صبح روز سوم عيد است، آخرين روزي که بايد در مناء ماند. اما اگر نتوانيم پيش از غروب، رمي جمرات کرده، منا را ترک کنيم، مجبور هستيم که روز چهارم رانيز در منا بمانيم. ميزبانان ما از حاجيان مي پرسند که آيا بايد صبر کنيم تا زوال شود، رمي جمرات را انجام داده، منا را ترک کنيم و براي طواف به مکه بازگرديم يا اين که پيش از ظهر، به مکه رفته، طواف فرضي و سعي صفا و مروه را انجام داده، براي رمي جمرات به منا برگرديم؟ اکثريت حاجيان، نظر اول را مي پسندند، يعني ماندن در منا، رمي جمرات و آنگاه رفتن به سوي مکه و مناسک ديگر...
چند ساعتي که تا زوال باقي است، هر کس مصروف کاري مي شود، يکي مطالعه مي کند، يکي دعا مي خواند، يکي به نماز مي ايستد و چند جمع کوچک سه – يا چهار نفره هم سرگرم گپ و گفت با يکديگر مي شوند، جواني، شماري فورمه مي آورد که حاوي پرسش هايي در مورد نام و تخلص و وظيفه ي حاجيان است و اين که نظرشان در مورد تسهيلات و خدمات فراهم شده از سوي ميزبانان و راهنمايي ها و مشکلات و کاستي هاي سفرشان چگونه بوده. فورمه ها را پر مي کنيم و پشت سر آن يک دوربين فيلم برداري مي آيد و همين پرسش ها را شفاهي مطرح مي کند و چيزهايي مي گوييم که ثبت مي شود.
با دوتن از جوانان تحصيل کرده ي افغان که در ممالک عربي درس خوانده و به زبان عربي تسلط دارند و اکنون ظاهراً در سفارت هاي اين کشورها در کابل کار مي کنند، همکلام مي شوم و صحبت ها و درد دل هاي دوستانه يي ميان ما رد و بدل مي شود. آنان از وضعيت علم و فرهنگ و سطح نازل آگاهي هاي عمومي مردم ناراحتند و از غرب زدگي و غرب باوري که اکنون مانند يک ويروس بر پيکر فرهنگ و باورهاي عمومي روشنفکران و تحصيل کردگان افغاني رخنه کرده و افکار مردم را بيمار ساخته است ابراز نارضايتي مي کنند، مي پرسند که چرا در افغانستان به فرهنگ و ثقافت اسلامي بي اعتنايي مي شود و به افکار وارداتي غرب که جوانان را به بي بندوباري و بي هويتي سوق مي دهد، ميدان و مجال بيش تري داده شده، آنها از تجربه ها و چشمديدهاي خود در ادارات و موسسات دولتي و انجوها و نبود ظرفيت هاي علمي و تخنيکي در اداره ها و نهادهاي دولتي و مسووليت ناشناسي مسوولان و ضعف روحيه ي ملي و انگيزه هاي خدمت گذاري در ميان ماموران دولتي و فقدان احساس وطن دوستي برخي از رهبران و ضعف و ناتواني دولت در تنظيم و تخطيط يک پاليسي روشن فرهنگي و نشراتي با حرارت سخن مي گويند و طرح ها و ابتکاراتي را براي سلامت و نشاط فرهنگ اسلامي و سلامت نسل جوان کشور پيشنهاد مي کنند.
يکي از اين جوانان که به حيث کارمند محلي سفارت يکي از کشورهاي عربي در کابل کار مي کند با تعجب مي پرسد: چرا دولت افغانستان از امکانات فوق العاده کشورهاي عربي در عرصه ي علم و ثقافت و رسانه ها و از توليدات انبوه هنري و ادبي و علمي اين کشورها که با خصوصيات فرهنگي و اعتقادي جامعه ي افغاني همخواني و نزديکي دارند، استفاده نمي کند؟ آيا دولت افغانستان بيش از حد خود را در ميان ممالک اسلامي تجريد و منزوي نساخته است؟...
اين بحث ها که ساعت ها دوام مي کند، عميق تر و شيرين تر مي شود و سرانجام هر سه نفر با اتفاق اظهار نظر مي کنيم که جوانان افغان نبايد منتظر ديگران بمانند بايد خودشان همت کنند و براي آباداني وطن در عرصه هاي گوناگون مادي و معنوي و به خصوص ايجاد زمينه و امکان آفرينش هاي فکري و فرهنگي، انديشه و اقدام کنند.
در اين بحث ها بر ضرورت تأسيس يک دارالترجمه و تهيه ي آثار گرانمايه ي علمي و فرهنگي که توسط انديشمندان مسلمان در کشورهاي مختلف اسلامي نوشته شده تاکيد مي شود و نقش اين آثار در انکشاف آگاهي هاي ديني مردم افغانستان به خاطر اشتراکات ديني و فرهنگ ملي مسلمانان با افغان ها برجسته مي گردد.
همچنين طي اين صحبت ها آگاهي از افکار ملل دنيا و شناخت تجربه ها و آفرينش هاي علمي و فلسفي دانشمندان جهان ضروري و لازم پنداشته شده تاکيد مي شود که امروز افکار هيچ دانشمندي در جغرافياي سياسي کشور متبوعش محدود نمي ماند، يک فکر به محض اين که به صورت کتاب، رساله و نوشته عرضه مي شود بلافاصله به صدها زبان برگردان و نشر مي گردد و با سرعت فوق العاده به يک پديده ي جهاني تبديل مي شود؛ اما افغانستان به خاطر جدا ماندگي از روند جهاني از اين همه دستاوردهاي بشري محروم بوده است. فکر در اينجا نمي رسد به خاطر اين که ابزار و متود انتقال فکر وجود ندارد، بايد کوشيد تا افکار جديد را در هر کجاكه هست گرفت و مطابق الگوهاي ارزشي و فرهنگي جامعه باز توليد کرد.
تصميم مي گيريم كه هر کدام در اين باره بيانديشيم و راه هاي ورود افکار جديد و تحولات عصري در عرصه ي فرهنگي جهان به ويژه در دنياي اسلامي به افغانستان راكه با مباني فرهنگي و اعتقادي اين کشور سازگار باشد، جست وجو نماييم.
با خود مي انديشم همين اندازه که اين جوانان نابساماني ها را درک و براي ملاقات و ترقي کشور و ملت خود انديشه مي کنند و از علم و دانش و پيشرفت با اشتياق سخن مي گويند، جاي خوشي و اميدواري بسيار است و اين انگيزه ها و احساس قوي وطن دوستي و علم خواهي مي تواند سرآغاز يک تحول و نشانه هاي دگرگوني در کشور باشد.
امان الله خــــان، اصلاحگــــر بي پـــرواي پــــر لغــــزش
افغانستان يك بار ديگر سالروز استرداد استقلال كشور از استعمار انگليس را جشن گرفت و از شاه امان الله به عنوان يك قهرمان اصلاح طلب تجليل كرد.
در كشور ما، همواره رسم بر اين بوده كه از يادها و خاطره هاي تاريخي و از چهره ها و مفاخر علمي و سياسي فقط تجليل مي شده؛ اما در خصوص تجزيه و تحليل رويدادها و شناخت علل و عوامل كاميابي ها و ناكامي ها و درس گيري از افكار و مبارزات مردان بزرگ و تجربه هاي تلخ و شيرين تاريخ گذشته و حال، كاري انجام نمي شده است. آنچه كه براي ملت افغانستان تكان دهنده است، تكرار تاريخ و تجربه» مكرر تلخي هاست، گويي كه دروازه» تاريخ اين كشور همواره بر يك پايه باز و بسته شده و هيچ نوع تغيير و تحول و پيشرفت در آن ديده نمي شود.
اگر شاه امان الله را مردي اصلاح طلب و نوآور بدانيم، بايد دو واژه» اصلاح و تجدد را تعريف دقيق تر بكينم و جايگاه و نقش آنها را در نگاه و عمل امان الله خان تعيين كنيم؛ چرا كه اين دو واژه در علوم سياسي و جامعه شناسي باري سنگين دارند و در يك بستر تاريخي و پيوسته ، طي يك پروسه» تكاملي در زمينه» تلاش و فعاليت مستمر ملي به ظهور مي رسند؛ اما آنچه در حركت امان الله خان ديده مي شود، بيشتر يك آرزو بوده كه هوس تجدد و طرح ميكانيكي و تقليدي اصلاحات رانشان مي دهد، تا يك حركت پخته» و بيرون شده از تحول تاريخي و فكري در درون كشور .
اكثر دانشمندان علوم اجتماعي، اصلاحات را دشوارتر از انقلاب دانسته اند.” راه اصلاحگري، راه ناهموار است و از سه جهت، مسايل آن از مسايل يك انقلابي دشوارتر است: نخست اين كه ناچار است در دو جبهه؛ يعني هم بر ضد محافظه كاران و هم در برابر انقلابيان بجنگد، انقلابي به انعطاف ناپذيري در سياست دامن مي زند و اصلاحگر، به نرمش و تطبيق پذيري آن كمك مي كند، انقلابي بايد بتواند نيروهاي اجتماعي را دو شاخه كند، حال آنكه اصلاحگر بايد اين نيروها را اداره كند، در نتيجه، يك اصلاحگر بسيار بيشتر از يك انقلابي به مهارت سياسي نياز دارد. اصلاحات از آن روي كمياب است كه استعدادهاي سياسي براي تحقق آن، كمتر پيدا مي شوند. يك انقلابي موِفق لازم نيست كه يك سياستمدار ورزيده باشد؛ ولي يك اصلاحگر موِفق هميشه بايد يك چنين آدمي باشد.
يك اصلاحگر، علاوه بر اين كه در نظارت بر امر دگرگوني اجتماعي پيچيده گي بيشتري از خود نشان مي دهد، او نه يك دگرگوني تام؛ بلكه يك دگرگوني محدود و نه يك دگرگوني زير و زبر كننده؛ بلكه يك دگرگون تدريجي را در هدف دارد.
يك انقلابي نخست از همه هدفش گسترش دامنه» اشتراك سياسي است و سپس نيروهاي سياسي را كه در اين رهگذر پديد مي آيند، براي ايجاد دگرگوني در ساختار اقتصادي و اجتماعي به كار مي گيرد؛ اما يك اصلاحگر بايد تعادل ميان اين دو هدف را برقرار كند”(.ساموييل هانتينگتون)
نو آوري و نوگرايي هم مقوله اي پيچيده است. اگر عقلاني شدن امور، گسترش بهره گيري از علم، اهميت دادن به تعليم و تربيه و احترام به فرد و انسان را عناصر و موِلفه هاي اصلي نوگرايي بدانيم بايد تائيد كنيم كه در اين روند تمام جنبه هاي مثبت فرهنگي و مفاخر ملي و سنت هاي عميق و غني ،پشتوانه هاي نوسازي ملي محسوب مي شوند. برخي دانشمندان نوگرايي را ظرفيت پاسخگويي به محيط در حال تغيير و اداره» نظام پيچيده دانسته و گفته اند كه نوگرايي تكامل مداوم تدريجي در جامعه و نوشتن ويژه گي هاي جديد به جاي ويژه گي هاي قديم آن است ،به نحوي كه در ساختار جامعه جديد، عوامل فرهنگي و مناسبات اجتماعي نقش موِثرتر را ايفا كنند.
با ملاحظه» ديدگاه هاي فوق، اصلاحات شاه امان الله قابل نقد جدي است.اگر از مجموعه حوادث رازناكي كه منجر به قتل امير حبيب الله و سلطنت امان الله خان گرديد بگذريم و شايبه دست داشتن امير در قتل پدر را ناديده بينگاريم، در عملكرد و شيوه» اصلاحات امير نيز مكث جدي مي توان كرد.
امان الله خان انديشه هاي اصلاحات و نو آوري را متاCثر از افكار محمود طرزي و برخي آگاهان ديگر بود؛ اما انديشه ها چنان سطحي و كم عمق بود كه انديشه و نگاه امير را دگرگون كرده نتوانسته بود. در صبحدم دستيابي به قدرت، امان الله خان يگانه عمل متهورانه اي كه انجام داد اعلان استقلال كشور از بريتانياي كبير و رهايي سياست خارجي افغانستان از انحصار انگليس ها بود؛ اما مجموعه اقداماتي كه پايه هاي استقلال كشور را استحكام بخشد انجام نگرفت.
به نظر مي رسيد كه امان الله خان، اصلاحات را وسيله» تحكيم قدرت شخصي و نو آوري را راهي براي ارضاي هوس هاي مد پسندانه خود ساخته بود. او اگر چه خواست در تشكيلات نظام، با تعيين نخست وزير نو آوري كند؛ اما با اقدامي كه براي تصاحب هردو چوكي سلطنت و صدارت براي خود كرد، نه تنها بي باوري اش را به اشتراك سياسي نشان داد و حاضر نشد كه نقش يك شاه مشروطه را بازي كند؛ بلكه بر خوي اقتدار طلبي شخصي كه ريشه در خون خانواده او داشت، تاكيد گذاشت.
او آهسته آهسته از دوستان اصلاحگر خود جدا شد و در حلقه» چاپلوسان دربار كه همواره بر هوس هاي تجدد طلبي وي دامن مي زدند، محاصره گرديد.
سفر شتابزده» او به اروپا، بدون آنكه به تحكيم پايه هاي اقتدار داخلي بپردازد، شمارش معكوس سقوط وي را آغاز كرد. در همان زمان كه وي با مقامات انگليسي درمورد گسترش همكاري ها به عنوان دو كشور مستقل سخن مي گفت و انگليس ها با بي ميلي به اين سخنان گوش مي دادند، فعاليت هاي جلب و جذب و سازماندهي كارگذاران دولت امان الله خان توسط حكومت هندي بريتانيا در افغانستان ادامه داشت و توطئه برطرفي وي در حال شكل گيري بود.
شخصيت هاي مرموز و قدرت طلب مانند نادر خان و برادرانش و برخي از سفراي اماني به لحاظ ناباوري به تجدد و ترقي و وابسته گي به انگليسي ها، در كار تخريب امان الله خان برآمدند.
سطحي نگري هاي امير به اين توطئه ها زمينه داد و سنت هاي قومي را تحريك كرد.
شيفته گي و احساساتي گري امان الله خان نسبت به تجدد به گونه اي بود كه حتا آدمي مانند "اتاترك" او را نصيحت كرد و از شتابزده گي بر حذرش داشت. ظاهر شدن ملكه ثريا در ايران رضاخاني بدون حجاب مايه» شگفتي گرديد و تلاش و فشار ملكه و درباريان نزديك به امان الله خان براي كشف حجاب و آغاز اصلاحات با برداشتن چادري از سر زنان خشم مردم را برانگيخت.الزام كارمندان دولت به پوشيدن لباس هاي اروپايي و مجبور كردن اعضاي لوي جرگه در سال 1307 به پوشيدن لباس هاي سياه اروپايي ناراحتي ها و نارضايتي هاي عمومي را دامن زد. اين نوع اقدامات نشان مي داد كه شاه اصلاحگر افغاني فاقد آن ويژه گي هاييست كه در آغاز اين مقال ذكر گرديد و آن انديشه» اصلاحي خودجوش و برآمده از متن باورهاي ملي و ضرورت تاريخي افغانستان و باور به تغيير ساختارهاي اقتصادي و اجتماعي همراه با اشتراك سياسي و توزيع و تقسيم قدرت در فكر و عمل امير بود.
بر خلاف ديكتاتوران اصلاح طلب تركيه و ايران كه گام به گام در پناه افزايش قدرت نظامي و سركوب ملوك الطوايفي به ايجاد يك مركزيت قوي و ايجاد اصلاحات و نوآوري در پناه آن كامياب گرديدند، امان الله خان با ساده انديشي فرصت هاي طلايي افغانستان نوين را سوزاند و زمينه را براي سقوط مجدد كشور در دامن سياه سنت هاي خودكامه گي و استبداد طاقت شكن نظام خانداني فراهم كرد. تاريخ معاصر افغانستان، تاريخ افراطي گرايي ها و تقليدگري هاست.
اگر فكر اصلاح طلبي را محمود طرزي از تركيه آورد و نتوانست آن را مطابق با ويژه گي ها و جنبه هاي فرهنگي افغانستان بپرورد و به يك جريان مواج فكري و سياسي تبديل كند، گروه هاي سياسي بعدي نيز با اخذ و اقتباس سطحي افكار و آيديالوژي هاي چپ و راست، تجربه» تلخ اماني را تكرار فاجعه بار بخشيدند و اكنون نيز يك بار ديگر، دموكراسي و اصلاحات در افغانستان به سرنوشت تاريخي خود مبتلا گرديده و حلقه هاي مشخصي در رهبري دولت افغانستان در صدد تكرار مجدد اين اشتباهات هستند. آيا افغانستان مجال باز انديشي در سنت ها و آفرينش افكار تازه از درون فرهنگ و الگوهاي ارزشي خود را خواهد يافت؟ و آيا اخذ افكار تازه و دانش هاي نوين با آگاهي تاريخي و فرهنگي افغانها همراه خواهد شد؟ گذشت زمان شايد به ايــــــن پرسشها پاسخ دهد.
ديگر چيزي نمي فهمم
گرداگرد اردوگاه بزرگ، دشک هاي ضخيم و محکم گسترده اند به رنگ سرخ مخملي و پشتي هايي با همان رنگ و ضخامت و زيبايي. حاجياني که زودتر رسيده اند، دشک ها را تصاحب کرده، بستره هاي سيارشان را روي آنها پهن کرده و دراز کشيده اند، جنرال داوود، معين وزارت داخله، کتاب مناسک حج داکتر علي شريعتي را مطالعه مي کند، اين کتاب که تحليلي جامعه شناختي را از اعمال و مناسک حج ارايه مي کند با قلمي زيبا و جذاب نوشته شده و خواننده را به زاويه هاي گرم معاني رازآلود و مفاهيم پندآموز و دلچسب مي برد و روح و روان وي را به شور و جد مي آورد.
در گوشه يي چند تن از اعضاي بلند پايه ي دادگاه عالي افغانستان گرداگرد آقاي معنوي معاون سابق اين دادگاه جمع شده و گرم گفت و گو و مباحثه ي علمي و فقهي و حقوقي اند.
آقاي پتمن معين وزارت معارف و نعيمي والي ميدان وردک – اين دو دوگانه هاي تفکيک ناپذير از يکديگرند – با آقاي مالک برادرزن آقاي کرزي در يک جا نشسته گپ مي زنند، محي الدين بلوچ مشاور ديني رييس جمهوري مي آيد و به هر جمع و دسته نگاهي مي اندازد و سرانجام ترجيح مي دهد که در جمع پتمن و مالک و نعيمي بپيوندد، هر چه نباشد اينان به مرکز اقتدار و مرجعيت تصميم گيري کشور نزديک ترند. در هر گوشه که نظر مي اندازي، گروه هاي سه – چهارنفره دورهم نشسته صحبت مي کنند و از اين ترکيب و دسته بندي، به خوبي مي توان نوع گزارش ها، سليقه ها و پيوندهاي فکري و زباني را تشخيص داد. چند نفري که با هيچ دسته و گروهي نتوانسته اند دمخور شوند و يا حال و حوصله ي بگومگو و اختلاط را نداشته اند، خود را درون بستره هاي سياحتي پت کرده و خوابيده اند، من هم، تنها در ميان اين جمع، در گوشه يي بستره ام را مي گشايم و روي آن دراز مي کشم، پشت سرم، گفت و گوي آرامي درگرفته، به زبان عربي، کوشش مي کنم از لابلاي اين گفت و گوها چيزي بفهمم، سه نفر عرب که از جمله ي ميزبانان حاجيان افغاني اند، جوان و خون گرم به نظر مي رسند و يکي دونفرشان که فورم و نشان عسکري و افسري دارند، يک مولوي جوان افغان را در ميان گرفته و سوال پيچ مي کنند. مولوي جوان که ريشي سياه و نازک دارد و به زبان عربي فصيح مسلط است، در هر مورد توضيحاتي مي دهد. جوانان ميزبان سعودي اما از حواشي مسايل افغانستان، گروه ها و تنظيم ها و روند کنوني به نقطه ي اساسي مورد نظر خود گريز مي زنند و مي پرسند: آيا اسامه بن لادن زنده است؟! مردم افغانستان درباره ي او چه نظري دارند؟...
بار ديگر متوجه مي شوم که بن لادن حتا در ميان افراد امنيتي عربستان به يک چهره ي جذاب و اسطوره يي تبديل شده است، او را مرد طلايي عرب مي دانند، مردي که با تشکيل سازمان مخوف القاعده و راه اندازي موج وحشت در جهان، کابوس دنياي غرب شده است.
مولوي جوان کوشش مي کند با زبان نرم و متحاطانه به گونه يي که ميزبانان را ناخوش نيايد در اين مورد سخن بگويد و از زنده بودن بن لادن اطمينان دهد. وي نيز، زرنگانه از بن لادن – طالبان گذر مي کند و مي گويد: خوشبختانه جريان پيوستن طالبان به پروسه ي صلح تقويت شده است. مولوي جوان مي کوشد طالبان را نيز از بسياري از ترورها و دهشت افگني ها تبرئه کند و به همين خاطر مي افزايد: در پس بسياري از اعمال ددمنشانه يي که به طالبان کرام نسبت داده مي شود، دست پاکستان و سازمان استخبارات اين کشور قرار دارد...
جوانان عرب مثل اين که اين سخنان چندان برايشان دلچسب نيست و احساس مي کنند که مولوي جوان از اصل موضوع دور شده است، مجدداً از اسامه بن لادن، شخصيت و ميزان نفوذ و محبوبيت وي در ميان افغان ها مي پرسند، مولوي جوان ناگزير از يک شرح و تفصيل در مورد طالبان و عملکرد آنها مي شود و برخي نفرت ها و اشتباهات دوران تسلط طالبان در افغانستان مانند کشتن يک رهبر شيعي اين کشور به نام عبدالعلي مزاري و تشديد صف بندي هاي قومي و سمتي و زباني و افکندن تخم نفاق ميان اقوام اين کشور را برمي شمارد...
موضوع نمايان در اين بحث ها، ذهنيت تيره ي اکثر سعودي ها و عرب ها نسبت به اتحاد شمال و اقوام فارسي زبان افغانستان است. آنان واژه هاي شمال، شيوعي، کمونيستي و شيعي را با هم و در معناي واحد استعمال مي کنند، مخصوصاً فکر مي کنند که شمال با ايران و روسيه و هند پيوند استوار دارد و اين دليل واضحي بر انحراف و کفريت آنهاست....
مولوي جوان اگر چه توضيح مي دهد که رهبران جبهه ي شمال مانند استاد رباني، احمدشاه مسعود و استاد سياف و ده ها تن ديگر همگي از علماي جيد حنفي و مروج شريعت غراي محمدي در افغانستان بوده و هستند؛ اما ظاهراً جوانان سعودي به غير از استاد سياف به ديگران چندان باور و ارزشي قايل نيستند. فقط مي گويند که بلي احمدشاه مسعود کسي بوده که به "اسدالپنجشير" معروف بوده و سرانجام به دست دو جوان عرب که در لباس خبرنگار پيش او رفته بوده اند، به قتل رسيده است.
چند روز پيش با چند تن از افغان هايي که مقيم سعودي هستند صحبت مي کردم، آنها نيز هر کدام قصه هاي تلخي از ذهنيت و عملکرد عرب هاي سعودي نسبت به فارسي زبانان افغانستان حکايت کردند، يک جوان گفت: روزي در يک تکسي نشسته بودم و راننده ي تکسي پرسيد از شمال افغانستان هستي يا از جنوب؟ گفتم از شمال و او بي درنگ تکسي را ايستاد کرد و با خشونت از من خواست که پايين شوم...
اگر چه پنج سال از تحولات جديد افغانستان گذشته است و طالبان از اريکه ي قدرت به زير افتاده ودر مغاره ها پناه برده اند. اما آنان هم چنان در ذهن اعراب سعودي جايگاه و نفوذي عميق دارند، باور عمومي سعودي ها اين است که افغانستان کشوري اشغال شده است و بن لادن و ملاعمر مانند مجاهدان صدر اسلام در حال پاک کردن آثار نام هاي کفر و ارتداد و اشغال از سرزمين مقدس اسلام اند، براي آنها قابل درک نيست که خودشان تا مغز استخوان در معرض نفوذ و سلطه ي غرب قرار دارند وبي اجازه ي قصر سفيد آب نمي نوشند. اما به حال ملت افغانستان به خاطر حضور امريکا در اين کشور گريه مي کنند.
مي بينم که تلاش هاي مولوي براي اقناع جوانان عرب ادامه دارد اما ظاهراً چندان موثر نيست، طنين بحث ها و گفت و گوها آهسته آهسته به نجواي گنگ و آرام بدل مي شود و خستگي و خواب در تمام تار و پود وجودم رخنه مي کند، ديگر چيزي نمي فهمم....