قطره در دريا(بيست ويكم)
عرفات به راه افتاده اما حرکت نمي کند!
خورشيد رو به زوال گذاشته و آفتاب خيره و کم رنگ شده است، کم کم حرکت از عرفات آغاز مي شود، آب و ميوه و وسايل استراحت و يک کيسة خواب صحرايي که ظاهراً در "مزدلفه " و "منا" به کار مي آيد، براي همگي توزيع مي شود. قرار است ساعت پنج بعدازظهر کاروان راه بيافتد.
عرفات را به مقصد مزدلفه ترک مي کنيم. سرويس ها همراه با اسکورت چند عراده موتر مسئولان سعودي حرکت مي کنند اما پيشروي کند و آهسته است، ساعتي طول مي کشد تا از خط تعيين شده براي عبور کاروانهاي جنوب آسيا بگذريم، براي هر منطقه و قسمتي از دنياي اسلام، خط سير مشخصي در نظر گرفته اند، با وجود اين، ازدحام چنان سنگين است که هر گونه سرعت و تحرک را مشکل ساخته است، آفتاب اکنون در دوردست ها غروب کرده و تاريک- روشنايي شامگاهي بر پهنة بيکران وادي هاي درهم بافتة عرفات سايه افگنده اما کاروان همچنان در اين درياي متلاطم گيرمانده است.
مثل اين است که عرفات به راه افتاده است اما حرکت نمي کند، انسان و موتر و زمين و آسمان همه رو به سوي مشعر نهاده اند اما نمي روند!
ساعت ها طول مي کشد تا اينکه بر فراز گردنة مشرف بر مزدلفه مي رسيم. در گذشته ها، اينجا کوه و دره و سنگ بوده و تو مي توانسته اي در آرامش زاويه ها و پستي بلندي هاي اين محل بيتوته کني، بيدار و هوشيار باشي، به مراقبت پردازي و دلت با نبض مشعر بزند و باوادي محسّر گره بخورد و در اوج بيداري و مراقبه با آن يگانه شوي و بر تيزي نگاه، جهش فهم، قدرت استدراک، سرعت آگاهي و بلندي افق ديدت بيافزايي وبا بصيرت ژرف به سوي منا حرکت کني و مبارزه با شياطين را هوشمندانه و چست و چالاک انجام دهي... چرا که مزدلفه مکان تجديد قوا، اخذ انرژي و مجهز شدن به ابزارهاي مبارزه است. جايي است که اسلحه ات را بگيري، تيرهايت را در چله کمان بگذاري، کمرت را محکم ببندي و با عزم متين در حاليکه مرمي ها و سرگلوله هايت را به کمر بسته اي، استوار و محکم به سوي جمرة عقبه، نماد ابليس، اين رهزن دين و ايمان، به راه بيافتي...
اما امروز، مزدلفه، شهري شده است، کوه و سنگ و دره را در هم کوبيده و هموار کرده اند و آثار مدنيت خشک امروز، سرک هاي قير و بلوارها و لين هاي برق و درخت ها و ... سيمايي متفاوت به مزدلفه بخشيده و رازها و افسانه هاي آن را از بين برده است. کاري که مدنيت با انسان ، با باورها، آرزوها و عشق هاي آسماني اش در همة جهان کرده است...
سرک هاي بزرگ، درياي مهتابي نئون ها، تيرک هاي بي پايان برق، گروپ هاي شيري و درهم آميزي امواج انساني و انبوه وسايط با يکديگر، مزدلفه را از حالت اسرار آلود و خاموش آن بيرون ساخته و به آن جنب و جوشي عظيم بخشيده است. حالا به جاي پناه بردن به زاوية سنگ ها و يا فرورفتگي هاي کوه و دره و کمر بايد به گوشة سرک پهن و عريض و يا کنارة پارک و بلواري و آنهم در ميان ازدحام وسايط و موترهاي آخرين مدلي که جاپاني ها زحمت کشيده و براي اعراب سعودي توليد کرده اند، اطراق کني و دل و جانت را به مهماني ذکر و انابت و استغفار بفرستي، دست يافتن به شور و حال معنوي در اين بيروبار عظيم اگر ناممکن نباشد، دشوار است.
سرويس هاي حامل ما نيز به راهنمايي ميزبانان عرب در گوشه سرکي عريض بر نشيب گاه گردنة مزدلفه که افق تا افق آن را نور و روشنايي و انسان و وسايط پرکرده است، اطراق مي کنند، قالين ها به سرعت پهن مي شوند و حجاج از سرويس ها پايين مي آيند و در جاهاي آماده مي نشينند، اولين وظيفه، اقامة نماز است، اينجا هم، نماز مغرب و عشا را بايد با يک اذان و دو اقامه و به قصر اداء کرد، صف ها بسته مي شوند و زنان پشت سر مردان اقتداء مي کنند، در دلم مي گردد که فرايض و مناسک حج واقعاً درسهاي زندگي مسلمانان است، در افغانستان هيچگاه نديده ام که زنان و مردان پشت سر يکديگر در يک جماعت نماز بخوانند، اگر در مکان هاي مقدسي مانند عرفات و مزدلفه اين کار جايز است، چرا در جاهاي ديگر نباشد؟... مولوي جوان با لحن آهنگيني قرائت مي کند و نماز با آرامش و شکوه معنوي زير نور شيري تيرک هاي برق اداء مي شود. شگفت آن است که علماي بزرگ و مبرز و سرسفيد و اعضاي بلند رتبه ستره محکمه که همگي شخصيت هاي علمي و فرزانه و استخواندار دين و فقاهت اند، به اين مولوي جوان اقتدا مي کنند و مولوي جوان نيز در نشان دادن فضل و دانش خود دريغ نمي کند، سوره هاي بلند قرآن را بر مي گزيند و قرائت را به لهجة عربي و فصاحت بسيار و دعاها را طولاني و پرمفهوم اداء مي کند.
پس از صرف شام که بصورت بسته هاي حاوي شير و پنير و شکلات و مربا و عسل توزيع مي شوند، نوبت به جمع کردن سنگ ها مي رسد، هر حاجي بايد چهل و نه سنگ ريزة خورد و بکر و دست نخورده جمع کند تا طي سه روز آينده با آنها تنديس هاي شياطين را بزند. اندازة سنگريزه ها نبايد زياد کلان يا بيش از حد خورد باشند، مولوي جوان مي گويد: سنگريزه ها بايد به اندازه اي باشند که ميان دو انگشت جاي بگيرند، اما بعضي ها راضي نمي شوند. مي خواهند سنگ هايي جمع کنند که با آنها کفت دل خود را سر شياطين خالي کنند!
همراه با آقاي کوهي به جمع کردن سنگريزه ها مي پردازيم، قاضي مستضعف کنار وسايل مي ماند. قول مي دهيم که براي وي نيز سنگ ريزه جمع کنيم، از ميان موترها و آدم ها مي گذريم، از سرک هاي پرازدحام و به دامنة کوه عظيم الجثه اي نزديک مي شويم، سنگ ريزه ها را بايد از دامن طبيعت که دست هيچ انساني قبلاً به آنها نخورده باشد، بچينيم، هر سنگ تنها يک بار بايد استفاده شود، تو بايد اولين انساني باشي که آن را بر پيشاني شيطان مي کوبي... در ميان سنگها ، ريگزارها و صخره ها بدنبال سنگ ريزه هاي مناسب مي گرديم، قاضي گفته بود که سنگريزه ها زياد خورد نباشند، چرا که وقت زدن کيف ندارند؛ بايد به اندازه اي باشند که وقتي به شيطان مي کوبي صدا کنند و دلت را روشن سازند... کوشش مي کنيم چنين سنگ ريزه هايي را پيدا کنيم، به زودي جمعيت زيادي در پيرامون ما جمع مي شوند، همگي بدنبال مرمي هايي هستند که با شيطان بجنگند.
هر کس را که مي بيني، سنگ ريزه ها را از ميان ريگستان مي چيند و سبک و سنگين مي کند و هر کدام را که مناسب يافت به جيب يا توبره مي اندازد، من و کوهي سه بوتل آب گرفته ايم، آبها را در گلوي تشنة ريگستان مي ريزيم، شايد به ازاي دانه هاي ريگي که از دامن آن بر مي داريم هر سه بوتل را پر از سنگريزه مي کنيم، براي احتياط بيشتر و بيشتر بر مي گيريم. چرا که در گرماي کارزار ممکن است که مرمي هاي زيادي به هدر روند و به هدف اصابت نکنند...
خانم ها هم بدنبال سنگ ريزه ها مي گردند، آنها هم بايد شيطان را بزنند، برخلاف عرف ديني که جهاد و مبارزة فزيکي از زنان برداشته شده اما در مبارزه با شياطين مستقر در مناء، زنان نيز بايد اشتراک کنند و دوش به دوش مردان بجنگند، زنان هم بايد از همان مرمي ها و تيرهايي استفاده کنند و با همان قوت و استواري شياطين را بکوبند که مردان مي کنند، اين اولين مبارزة فزيکي است که زنان و مردان در آن سهم مساوي دارند و هر يک بايد خودش مباشرتاً سهم بگيرد اما گرفتن وکيل و نائب هم جايز است، هم زنان و هم مردان اگر عذري مانند ضعف جسماني، بيماري و يا دلايل ديگر، داشته باشند، مي توانند کسي ديگر را براي انجام عمل رمي جمره انتخاب کنند، به همين خاطر يکي از خانم ها که براي اولين بار است به حج آمده و از موج و توفان جمعيت مي هراسد، از من مي خواهد که به نيابت از او جمره را رمي نمايم، يعني سنگ ريزه هايش را به شيطان و شياطين بزنم، با کمال اشتياق مي پذيرم، خانم شيرين و با کرکتري است، نجابت خاصي دارد، در او زيبايي معصومانه و عطوفت انساني مي بينم که به نظرم مي آيد به طور طبيعي با زدن و خشونت و ستيزه گري حتي اگر هم شياطين باشند، موافق نيست، شيطان را او پياپيش به نيروي نجابت کشته است، از شيطان نمي ترسد، پروايي از شياطين ندارد اما از زنندگان شيطان دل نگران است که مبادا او را زير دست و پاي خرد کنند...
داخل يک خريطة کوچک که با ظرافت هنري زنانه دوخته شده، سنگريزه هايش را ريخته و به من مي دهد و مي گويد تو اينها را به جاي من بزن! قول مي دهم که آنها را بر پيشاني و چشم شياطين بکوبم، مي گويم هر بار که من شيطان را زدم، تو الله اکبر بگو! خنده کنان مي گويد: از کجا بدانم که تو چه وقت شيطان را مي زني که من الله اکبر بگويم، مي گويم تلفن مي کنم. باز مي خندد...
خدايا، خودت نگاهم کن! اين خنده ها از بسکه شيرين و مليح و معصومانه اند، دلم را از جاي مي کنند، خدايا خودت به من نيروي پايداري عطا کن... آمين!
گوش به آوازي که از پردة جان بر خيزد
همراه با کوهي و قاضي مستضعف وضو تازه مي کنيم و از جمع خيمه نشينان مي زنيم بيرون، مي خواهيم در عرفات و وادي هاي در هم تنيدة آن که مملو از خلايق است، گشت و گذاري کنيم و اين محشر کبراي زمين را بگرديم، همچون قطره يي که در دريا بريزد و در امواج، ميان جذر و مدهاي عظيم انساني ناپديد شود، به درياي جمعيت مي پيونديم، از ميان خيام درهم بافته و از باريکه راههاي کج و پرخم و پيچ و از لابلاي طناب ها و ميخ ها و مردماني که گروه گروهنشسته، خوابيده و يا ايستاده اند، مي گذريم و به فراز قله اي مي رسيم، دامن دشت ها لبريز از آدم و بسان امواج دريا متلاطم است. در ميان صحراي عرفات، جبل الرحمه يا کوه رحمت به قلة فاخر و برف پوشي مي ماند که با شکوه تمام سربرکشيده و بر فراز آن مناري در اهتزاز است، در تمام صخره ها، شکاف ها ، تخته سنگها و کمرکش هاي صعب و لغزنده اين کوه افسانه اي هزاران موجود زندة انساني در حال ذکر و نيايش اند، درياي جمعيت و مناجات فضاي سربي عرفات را پر کرده است.
خدايا محشر تو چنين است؟ يوم الحساب تو چنين توفاني و پرغوغاست؟ خدايا در ميان اين اقيانوس ژرف و پهناور که هيچ فرديت و تشخصي وجود ندارد و هر چه هست موج و تلاطم و درياست، آيا به اين ذرة خاکي حل شده در دريا نيز توجه داري؟!
در گذشته ها وادي عرفات، خشک و سوخته و سوزان بوده اما امروز در گلوي تشنة اين ريگستان، نخل هاي سرسبز روييده و از لابلاي شاخه ها و برگ هاي آنها هزاران نل تعبيه شده به هر سو آب مي پاشند و فضاي تفته پيرامون جبل الرحمه را نمناک و باراني نگاه مي دارند، زمانيکه خورشيد بيرحمانه و عمودي بر تو مي تابد ، دامن – دامن گرما و عطش بر سرت مي ريزد و تو احساس خفگي مي کني، ناگاه نسيم دلپذيري وزيدن مي گيرد ، قطره هاي آب و رايحة باران تنت را مي نوازد و تو خنکاي صحبگاهي را با همة وجودت حس مي کني و از نشاطي زنده، سرشار مي شوي...
به همراهان مي گويم حيف است که جبل الرحمه را از دور تماشا کنيم. و در قلب و مرکز آن حضور نداشته باشيم. بياييد که برويم و از نزديک با اين شور و تلاطم همراه شويم...
از يک سراشيبي تند از راه خاکي باريک با هزار زحمت از ميان انبوه انسانهايي که قدم به قدم روي زمين افتيده و مشغول دعا و نيايش اند مي گذريم و به سوي جبل الرحمه پيش مي رويم. از چند خميدگي و از لابلاي چند شکاف تنگ كوه و صخره مي گذريم و راه خود را آهسته و با تقلاي زياد به سوي قلة کوه باز مي کنيم. قاضي مستضعف از برآمدن بر کوه مي هراسد، مي گويد، همين جاها، روي تخته سنگي مي نشينيم و مشغول دعا مي شويم اما من دلم مي خواهد تا فراز اين کوه عظيم برآييم و منار سنگي سپيدوش نصب شده بر قله را از نزديک تماشا کنيم، به راستي که کم کم کوه عظيم تر و مهيب تر مي شود و وهم سنگيني روي دل و سينه و جان آدم مي افگند، تقريبا در کمرگاه کوه از بالا رفتن بيشتر صرف نظر مي کنيم و مي گرديم تا جاي نسبتاً خلوت تري پيدا کنيم اما چنين چيزي ناممکن است. بايد همانقدر که پايت بند شود قانع باشي، هر سه نفري روي يک تخته سنگ لغزان و ناهموار زانو به زانوي يکديگر مي نشينيم و در عالم خود فرو مي رويم، مي خواهيم دعا بخوانيم اما هيچکدام کتاب دعايي همراه نداريم، دلم مي خواست مناجات امام حسين در عرفه را با خود بياورم و اينجا بخوانم اما آقاي عرفاني کتاب دعايش را پيش خود نگاه داشت وبه ما نداد و در نتيجه، هر کدام، در سکوت چيزي را زمزمه مي کنيم. يکي به عربي، يکي به فارسي و يکي به هر دو، مهم آن است که وقوف داشته باشي لحظه هاي ناب عرفات را با همة وجود بنوشي و ذهن و زبانت را براي جهش هاي آگاهي و جرقه هاي معرفت آماده بسازي، اينجا بايد به گفته مولانا: قافيه انديشي را کنار بگذاري و فقط به ديدار يار بيانديشي و از لفظ و کلمه و قافيه بايد بگذري، سجع گويي و بازي با کلمات را بايد به کناري نهاد و به آوازي که از درون پردة جان بر مي خيزد، گوش سپرد.
در اندرون من خسته دل ندانم کيست
که من خموشم و او در فغان و درغوغاست
اينجا فقط با زبان دل بايد با خداوند سخن گفت و حضور او را در قلب و جان خود حس کرد اما اين آفتاب، بيش از اندازه سوزان است، يک طرف صورتم کباب شده، نمي دانم اين حرارت چرا به کوهي تأثيري ندارد، چنانکه از چتري اش هم استفاده نمي کند، آقاي کوهي از بيتابي من متوجه مي شود و چتري اش را به من مي دهد، آن را مي گشايم و در سمت تيزي آفتاب نگاه مي دارم، مثل اين است که خورشيد سوزان، نيش زهر آلودش را از نازکي پارچة سفيد رنگ چتري نيز عبور داده و صورتم را مي سوزاند، شايد هم اينطور نيست، ممکن است به آفتاب حساسيت پيدا کرده باشم. تب و ريزش و رنجوري توانم را کاسته و تأثيري نفسگير بر من گذاشته، نمي دانم، اما چرا حال و هوايي که در داخل خيمه داشتم ديگر نيست، احساس نزديکي به خداوند و حضور محسوس او يکباره در من ناپديد شده است؟ چرا ذهن و حواسم به آفتاب و تيزي آن است و نگاهم به چهره ها، رنگ ها و قوارة مردان و زناني که از چهارگوشه عالم به اين مکان مرموز آمده و بدنبال چيزها و گمشده هايي مي گردند؟...
کوشش مي کنم، با اين کوه، تاريخ، فلسفه و افسانه هاي آن رابطه برقرار کنم و از راز و رمز آن چيزي بدانم اما ذهنم خکشيده، شور و احساسي در خود نمي بينم. فقط چهره هاي تکراري و يک نواخت آدم هايي که در هم مي لولند و از سويي به سوي ديگر مي روند، مردان پيري که با سرتراشيده و محاسن انبوه از ميان سنگ ها به زحمت بالا مي روند و جواناني که از صخره اي به صخرة ديگر مي جهند و به نيروي جواني خود غره اند. افرادي از همة فرهنگ ها و ملت ها که با شيوه هاي مختلف به دعا و ذکر و عبادت مشغولند ، نمي دانم چرا احساس خستگي و دلزدگي مي کنم، به کوهي مي گويم بايد برويم، قاضي معتقد است که هنوز وقت بسيار است. شايد آنها در لذات معنوي غرقه اند، شايد آنها توانسته اند با اين کوه مرموز و افسانه اي پيوندي برقرار کنند ، شايد آنها مانند من شور و حال و احساس خود را از دست نداده اند، ذهنشان کند و عقيم نشده و وقوف و ذکر و مناجات خود لذت مي برند و به همين خاطر هم هست که بنظر مي رسد مانند ميخي در صخره فرو رفته و با کوه و سنگ يکي شده اند، احساس مي کنند با جبل الرحمه هم ذات اند اما من چرا از خسته و دلزده ام؟ آيا روياي شيريني که ديده بودم و قاضي و کوهي آن را مطابق ميل باطني ام تعبير کرده بودند، دچار نوعي غرورم کرده و همين غرور و تبختر آفت جانم شده و جوشش احساس درونم را خشکانده است؟ نمي دانم، نمي دانم...
سرانجام هر سه نفر از صخره ها به زير مي آييم ، نشيبي لغزاننده و فشار جمعيت نزديک است که از پرتگاه به زيراندازدمان، بايد آهسته و با احتياط قدم برداشت، بايد نلغزيد، بايد دست به سنگ و صخره و با خزيدن به زير آمد ، اما اين جماعت انبوه که در دامن کوه به نماز ايستاده اند، کيانند، عجب شباهتي – به افغانها دارند، همه افراد مسن اند، با ريش دراز و انبوه و سرهاي تراشيده. در مدخل کوه و در ميدانگاهي که محل آمد و شد هزاران زاير است، صف بسته اند، بايد چنان بگذري که با هيچ نمازگذاري تکر نکني، اما سخت است، اگر تو کوشش کني به کسي تنه نزني، موج جمعيتي که از پشت برتو مي کوبد، تو را به صف نمازگذاران خواهد زد، مرد عربي سينه ام را به عقب مي فشارد و مي گويد: حاج! مردم در حال نماز هستند، فشردگي و فشار جمعيت باعث مي شود که ما سه نفر همديگر را گم کنيم اما چند لحظه بعد که نماز تمام مي شود، دوباره همديگر را پيدا مي کنيم و راهي خيمه مي شويم، باران مصنوعي و نسيم نرمي که بوي آب و خاک و سنگ را با خود مي آورد، نوازش دهنده است ، احساس خوشايندي به آدم دست مي دهد، يک لحظه فکر مي کنم در سرزمين راز آميزي قدم مي زنم. از زمين و هوا خوشي مي بارد.
شکوه آسمان و آفتابي که کم کم رنگ مي بازد و غرش بالگردهاي غول پيکر بر فراز عرفات، وضعيت فوق العاده استثنايي بوجود آورده که روح و احساس آدم را زنده مي سازد.
در غياب ما، زايرين شور و حالي در خيمه برپا کرده و به طور دسته جمعي دعا خوانده اند و زاري و کرده اند. چهره ها برافروخته ، نگاهها تر و چشم ها شفاف و شسته به نظر مي رسند، همانقدر که ما به حال آنها غبطه مي خوريم، آنها از اينکه فرصت همراهي با ما را براي تشرف به جبل الرحمه پيدا نکرده اند، متأسف اند.