولانس ها با هارن هاي ممتد و آژيرهاي گوش خراش به سرعت در کار انتقال اجسادند، بدن خسته ام را به زحمت از ميان مردگان و بيهوش شدگان و زنان و مرداني که وحشت زده داد و ناله سرداده اند، پيش تر مي کشم و روي زمين سوخته و زباله ها به گوشه يي کوشش مي کنم خودم را رها کنم اما دست نوازشي از پشت سرآرام مرا مي گيرد و روي يک صفحه ي کاغذي جدا شده از يک کارتن بر زمين مي نشاند. بيحال و ترسيده به نگاه هاي وحشت زده، چراغ هاي سرخ چرخنده و آمبولانس ها و تابوت ها نگاه مي کنم. و پيش چشمانم تصاوير زشت شياطين بازي مي کنند و از ميان دندان هاي زرد و کثيف شان زهر خون و خشونت جاريست، آنها قهقهه مي زنند، مستي مي کنند و از انتقامي که گرفته اند، خوشحال اند، احساس مي کنم شياطين از قالب هاي سنگي برآمده و با حلول در جان و تن تعدادي از آدم ها و در هيبت دسته هاي سياه انساني، سونامي وار مناء را به لرزه درآورده و در مسير خود مرگ و درد و فاجعه گذاشته و رفته اند.
گروه سياهاني که چونان خيزاب برآمدند و جمعي را به کام کشيدند، گروهي بودند که نه پيش از آن و نه بعد از آن نديده و نشنيده ام، آنان هيبت انساني نداشتند، بلاو آفت بودند ، صاعقه يي که آتش زدند ، سوختند، کشتند و سپس پيروزمندانه از روي خون و خاکستر و فاجعه گذشته دوباره به قالب هاي سنگي خود درآمدند....
آرام- آرام پيرامونم را مي نگرم، احساس مي کنم که خون تازه يي در رگ هايم جاري شده و اميد زندگي در من جان گرفته است... در سمت راستم زن ميانسال، سوخته و سيه چرده آرام آرام مي گريد و به جوان تنومندي که از نفس افتاده، خيره شده است، آن سو تر چندين زن و مرد ديگر که احتمالاً هندي اند، پيرامون يک زن بيهوش شده گرد آمده اند، سمت چپشان، زن و مرد جواني چشم به آسمان دوخته و به هلي کوپتري که بالاي سر جمعيت مي چرخد اشاره مي کنند و چيزي مي گويند و تا آن سوها، انسان هايي هستند که نشسته، خوابيده و يا ايستاده به صحنه هاي دلخراش انتقال اجساد مردگان و زخمي ها مي نگرند، پشت سرم، خدايا چه مي بينم، دختر جواني تقريباً نزديک من دراز کشيده و چشمان سياهش مانند چشمان غزال رميده از چنگ صياد، وحشت زده به هر سو مي نگرد، عصمت زلالي از نگاهش جاري است، ترس و پريشاني زيباترش ساخته... تا نگاهم با نگاهش گره مي خورد، لبخند خفيف اما شيريني بر لبانش مي نشيند و چيزي مي گويد که نمي فهمم اما مي دانم که گپ خوبي مي زند، با اشاره يي تشکر مي کنم، در دلم مي گذرد آيا همين دختر نبوده که کاغذ کارتن را زير پايم پهن کرد و مرا آرام روي آن نشاند؟احساس خوش آيندي سراپاي وجودم را فرا مي گيرد، بار ديگر زندگي و زيبايي،به من لبخند مي زند....