قطره در دريا 12
بوي غريبي كه از جنس اين دنيا نيست
نمازظهركه ميشود، آهسته ـ آهسته ،تماشا كنان به سوي هوتل راه ميافتم، عجب مغازههايي لوكس و ديدني، مثل اين است كه تمام اجناس عالم را آورده اينجا ريختهاند، آن چه كه در تصور بگنجد اين جا عرضه شده، مگر چيزهايي كه حرمت شرعي دارند.
در مدخل هوتل، با ديدن جنرال داود، شهردار كابل و ديگران كه روي كوچهاي دهليز گرداگرد نشستهاند، تازه يادم ميآيد كه امروز چاشت، مهمان انور هستيم، همان جوان بشاش و خوش برخورد و مهرباني كه چند روز پيش مرا ديد، يك سيم كارت برايم هديه كرد و قول گرفت كه روزي، مهمانش شويم او بعداً چاشت همين روز را براي ضيافت تعيين كرده بود، با ديدن من ،همگي ازجاي برميخيزند و با احوال پرسي ميگويند: كجا هستي؟ خيلي دير منتظرت بوديم، اكنون جمع ما تكميل شده ـ حركت ميكنيم.
من همراه جنرال داوود و خارنوال... در يك موتر مينشينيم و در مسير راه ، به گفت و گو و قصه ميپردازيم، صحبتها، به گذشته ميرود و از خاطرات سالهاي رفته ياد ميگردد.
ميگويم جنرال صاحب! يادت هست كه شبي در شهر پل خمري، رهبران جبهه متحد به رياست شهيد احمد شاه مسعود جلسه داشتند و اين جلسه تا ديرگاه شب دوام كرد و من و تو و شهيد غفورزي با هم در مورد مسايل جاري و ضرورت شناساندن سيماي طالبان در افكار جامعه بينالمللي و خطر تهديد آنها براي منطقه و جهان صبحت كرديم و تو يك لحظه، چشمت را از در بر نميداشتي كه مبادا آمر صاحب خارج شود و تو غافل باشي! ميخندد و ميگويد: يك نوشته جالب از تو در جايي خواندم كه تحت عنوان: افسانه يك چريك و حكايت تلخ سياست در افغانستان بود، در اين نوشته، تصوير درستي از برخي حالات آمر صاحب ارائه كرده بودي، و اضافه ميكند: افسوس كه فرصت ندارم و قلمم نيز ميلنگد وگرنه چيزهاي نگفته بسيار است كه بايد در تاريخ بماند، ميگويم اگر فرصت پيدا كردي، تو بگو من مينويسم، ميگويد: انشاالله...
كاروان موترها از سركها و شاهراهها ميگذرد و با عبور از مسير راه احد به بزرگراه نو احداثي ميپيچد و در جوار شفاخانه ملك فهد، به هوتلي پنج ستاره ميرسد كه بسيار زيبا و بزرگ است، سالنهاي متعدد دارد و در يكي از خوشنماترين سالون ها، سلف سرويس، قطار ديگ ها، ظروف، ميز طويل، و اقسام و انواع خوردنيها و آشاميدنيها آماده و ترتيب شده است، مهمانان تنها خود به پذيرايي از خويش نمي پردازند، بلكه مهمانداران نيز در پذيرايي و انباشتن بشقابها و كاسهها از انواع و اقسام غذاها فروگذار نميكنند، صداي پنجهها و قاشقها، موسيقي نه چندان موزوني را بلند كرده و در يك چنين هنگامهاي، بعضيها به ذكر حالات و جذبات روحي و معنوي خود نيز پرداختهاند، دستها و دهانها گرم كار زار و زبانها،مصروف بيان حالاتروحاني ...
از نعمات الهي هم ياد ميشود و از اين كه اسلام تنها ديني است كه به دنيا و آخرت،به يكسان توجه دارد و مؤمنان رابه بهره گيري از دنيا وآخرت – هردو- سفارش كرده است.
يك حاجي در حالي كه استخوان درشتي را دندان ميزند، از پوسيدگي دندان وكوري اشتها در پيري شكايت ميكند، حاجي ديگر، شعري از عطار برايش ميخواند
حاجي ديگر كه احتمالاً استاد فاكولته ادبيات كابل است، ذوق زده ميگويد، به نظرم رودکی وصف حال حاجي صاحب را خوبتر بيان كرده است:
مرا بسودو فرو ريخت هر چه دندان بود...
اشعار ديگري از مولانا و منصور حلاج و حتي حكايت اصحاب كهف نيز بر سر اين ميز بيان ميشودو تئوري تلفيق دنيا و آخرت به صورت عيني تحقق مييابد.
مردي كه سالها مقيم عربستان است ميگويد: امروز از كوه احد ديدن كردم، از پهلوي همان تخته سنگهايي كه پيغمبر در روز جنگ احد به آنجا تكيه كرده و اصحاب با چنگ و دندان از وي در برابر امواج سنگ و تير دشمنان محافظت ميكردند، گذشتم، به ياد تاريخ و لحظههاي سخت پيغمبر در آن روز افتادم و متأثر شدم، او ميافزايد: در همين روز بود كه ذوالفقار نازل شد و صدايي ميان زمين و آسمان پيچيد كه شمشيري نيست مگر ذوالفقار و جوانمردي نيست مگر علي... و بعد دستش را به جيب ميكند و يك تكه سنگ كوچك را در ميآورد و ميگويد: ميدانيد اين چيست؟ يك تكه سنگ است كه از محل تكيه گاه پيغمبر در كوه احد برداشتهام، ببينيد چقدر خوشبوي و معطر است...
همگي با كنجكاوي به سنگ ريزه نگاه ميكنند و ميخواهند آن را ببويند و لمس كنند، سنگريزه دست به دست ميگردد تا به من ميرسد، واقعاً محشر است، بوي خوشتر از گلاب از آن متصاعد است، بوي غريبي كه از جنس اين دنيا نيست، نشانه عطر وجود پيغمبر را دارد، دلم ميخواهد سنگريزه را پيش خود نگاه دارم اما نگاه مرد، چنان تيز و قاطع است كه بناگزير پسش ميدهم، اما مرد قول ميدهد كه بار ديگر كه به احد مشرف ميشود براي همه ما از اين سنگريزهها بياورد.
نمازخواندن زير اين آسمان لطف ديگري دارد
صبح جمعه نمازي پر شكوه برگزار ميشود، لحن قرائت امام كه سوره الرحمن را ميخواند، آهنگين و خوش است،زير تآثيركلام وي، تن خواب زده و خستهام كه از بيخوابي ذق ميزند، زنده ميشود و همه بافتهاي وجودم از نواي دل انگيز موسيقي آيات سرشار ميگردد، زود احساس نشاط ميكنم، گويي جانم از نسيمي روح نواز آكنده و گل طراوت بر گونه احساسم نشسته است.
پس از پايان يافتن نماز به اتاق بر ميگردم ،خودم را روي تخت خواب مياندازم وبلا فاصله به خواب عميق ميروم، نميدانم چند دقيقه يا چند ساعت گذشته كه دست كسي را روي شانهام احساس مي كنم كه آرامـ آرام تكانم مي دهد، صداي انجنير است كه ميگويد بخيزيد كه صبحانه در حال تمام شدن است.
اصلاً مهم نيست كه صبحانه تمام ميشود، مگر ديشب به اندازه سه روز، نان و غذا نخوردهايم، غذاهاي لذيذ وطني، قابلي و آشك وكباب و انواع و اقسام سالاد و سالنگ،اين همه آيابه زودي هضم ميشود؟ كاش انجنير بيدارم نميكرد، عجب خواب لذتبخشي بود، در عمرم چنين خوابي شيرين نكرده بودم.
تلو ـ تلو خوران ازجايم ميخيزم، به حمام ميروم و تن خسته و كسلام را زير آب شاور رها ميكنم، آب، معجزه حيات است، احساس سرزندگي ميكنم، خوش و بشاش و تازه به رستوران ميروم، هنوز كاروانيان سرگرم صرف صبحانهاند، اما شمار بيشتر حاجيان لباس سپيد دراز وگشاد عربي پوشيده و دستمالهاي بلندي به سرو گردن افگندهاند، همه عرب شدهاند، روز پيش، من نخستين كسي بودم كه لباس دراز عربي پوشيده و دستمال بلندي روي شانه ام انداخته بودم.همان ديروز
احساس ميكردم كه بيشتر حجاج به نحو خاصي به من نگاه ميكنند، نكند آنها كه از اين لباس كه به آدم وقار و تشخصي ويژه ميبخشد خوششان آمده بوده است؟.
امروز، شمار زيادي ، اين پيراهن ها را خريده و پوشيدهاند، نعيمي، والي ميدان وردك، مالك برادر زن آقاي كرزي، عزيز جان، رئيس دفتر باباي ملت، حاجي عيسي، رئيس تشريفات رياست جمهوري، مأموران بلند پايه وزارت خارجه و... كمي با حضرات حجاج شوخي ميكنم و ميگويم مثل اين كه همگي از من تقليد كرده و عرب شدهايد، از باديه چه خبر؟ ميخندند اما يكي از حجاج كه استاد فرهيختهاي است ميگويد: در باديه بن لادن محشر كرده است،خيلي ها ازوي بت ساخته اند...
دو پياله چاي داغ مينوشم و به اتاق برميگردم. باز هم حاجي صديق و حاج يار محمد با خنده و مذاق از راه ميرسند، خريطههاي پلاستيكي پر از تحفههاي نفيس سجاده و خرما و تسبيح و يك عالم لطف و مهرباني ـ تا نزديكيهاي ظهر با هم گپ ميزنيم، هموطنان، مشتاق دانستن بيشتر اوضاع وطناند، مسايل كشور را با كنجكاوي پيگيري ميكنند، از ائتلافها و افتراقها خبر دارند، اگر چه پيشهشان كسب و تجارت است اما گريز كلام هر بار به جانب سياست ميرود، بحران دراز مدت افغانستان، رنج و درد و آوارگي، باعث شده كه سياست گپ اول وآخر افغانها در داخل و خارج كشور باشد.
اكنون بايد راهي حرم شويم و به نماز جمعه شركت كنيم، نماز جمعه، چه عظيم و پر شور اقامه ميشود، مسجدالنبي، جاي سوزن انداختن نيست، اگرچه نود فيصد حجاج، مدينه را به قصد مكه ترك كردهاند اما هنوز هم اينجا قيامت است، ميگويند در روز جمعه، بيشتر شهروندان مدينه به مسجد پيغمبر ميآيند تا نماز جمعه را در اين مكان مقدس اقامه كنند، به هرجا نب كه در درون و بيرون مسجد نظراندازي، جايي براي نشستن و اقامت بستن نيست، در آستانه باب ملك فهد، سرگشته و حيران ميايستيم، دروازه ورودي به داخل مسجد بسته است اما اشاره شرطه يا نگاهبان دروازه، ما را به زينههاي منتهي به پشت بام مسجد راهنمايي ميكند، دست انجنير را ميگيرم و آرام ـ آرام همراه او،از ميان انبوه جمعيت به پشت بام ميرسيم، ماشاالله ،بام مسجد، خودش دنيايي است، پهن و گشاده، مثل اين است كه قاليهاي تمام دنيا را جمع كرده، اينجا گستردهاند، بلندي بام مسجد و پهناي بيمانند آن، گستره شهر مدينه و افقهاي ناپيداي آن را در چشماندازت قرار ميدهد، نماز خواندن در اين بلندي، زير اين آسمان پهناور لطف ديگري دارد، مثل اين است كه آدم به خداوندنزديك تر شده است و مهرباني دست او را بالاي سرش بيشتر احساس ميكند، آفرين شرطه عزيز، اگر تو ما را به اين زينهها، راهنمايي نميكردي، ممكن است براي هميشه از ديدن اين عظمت بيمانند محروم ميشديم.
تا مي آييم كه جايي براي نماز خواندن پيدا كنيم ، سرتاسر اين گستره عظيم از جمعيت پرمي شود، هيچ گوشه و زاويه و خميدگي نيست كه خالي از نمازگزار باشد، به زحمت درگوشهاي جايي مي يابيم و قامت ميبنديم، غريو تكبيرنمازگزاران در پهنه آسمان ميپيچد، نسيم نرم و سبكي ميوزد و صداي خوش امام را كه سورههاي سبح اسم والقارعه را با لحني زيبا و آهنگين ميخواند،تادوردست ها با خود ميبرد، شايد يكي از لذتبخشترين نمازهايي است كه در مدينه ميخوانم، سراپاي وجودم از شوق و لذت پر شده است، مثل اين است كه همه گناهان ومعاصي ام ريخته ،احساس آرامي و فرح ميكنم، سبك شدهام، ميخواهم پرواز كنم...
نماز پايان مييابد و سيل جمعيت، توفنده و خروشناك به راه ميافتد، اما من و انجنير نميخواهيم كه به زودي از اين بلندي با شكوه پايين شويم و نه چنين كاري ممكن است، انجنير با آن پاي افگار در زينهها زير دست و پا خرد خواهد شد، پشت هر دروازة خروجي ازدحام عظيمي به پا ست، به پيشنهاد انجنير كمي بالاي مسجد گردش ميكنيم، او يك كمره عكاسي را از جيبش درميآورد، ميگويد چند قطعه عكس يادگاري از اين بالا بگيريم، ميگويم: احتمالاً عكس گرفتن از مسجدالنبي ممنوع است، ميگويد: ممنوعيت معنا ندارد، ما ميخواهيم عكس يادگاري بگيريم، ساكت ميشوم و همينطور كه كنار هم قدم ميزنيم و ميخواهيم جاي مناسبي براي گرفتن عكس انتخاب كنيم به دو نفر پاكستاني كه در حال گذر از كنار ما هستند برميخوريم، انجنير با زبان بسته - شكسته عربي و اردو به آنها ميگويد كه با اين كمره از ما دو نفر عكس بگيرند، يكي از پاكستانيها كه جوان سياه سوختهاي است با لبخند، كمره را ميگيرد و پاكستاني ديگر كه مسنتر است با اشاره به او ميفهماند كه از كدام ذاويه بايد عكس بگيرد تا منظره گلدستههاي مسجدالنبي هم در تصوير بيايد، اولين عكس را كه مياندازد، سر و كله يك جوانك عرب كه تازه پشت لبانش سبز كرده و چهل تار عربي به سر دارد، پيدا ميشود و با خشونت به ما ميگويد: عكس گرفتن ممنوع است، حرام ـ حرام،.. پاكستاني كمره را مياندازد و ميرود، به جوانك ميگوييم ببخشيد، نميدانستيم عكس گرفتن از اينجا ممنوع است، او يك مشت نصيحت و موعظه تحويلمان ميدهد و ميرود، انجنير از عصبانيت سرخ شده است، ميگويد: اين وهابيها مردم قشري و بيشعور هستند، نميدانند كه ما عكس را براي تبرك ميگيريم نه براي پرستيدن ـ تا زماني كه از بام مسجد پايين ميآييم ، من در جاهاي ديگر چند قطعه عكس از انجنير ميگيرم، او همچنان، به وهابيت بد و بيراه ميگويد و خشكي و تحجر آنها را انتقاد مي كند، ميگويد همينها هستند كه بن لادن و ملا عمر را زاييدهاند.