تبليغاتX
.:: گــپـــگــفــت ::.
قطره در دريا {بيست وپنجم)

ُ

 روح در اوج سخاوت دامن مي گشايد

شانه به شانة جمعيت در انبوه خلايق، با همان نظم و ترتيب و با همان نشانه ها و راهنمايي ها ...

آه، چقدر ذله و مانده شده ام، تمام بدنم ذق مي زند، زکامم شديدتر شده ، تب و دردم بازگشته...  تا رسيدن به سرويس ها، مسافت زيادي را طي مي کنيم،  پاهايم ورم کرده اند، دو شبانه روز است که يا با موتر و يا با پاي پياده سفر مي کنيم. سلول سلول بدنم آزرده است. اگر کمي استراحت کنم، شايد تجديد قوايي شود و تنم از درد و رنجوري رها گردد، اما کو فرصت آسايش؟ خوشبختانه، راهنما به سوي مکه اشاره مي کند و موترها را به آنسو حرکت مي دهد، مسافت دورتري انتخاب مي گردد تا به مکه مي رسيم، قرار است قرباني و حلق و تقصير را فردا به جا آوريم، شامگاه را براي بيتوته به منا بايد بازگرديم، به هتل مي رويم، نان و نماز و آسايش و شستشوي سر و صورت و بعد مناسک ديگر و فرايض ديگر.

اما اين ازدحام نفس گير، اين حرارت و گرمي رخوت آور و اين سرک هاي مملو از وسايط و آدم و اين راهبندانهاي بازنشدني، هر نوع چانس و امکان و خيالات آرامش و آسايش را از ذهنت مي پراند و تو را همچنان بر صليب درد و شکنجه معذب نگاه مي دارد.

ساعت ها و ساعت ها طول مي کشد تا از ميان انبوه درهم فشردة انسان و وسايط مي گذريم و نزديکي هاي غروب به هتل مي رسيم. شهر مکه و سرک هاي آن به استثناي مسجدالحرام، خلوت به نظر مي رسند، همة مردم را منا بلعيده و يا اينکه بسان سيلاب گرد بيت عتيق مي پيچند ، کمتر کسا ني در سرک ها ديده مي شوند و يا در حال تماشاي دکانها و مغازه ها هستند.

در مراسم حج، اگر انجام فرايض و مناسک، يک تکليف شرعي است و بخواهي نخواهي حال و حوصله داشته باشي يا نداشته باشي بايد آنها را انجام دهي؛ اما تماشاي مغازه ها و خريد از آنها براي اکثر حجاج، جذاب ترين سرگرمي هاست، اگر چه کم نيستند کساني که در هر مرحله از انجام فرايض و مناسک شور و حال و احساس ويژه اي دارند و از لحظه هاي نادر اين مراسم و آنات تکرار ناشدني آن، فيض و بهرة وافر مي گيرند؛ اما اکثراً ديده مي شود که اين شور و احساس براي بسياري ها زير تأثير جذابيت ها و رنگ و روغن دکانها و اجناس فراوان و متنوعي که از چهارگوشه عالم به اينجام آورده شده اند، رنگ مي بازد و مناسک با شتاب و عاري از هر گونه شور و تفکر و تأمل انجام مي گيرد تا فرصت بيشتتري براي تماشاي مارکت ها و بازارهاي افسانه يي كه يادآور بازارهاي مکارة دوران جا هليت اند، باقي بماند.

امروز، روز اول عيد قربان، در واقع نقطة اوج مراسم حج تمتع است، مناسک امروز بسيار زياد است و ازدحام جمعيت در منا و مسجدالحرام نيز انجام اين مراسم و مناسک را که برخي ها بيم دارند، آز پيششان فوت نشوند، با دشواري و کندي مواجه ساخته است به همين خاطر، همة حجاج مصروف اعمال حج هستند و دکانها تنها و خلوت و خاموش به نظر مي خورند.

در هتل که مي رسيم، بيشتر همراهان به سوي رستوران مي روند اما من راه اتاق را در پيش مي گيريم مي روم و دو تا تابليت پاراستامول را مي بلعم و دراز به دراز خودم را روي چپرکت مي اندازم.

به خاطر مي آورم که احرام به تن دارم و به همين جهت، نه سرم را مي توانم پت کنم و نه پاهايم را اما تا مي توانم از گردن تا ساق پا را زير لحاف و کمپل مي پوشانم تا بدنم گرم و نرم شود، خواب سنگيني به سراغم مي آيد، اگر رفيقم انجنير بيدار نکند، حتماً نماز مغرب و عشا نيز قضا مي شود، حداقل دو ساعت در استراحت بوده ام، احساس آرامش مي کنم و درد و تب نيز تا حدودي کاهش يافته است، احساس خوشايندي برايم دست داده است، همواره، دو چيز، مرا بيدار و زنده و با نشاط مي ساخته، يکي خواب و ديگر، آب. اکنون نوبت آب گرم حمام است که بايد رخوت باقي مانده را از تنم دور کند و پلک هاي خسته و جان رنجورم را تازگي بخشد. آب در اين شهر و در اين منطقه از جهان که کوهها و دشت ها و صخره هايش از تف گرما و سوزش آفتاب همواره سوخته و بيتاب بوده اند، معجزة حيات است، فشار آب که بر سر و تن و عضلات بدنت مي ريزد، تورا زنده و هوشيار مي کند و رگ  رگ وجود و استخوانهاي خسته ات را باز و استوار و فعال مي سازد.

اوه! چقدر گرسنه ام، دلم ضعف مي رود، دارم از پاي مي افتم، انجنير مي گويد که امروز در رستوران گوشت قرباني فراوان پخته بودند، آب دهانم را قورت مي دهم، تلفني از کسي مي پرسم که نان شام کجا توزيع مي شود؟ مي گويد هم اکنون رستوران باز است و حجاج مصروف تناول نان شام هستند. خبري خوش تر از اين در اين لحظه نيست، نمي دانم با چه شتابي وارد لفت مي شوم، به نظرم مي رسد که لفت، کند و آهسته و با ترديد حرکت مي کند، با پاهايم کف لفت را مي فشارم که سرعتش بيشتر شود! عجب منظرة ديدني است، آنقدر گوشت و برنج و ميوه و خوردني ها و آشاميدني هاي متنوع چهارسمت رستوران چيده اند که از تماشايشان سير مي شوي، گوشت لذيذ قرباني، کباب و برنج نرم در اين لحظه لذت ديگر دارند، قابي برمي دارم و آن را از گوشت و برنج پر مي کنم و با اشتها و شوق نوش جان مي کنم و چند استکان چاي گرم و شيرين از سرش مي نوشم حالم حسابي بهتر مي شود...

در اتاق ما، آبجوشک نوي گذاشته اند، همراه پياله اما چاي خشک و شکر نيست، اين چند پياله چاي کفايت نمي کند. به انجنير مي گويم چند کيسه چاي و بوره با خودش از رستوران بگيرد تا در اتاق يک چاي خوري وطني برپا کنيم. انجنير، چنگ مي زند و يک مشت کيسة چاي و بوره را برمي دارد و راه مي افتد، شکريه مي رسد، چاي و بوره را چه مي کنيد؟ انجنير با تبختر مي گويد: ما در اتاقمان آبجوشک داريم و با چاي رستوران و اين استکان هاي ريز يک بار مصرف، دردمان دوا نمي شود، البته، تسهيلات و امکانات اتاق ما بيشتر از اينهاست، خانم ها کمي چرتي مي شوند و ظاهراً احساس نوعي تبعيض مي کنند، يک خانم مسن از گوشة رستوران با صداي نحيف و خسته مي گويد: پس چرا در اتاق هاي ما آبجوشک و پياله نگذاشته اند اما در ظاهر مسئولان اين صدا را نمي شنوند.

در اتاق چند پيالة چاي داغ شيرين را سر مي کشم تنم غرق عرق مي شود و خون زير پوستم ميدود، آرامش دلپذيري يافته ام اما باز بايد بار سفر بست و به مناء رفت، آنجا بايد بيتوته کرد، توقف کرد شب را به روز رساند و کوشش کرد تا در خلوت صخره ها و در آرامش وادي هاي مناء به روح  اجازه داد تا در اوج سخاوت دامن بگشايد و از فيوضات معنوي حج بهره گيرد و از تعلقات دنيا و امتيازات و تفاخرات زندگي ببرد و همة چيزهايي که مانع حرکت، سبب سنگيني و ماندن از پرواز، از رهايي و از آزادي مي شوند، به کناري نهد.

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت توسط سانچارکی |

قطره بیست وچهارم

//////////

قطره در دريا

 

شيطان، با هزار جلوه مرا کشته است

 

 

آه، بازهم تکرار عرفات، اين بار مزدلفه است که به راه افتاده و همراه با آن، زمين و آسمان و اشياء و آدم ها همه در حرکتند، اين حرکت، هم ذاتي و جوهري است و هم عرضي و انتقالي. در درون، نوعي دگرديسي جان و جوهر هستي و در بيرون، راه گشودن به قربانگاه و زدن تنديس شياطين ... درياي متموج انساني کف بر لب نهيب مي زند، آواز تهليل و تکبير گوش نهاني ترين زواياي وادي ها را پر کرده است، حتي سنگريزه ها نيز صدا مي کنند و لبيک اللهم لبيک مي گويند. خدايا چه شور و ولوله اي برپا شده است! مناء آيا توان پذيرايي از اين همه موج و سيلاب را دارد؟ گلوي تمام راهها بسته است اما جمعيت ، دريا دريا موج مي زند و راه خروج مي جويد، فکر مي کرديم که ما، مهمانان فوق العاده پادشاه هستيم، تيزرفتار آخرين مدل وزارت داخله و صاحب منصباني که متکفل پذيرايي و راهنمايي ما هستند و موتر آمبولانسي که احتياطاً همراه ماست و هر لحظه چراغ هاي خطر خود را خاموش و روشن مي کند، شايد بتوانند راهي براي خروج باز کنند و ما را پيش از ديگران به مقصد برسانند اما ذهي خيال باطل! اينجا، شاه و گدا، فقير و غني، مهمان پادشاه و رفيق گدا همه مساوي هستند، مهمترين امر در اينجا، مهمان خدا بودن است. خداوند به همة مهمانان خود حقوق يکسان داده است. هيچکس، حتي مأموران ويژه ملک عبدالله نيز حق ندارند راهي را ببندند و يا باز کنند، آنقدر در سنگيني نفسگير راه پشت قطار بي پايان وسايط مي مانيم که روز از نيمه ميگذرد و زوال در مي رسد. در واقع، ما آخرين کساني هستيم که به مناء مي رسيم، ديگران که مهمان خدا بودند زودتر مي رسند و ما که مهمان ملک هستيم، ديرتر مي رسيم!

سرويس ها، براي رسيدن به نزديکي هاي جمرات، مسيري طولاني را انتخاب مي کنند و با دور زدن اطراف مکه از منطقه اي موسوم به عزيزيه وارد يک تونل بزرگ مي شوند و از فرق سر شيطان وارد مناء مي گردند، راهنما، همة ما را از سرويس ها به پايين مي خواند و به سوي جمرة عقبي حرکت مي دهد. در دامنه ها، تا چشم کار مي کند، انسان است، موتر و خيمه و خرگاه، زير پل هاو در بغل کوهها و کمرها انسانها همانند گلة گوسفندان افتاده اند و از مسيرهاي مختلف، نهرهاي خروشان جمعيت مي آيند و به اين درياي متلاطم انساني مي پيوندند و غريوزنان به سوي جمرات پيش مي روند، راهنما که مرد عرب تنومندي است يک دستش را بلند مي کند و به علامت راهنمايي ديگران تکان مي دهد، مي بينم که قد عرب کوتاه است و دستش گاه در پستي بلندي هاي جمعيت گم مي شود. يک کارتن پاره را پيدا مي کنم ، از آن يک تکة نسبتاً بلند رابر مي دارم و همانند درفشي در هوا بالاي سرم به اهتزاز درمي آورم و پيشاپيش جمعيت به راه مي افتم و از همگان مي خواهم که به اين تکة کاغذ نگاه کنند و بيايند. مرد عرب سينة جمعيت را مي شکافد و راه باز مي کند و من، پشت سرش حرکت مي کنم. پس از دقايقي، خانم شکريه خودش را به من مي رساند و با لحن دوست داشتني مي گويد، دستت درد گرفته بگذار چند دقيقه من آن را بگيرم. اگرچه امتناع مي کنم اما او، کاغذ کارتن را از دستم مي گيرد و بالاي سرش برمي افرازد و پيش مي رود، خوشبختانه، بدون مشکل و بدون آنکه کسي از ما گم شود تا نزديکي هاي جمرات پيش مي رويم، راهنما همگي را در گوشة پهن و عريض پل جمع مي کند و مي گويد که از جمره اولي و وسطي بايد بگذريم و فقط، جمرة عقبي يا شيطان بزرگ را بزنيم، با هماهنگي به سوي شيطان حرکت مي کنيم، از کنار جمره اولي و وسطي مي گذريم، حساب اينها را با يد فردا برسيم، امروز اما لازم است که شيطان بزرگ را سرجايش بنشانيم.

تنديس سنگي شيطان، پيش رويمان ايستاده است، عبوس و دژم، برخلاف انتظار، بيروبار کم است و به راحتي مي توان شيطان را نشانه گرفته و زد، حتي ضعيف ترين زنان و ناتوان ترين مردان نيز، سنگ هاي خود را بي خطاء به شيطان مي زنند و من، چهارده سنگ از جانب خود و خانمي که مرا نائب گرفته به چشم و روي تنديس مي زنم، نه چشمان سياه زاغ و نه سيماي زرد و خستة خودم و نه عفريتة زشت ابليس، هيچکدام در برابر سنگ ها و مرمي هاي من چهره نمي نمايند، بنظرم مي آيد که تنديس شيطان بيچاره تر و درمانده تر از هرگاه در برابر ضربات من خرد مي شود و مي شکند.

زماني که در دشت مزدلفه، مشغول جمع آوري سنگريزه ها بوديم آقاي پتمن، معين وزارت معارف به شوخي گفته بود که پشت اين سنگ ها و زدن شيطان نگرديد،، او را نبايد عصباني بسازيد و کينه وي را عليه خود تحريک کنيد، چرا که وقتي به وطن برگشتيد او به سراغتان مي آيد و از شما انتقام مي گيرد اما حالا مي بينيم که آقاي پتمن محکم تر و مصمم تر از ديگران به شيطان سنگ مي زند، مي گويم پتمن صاحب با اين سنگ هايي که به شيطان مي زني او را عصباني که نکرده اي؟ مي گويد: چرا، اما خودم را براي يک جنگ طولاني با شيطان آماده کرده ام، انتظار دارم که شيطان در لحظات حساس و باريک و پرلغزش زندگي به سراغم بيايد و انتقام بگيرد...

سنگ ها زده مي شوند، همگي احساس مسرت مي کنند، خانم ها با لذت مي خندند و از اينکه شيطان را نشانه گرفته و زده اند، خوشحالند، اما با اين همه، تنديس شيطان، همچنان برپاي ايستاده و سنگ ريزه ها بدون آنکه در وي اثر کرده باشند،پيرامون ساق هاي پايش ريخته اند. ساعت ديگر، ماموران مي آيند و سنگريزه ها را جمع مي کنند و به کناره هاي دور صحرا مي ريزند اما تنديس شيطان بعنوان نماد ضلالت تا جهان باقي است، همچنان برپاي است و با هزار رنگ و نيرنگ در جانها رخنه مي کند و در دل ها فتنه مي اندازد، حتي آنگاه که از زدن شيطان احساس خوشي و رضايت به آدم دست مي دهد، احساس مي کني که نرم ترين وسوسه نفساني زير پوستت نفوذ کرده و آرام آرام تو را به راه ديگري مي کشاند.

اگر چه فکر مي کنم که شيطان را زده ام اما احساسم اين است که او بارها و بارها و هم اکنون نيز با هزار تير نگاه غمزه آلود مرا کشته و با هزار جلوة افسونگر به جانم آشوب افگنده است. اين خنده هاي شيرين و اين ناز و اداها و اين لطف و گرمي و محبت که پيرامونم را پر کرده اند، هر کدام تيرهايي هستند که به جانم مي نشينند و دلم را اسير سوداهاي ديگري مي سازند...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت توسط سانچارکی |