قطره در دريا 13
شتري باد پاي كه يك ميليون دالر ميارزد
غروبگاه روز جمعه به مهماني شيخ قبيله حرب ميرويم، پدر همان دو جوان عرب كه در خانه حاجي يار محمد از ما قول مهماني گرفته بودند، حالا اينان، ضيافت شامي به افتخار ما ترتيب داده اند.
محل مهماني در حومه جنوبي شهر مدينه زير يك خيمه عربي است كه جلوههاي مدنيت امروزي رابافرهنگ صحرا يك جا در خود جمع كرده.. خيمه بر چشم اندازي وسيع مشرف است كه ياد قصههاي باديه ويادگارهاي به جاي مانده از آن دوره رادر ذهن زنده مي سازد، خيمه با نوعي گليم گلدار نفيس كه احتمالاً بسيار گران قيمت است و با تيركها و آويزهها و لوسترها و نقش و نگارهاي داخلي جذاب و خيره كننده به نظر ميآيد.
در چهار سوي ديوارهاي خيمه، خنجرهاي مرصع، شمشيرها، ظروف برنزي و آلات و ادواتي كه در گذشته جزو زندگي صحرانشينان بوده به چشم ميخورند، طوري كه گفتم، پديدههاي مدرن با سنتهاي گذشته چنان به زيبايي بايكديگر تلفيق شدهاند كه جذابيت خيره كنندةبه خيمه بخشيدهاند، گرداگردآن ، كوچها و فرنيچرهاي شيك و ظريف به رنگ همخوان و متناسب با رنگ خيمه و به موزارات آنها، ميزهاي زيبا به همان تناسب براي چايخوري و تنقلات ديگر چيده شدهاند، در گوشه انتهايي اين خيمه بزرگ، آتشداني تعبيه شده كه در آن چوبهاي مخصوص ميسوزد و شعلههاي سبز از آن متصاعد است.
جوانان باريك اندام باپيراهن هاي درازعربي وچهل تار، چونان ساقيان پر كرشمه از يك قهوه دان سنتي در استكانهاي ريز براي ما قهوه ميريزند، يك دور از اين قهوه مينوشيم، بار دوم و سوم نيز تكرار ميفرمايند، نميدانم چرا اين قهوه اين قدر گوارا است؟ بعد، نوبت چاي ميرسد، چاي سبز شيرين با تنقلات و خرماي لذيذ كه جز در باغهاي خصوصي مدينه پيدا نميشوند.
گروهي از علما و اهل فضل نيز با ما آمدهاند، آنان كه بتوانند با دل و زبان اين مردان و جوانان سخن بگويند،ومطابق ميل وعلاقه آنان تكلم بفرمايند، آقايان قيامالدين كشاف، مولوي مصمم و چند تن ديگر از اكابر علماي ستره محكمه و حضراتي ديگر... شيخ قبيله حرب كه ابوفهد خطابش ميكنند در صدر مجلس روي يك چوكي ،با اجلال نشسته و به ما خوش آمديد ميگويد، معلوم است كه در ميان قبيله، جايگاه بلندي دارد هر كس كه ميآيد در برابر او به احترام ميايستد، خم ميشود و دست و پيشانياش را ميبوسد، شيوخ و رجال ديگري هم تشريف فرما مي شوند، ابوفهد، مردي است كه وظايف مهمي در مقامات اداري حكومت داشته اما حالا باز نشسته شده و به كارهاي تجارت مصروف است، سرمايهاش جمع نميشود، از سلسله كاخها و مغازهها و تجارت خانههايش كه بگذريم، حداقل هفتصد شتر دارد و بيش از يك هزار گوسپند، شتران و گوسپندان او در هفتاد كيلومتري شهر مدينه، ميان صحرابه چرا مشغولند.
عكس يك شتر كه مسابقه را برده و متعلق به شيخ است در ديوار خيمه نصب شده ، پس از بحثهاي ملالآور سياسي،وقتي گريز را به شتر ميزنيم، گل از گل شيخ ميشكفد.
قصه شتر كه براي اعراب دلچسپ است، ما را از مخمصه پرسشهاي خسته كننده ميرهاند، حضور امريكا در افغانستان ما رادر جهان عربي كم مقدار ساخته است، فكر ميكنند ما مستعمره شدهايم، سرنوشتمان را ديگران تعيين ميكنند چنانكه هر دم ميپرسند: كيف حالكم تحت اقدام الامريكيين؟ زير قدمهاي امريكا چه روزگاري داريد؟
اما كشاندن گپ و گفت به شتر و كمالات و فضايل آن كه با رندي و مهارت ملاي كهنه كار افغان آقاي كشاف صورت ميگيرد، ذهن عرب باديه خوي را از مباحث سياسي به دنياي پر جذبه شتر ميكشاند و خاطر ربع و اطلال را در ذهن وي رنده ميسازد. شيخ در حالي كه با غرور و تبختر به تصوير شتر بادپاي خود روي ديوار اشاره ميكند، ميگويد: در مسابقه شتردواني اول شده است، قيمتش بيشتر از سه ميليون ريال سعودي ،معادل يك ميليون دالر امريكايي است ..، به يكباره هوش از سرت ميپرد كه شتر اين حيوان صبور و نجيب و آرام كه قرنها وسيله سواري، تغذيه و پوشاك اعراب باديه بوده، همچنان جايگاه و قيمت خود را حفظ كرده است، ميگويد، بيش از هفتصد شتر دارم و يك هزار گوسپند كه در دل صحرا ميچرند.
يكي از علما به طبيعت عالمانه از زكوت شتران ميپرسد كه شيخ آن را چگونه ميپردازد؟ شيخ نيز من باب امتحان احكام زكوت شتر را از علماي افغاني ميپرسد، آقاي كشاف و يك عالم ديگر وقتي به زبان علم فقه، احكام زكوت شتر را تشريح ميكنند و اسامي شتران در سنين مختلف را باز ميگويند، دهان شيخ از شگفتي باز ميماند و به دانش و فهم فقهي علماي افغان آفرين ميگويد، حداقل از اين بابت، كمي رو سفيد ميشويم و با نگاه فاتحانه به ميزبان خود مينگريم.
فرزند جوان شيخ كه فهد نام دارد و كم كم براي تصاحب جاي پدر آماده ميشود، وسعت دانش علماي افغان را ميستايد و ميگويد: ماشالله انتم اهل الفقه و الفضيله.. وحالا پذيرايي آغاز ميشود...
براي هر هشت نفر، دسترخواني ميگسترند، ميوه و ماست و نوشابه و سالاد و مخلفات ديگر و بعد يك مجمعه بزرگ به اندازه دهان يك ديش آنتن كه توسط چهار نفر انتقال مييابدو در ميان دسترخوان گذاشته ميشود، وقتي سرپوش برنزي پر نقش ونگار را از بالاي آن ميگيرند،
دهان همگي از حيرتباز ميماند، مجمعه پر از پلو و يك گوسپند كامل همراه با كله و دل و جگرش بر روي آن، برنج، نرم و لذيذ و گوشت گوسپند نرمتر و لذيذتر از آن، علما، آستينها را بالا ميزنند، دستها به سوي مجمعه دراز مي شود و با اشتهاي زايدالوصفي غذا خوردن آغاز مييابد، فهد فرزند بزرگ شيخ با يك كارد بزرگ ميآيد و گوشت گوسفند را تكه ـ تكه ميكند وتو ته هاي آن رادم دست مهمانان مي ريزد، افسوس كه شكم آدمي، حد و اندازه دارد ليكن هيچ كسي از مزه اين غذا سير نميشود....!
پذيرايي اعراب به شكل سنتي چنين است كه از اين مجمعه در دفعه اول هشت تا ده نفر نان ميخورند و بعد مجمعه به افراد ديگري در رتبههاي پايينتر داده ميشود و همچنين به گروه سوم، همگي از آن سير ميشوند ولي باز هم غذا باقي ميماند...
چنان سر از پا نشناخته غذا خوردهايم كه دستها و لبها به گوشت و روغن تر شده است، اكنون بايد دستها را شست، آبي گرم، صابون معطر و دستمالهاي نرم در دست جوانان خدمتكار اما من ترجيح ميدهم زير نل آب گرم دست و رويم را بشويم، همگي از شيخ قبيله حرب ابراز سپاس ميكنيم و براي او طول عمر و عزت مستدام از درگاه خداوندآرزو مي كنيم، او ميگويد: بر چشمان من فرود آمدهايد، پذيرايي از شما مايه مباهات من است.
بار ديگر مراسم قهوه نوشي آغاز ميشود، قهوه را از يك سرايي زيبا در استكانهاي خرد ميريزند، پس از آن ،باز هم چاي سبز شيرين ، بار ديگر از شيخ تشكر ميكنيم و اذن رخصت ميخواهيم ميگويد: كمي صبر كنيد، مجمر گلاب و عود ميآورند، شيخ آن را زير چفيه قرار ميدهد ،دودهاي معطر آن در گريبان و گلو و يخن و قباي زربفت شيخ ميپيچد، شيخ با دست ها دود معطررا برسرو صورت و محاسن انبوهش ميكشد و بعد مجمر عود و گلاب به سراغ يكايك ما ميآيد و همين شيوه معطر سازي و عودگيري تكرار ميشود و همگان خود را از آن خوشبوي ميسازند.
سرانجام برميخيزيم، شيخ يكايك ما را در آغوش ميگيرد، از پيشانيهايمان ميبوسد و برايمان حج مقبول و سعي مشكور از بارگاه قادر منان آرزو ميكند، خيمه افسانهاي شيخ را ترك ميكنيم در حالي كه خاطرات تاريخي صحرا كه در كتابها مسطور است ،پيش چشمم زنده شده است ، احساس عجيبي دارم.