تبليغاتX
.:: گــپـــگــفــت ::.
قطره بیست وسوم

سنگ ريزه ها به من مي خندند!

معمولا سپيده صبح، حركت از مشعر آغاز مي شود، اما نمي دانم چرا ميزبانان در ا ين وقت شب اعلام حركت مي كنند ،ناگزير وسايلمان را جمع مي كنيم ،خريطه هاي سنگريزه ها را به كمر مي بنديم وآماده رفتن مي شويم،شايد آنها مي خواهند كه قبل ازبه راه افتادن درياي جمعيت كه قيامت عظيمي برپا خواهدشد، حركت كنيم وبي مانع ازمشعر بگذريم اما ظاهرا، فكراقيانوس خفته در دامن مشعر رانكرده بودند كه هر نوع حركت وجنبشي رادر آستانه خود متوقف مي سازد،   به موتر ها سوار مي شويم اما راه حركت بسته است ، ساعت هاست كه در سيت هاي موتر نشسته ايم اما موتر مثل اين  که به زمين چسپيده، حرکت نمي کند، تمام راههاي خروجي مسدود است، تا چشم کار مي کند، دريا و تلاطم انساني است. گروههاي عظيم بشري، بافت در بافت هم، بر سرک ها، راهها و پلوانها افتاده اند، اينجا، مزدلفه است. جايي که در آن، بيتوته کردن، شب را به روز آوردن، حتي اگر ذکر وانابت و استغفاري هم در کار نباشد، بازهم ثواب دارد، خلق خدا خوابيده اند و عبور از اين فرش انساني بي پايان ناممکن است، ميزبانان صدا مي کنند که مي خواستيم با حرکت پيش از وقت از اينجا، صحبگاه زود، نيش آفتاب به جمرة عقبه برسيم و آن را رمي کنيم اما تمام راهها بسته است، چاره اي جز ماندن و انتظار کشيدن نيست،نمي دانم چرا اجازه نمي دهند كه پاي پياده به سوي منا راه بيفتيم،چقدر لطف دارد سياحت ،گشت وگذار،قدم زدن در اين هواي آزاد و در اين دشتها ودامنه ها، چقدر زيباست تماشاي آسمان مزدلفه واشك جاريي مهتاب كه تمام اين تپه ماهورهاي مرموز ورويايي را از پرتو هاي شيريي مقدس آكنده است و نسيم نرم وسبك وجان بخشي كه مي وزد وبيرق روح واحساس وانديشه ات را به اهتزاز در مي آورد، واقعاپياده روي لطف ولذتي دارد كه با موتر به دست نمي آيد،اما چاره نيست،بايد فرمان ميزبان را گردن نهاد و باجمع وجماعت همراه شد، با خود عهد مي كنم اگر بار ديگر به حج آمدم آزاد وتنها مي آيم وهرقسم كه دلم خواست عمل مي كنم، آدم هرجاي ديگر كه مقيد جمع ونظم وترتيب باشد در مكه ودرمكان هاي مقدسي كه ايجاب تامل وتفكر وتنهايي ودر خود فرورفتن بيشتر را ميكند، بايد كه مطابق دلش رفتار كند و به آوازي كه از درونش بر مي خيزد گوش بسپارد ، تنهايي در اين مكانهاي مقدس نعمتي است كه هيچ چيزي با آن برابري نمي كند،مخصوصا تنهايي در مشعر وفكر كردن در راز ورمزهاي اين اعمال ومناسك به جهش جان وجرقه انديشه كمك مي كند اما اين تنهايي و در اين جمع وبا وجود اين آدم هايي كه سخن گفتن و لاف زدن وغلو كردن عادت مزمني برايشان شده است، به دست نمي آيد،به ياد مي آورم سخن بزرگي راكه ظاهرا درچنين جا هايي گفته بوده است كه شكوه سكوت را به ارزانيي كلام مفروش...

ميزبانان كه از راه رفتن وراه بازكردن از ميان اين درياي انساني نا اميد شده اند، خطاب به حجاج مي گويند: متاسفانه راه باز نمي شود،حركت در اين وضعيت نا ممكن است، به ناگزير صبر مي كنيم،شما حجاج محترم يا از موترها به زير بياييد و روي زمين استراحت کنيد و يا در داخل موترها بخوابيد!

اکثر حجاج پياده مي شوند وروي فرشهايي كه دوباره گسترده مي شوند، استراحت مي كنند اما من ، رخوت زده و بيحال، ميان دوسيت موتر،خودم را مي اندازم و به خواب مي روم، خواب شگفتي مي بينم، خواب مي بينم که با سنگ ريزه ها به شيطان نزديک مي شوم و مي خواهم آن را بزنم، شيطان مي خندد و دندانهايش را که زرد و استخواني وبد ريخت  است و از جرم آنها زهر وعفونت مي ريزد، نشانم مي دهد، مي ترسم، عقب عقب مي روم، دست هايم سست مي شوند وسنگريزه ها از ميان انگشتانم به زمين مي ريزند،ترسيده ونا اميد به گوشه اي پناه مي برم وكوشش مي كنم برضعف وترس غلبه كنم،اصلا درست نيست كه در برابر شيطان بشكنم وتوان مقابله باآن را ازدست بدهم ، بار ديگر نيروهايم را جمع مي کنم، برخود نهيب مي زنم و با قدرت بيشتر به شيطان نزديک مي شوم، تيرهايم را در چله کمان مي گذارم و مي خواهم رها کنم، يک مرتبه مي بينم که به جاي شيطان، خودم هستم، چهره ام زرد و گرفته و خسته است و با هزار آه و درد و التجاء از خودم خواهش مي کنم که نزنمش! فکر مي کنم بيچاره من که قدرت تحمل حتي يک مرمي را هم ندارم، باز دستانم سست مي شوند، عقب عقب مي روم، حيرانم که چه کنم، تمام بدنم مي لرزد، مي كوشم بار ديگر بر خود مسلط شوم،روحيه وقدرتم را بدست بياورم ، فکر مي کنم شيطان مرا به بازي گرفته است. لاحول گويان و استغفار کنان براي بار سوم حمله ور مي شوم ، يک ميلة آهني را از زمين بر مي دارم و مي خواهم با آن مغز شيطان را پريشان سازم، يک مرتبه متوجه مي شوم که پيش رويم به جاي تنديس سنگي شيطان، همان چشمان سياه مستي هستند كه همواره در رويا هايم مي آمدند ومي آيند وجانم را به جنون مي كشند واكنون  با ناز و اداء و کرشمه به من مي نگرند، غمزة نگاهش کشنده است، جان در تنم نمي ماند، باز، بازوانم سست مي شوند، پس پس مي روم و ميلة آهني از دست مي افتد، غرق عرق شده ام، نفس نفس مي زنم، جيغ مي کشم و ترسان و پريده از خواب بيدار مي شوم. به اطرافم نگاه مي کنم، تمام چوکي ها خالي اند، هيچکسي  درداخل موتر نيست. همگي پايين شده و آماده شرکت در نماز صبح اند، طنين الله اکبر در فضا مي پيچد، حجاج در صفوف بهم پيوسته قامت مي بندند و بازهم زنان پشت سر مردان به نماز مي ايستند، بسرعت از موتر پايين مي شوم ، تجديد وضو مي كنم و نماز مي خوانم، نماز که تمام مي شود، به خريطة سنگ ريزه ها دست مي کشم، مثل اين است که سنگ ريزه ها به من مي خندند، از خودم شرمم مي آيد..

//////////

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت توسط سانچارکی |