تبليغاتX
.:: گــپـــگــفــت ::.
قطره در دريا 10

شرمم مي آيد ازاين پاسپورت پاكستاني

هواي صبحگاهي مدينه در اين فصل ، دلپذير و مطبوع است و گشت و گذار در سرك‌ها، بازارها و بازارچه‌ها و تماشاي دكان‌ها و مغازه‌هاي لوكس اين شهر دلپذيرتر و جذاب‌تر... بعد از صرف صبحانه از هوتل مي‌زنم بيرون و به تماشاي مغازه‌ها ، اشياء و اجناس ديدنيي پشت ويترين‌هاُ مي‌پردازم، مغازة بزرگي، كتاب، قرآن، رسالات و جزوات ديني و مذهبي و انواع و اقسام محصولات فرهنگي و هنري مي فروشد، مخصوصاً كست‌ها و سي‌دي‌هاي حاوي قرائت قرآن مجيد توسط قاريان ممتاز جهان عرب و مغازه‌اي ديگر انواع و اقسام ساعت‌هاي دستي و ديواري را با رنگ‌ها و اشكال مختلف به نمايش گذاشته‌ است و مغازه‌ها و مغازه‌هاي ديگر با اجناس ديگر...

احساس مي‌كنم  كسي به دقت مرا مي‌پايد و نگاهش را از من بر نمي‌دارد، كنجكاوانه مي‌بينم، مرد جواني كه سيماي جذاب و بشاش و چشمان روشن دارد بر من نظر دوخته است، مثل اين كه ميان من و او، دوستيي ديرينه برقرار باشد، با خنده به سويم مي‌آيد، گرم و صميمانه با من مصافحه مي‌كند، خوش آمديد مي‌گويد و با تأكيد مي‌پرسد:

- آيا شما آقاي سانچاركي نيستيد؟

- چرا، هستم، اما من شما را نشناختم،

- انور نام دارم، مالك همين مغازه‌اي هستم كه شما تماشا مي‌كنيد،

- من و تو از كجا يكديگر را مي‌شناسيم؟

- من شما را بارها از پردة تلويزيون‌هاي افغانستان ديده‌ام و صحبت‌هاي شما را شنيده‌ام و بسيار خوش هستم كه امروز شما را از نزديك مي‌بينم... و اضافه مي‌كند: چندي پيش كابل بودم. مي‌خواستم وضعيت زندگي و كار و كسب و تجارت در وطن را بررسي كنم، آن‌جا هم در منزل قبلگاه، چندبار شاهد صحبت‌هاي شما در تلويزيون بودم، قبلگاه هم به شما ارادت دارند. ما در عربستان از طريق ماهواره، تلويزيون‌هاي افغانستان را مي‌بينيم...

جواني هوشمند به نظر مي‌آيد، مغازة لوكس و پر رونقي دارد، كارش توليد و توريد انواع و اقسام كفش و بوت و چپلك و امثال آن‌هاست، حداقل شش ـ هفت شاگرد و فروشنده دارد و خودش فقط نظارت مي‌كند، از داخل مغازه دو عدد چوكي سبك مي‌آورد، مي‌گذارد كنار پياده‌رو و با اصرار مي‌خواهد كه لحظاتي با هم بنشينم گپ بزنيم و يك پياله چاي وطني بنوشيم، زيركي‌اش قابل ستايش است، مي‌گويد راستي از وقتي كه تشريف آورده‌ايد، با خانه و فاميل صحبت كرده‌ايد؟ سيم كارت سعودي داريد؟ مي‌گويم: بلي با فاميل صحبت كرده‌ام، اما قصد دارم امروز يك سيم كارت سعودي بخرم، سيت تليفونم را آورده‌ام، بلافاصله مي‌رود و از دكانش با يك پاكت كوچك باز مي‌گردد و از داخل آن يك سيم كارت به سيت تليفون من كه در دستم است مي‌گذارد و مي‌گويد: صد ريال سعودي كريدت دارد، كمپني‌اش با اعتبار است، تشكر مي‌كنم و يك مقدارپول را مي‌گذارم كف دستش و مي‌گويم: هر چه مي‌شود، حساب كنيد، ابا مي‌ورزد، اصرار مي‌كنم پيسه قبول نمي‌كند و مي‌گويد: اينطوري خوشحال‌تر و راحت‌ترم.

كار و كاسبي‌اش بد نيست، اگر چه كراية دكان بسيار بلند است اما درآمدش نيز كم نيست، او هم از بابت اسناد پاكستاني‌اش شاكي است، مي‌گويد دولت افغانستان هيچ توجهي به افغان‌هاي مقيم سعودي ندارد، براي ما  ننگ‌آور است كه به صفت يك افغان با پاسپورت پاكستاني در اين كشور زندگي كنيم، گاهي شرممان مي‌آيد اسناد اقامت‌مان را به كسي نشان بدهيم. مي‌گويم حق با توست، ‌دولت افغانستان بايد به اين موضوع توجه كند و بعد به او قول مي‌دهم كه در برگشت به كشور، اين موضوع را به وزارت خارجه و ساير مقامات زيربط افغاني گوش‌زد كنم و از ايشان بخواهم كه به مشكلات هموطنان مقيم سعودي و تبديلي اسناد اقامتشان توجه كنند اما ته دلم مي‌گويد كجاست آن حس مسئوليت‌شناسي، مردم‌دوستي و انگيزة خدمت‌گذاري در مسئولان دولت افغانستان كه به چنين مسايلي توجه كنند، مگر سفير اين كشور در سعودي چه وظيفه‌اي دارد، اگر او نخواهد يا نتواند اين گونه مشكلات را به مقامات بالاتر گزارش كند و راه حل‌هايي براي آن‌ها پيدا كند، پس فلسفة حضورش به عنوان سفير افغاني در عربستان براي چيست؟  با اين همه، باز هم وعده وعيدهايي به خاطر تسكين دل انور به او مي‌دهم و هر دو آرزو مي‌كنيم كه شرايط در وطن طوري مساعد شود كه همه افغان‌هاي مقيم ممالك خارجه بتوانند كار و كسب و غريبي خود را در وطن انجام دهند.

نگاهم به انجنيرفريد مي‌افتد كه لنگ ـ لنگان به سوي ما مي‌آيد، عصايش را  با احتياط بر زمين مي‌گذارد، كلاه سفيدي به سر كرده و موي سرش را حج  تمام نكرده از ته تراشيده است، انور با او نيز با گرمي مصافحه مي‌كند و چوكي‌اش را به او مي‌دهد اما چشمان انجنير تيز ـ تيز به بوت‌ها و چپلك‌هاي داخل مغازه و پشت ويترين‌ها دوخته شده است، بالاخره تاب نمي‌آورد مي‌رود داخل مغازه و چند چپلك چرمي و مقبول را به پاهاي خود امتحان مي‌كند و يكي را از آن ميان برمي‌گزيند، انور چپلك‌ها را داخل خريطة مقبولي مي‌گذارد و به انجنير تقديم مي‌كند، انجنير هر چه اصرار مي‌كند، باز هم انور پيسه نمي‌پذيرد و مي‌گويد: پروا ندارد، به شوخي مي‌گويم: انور جان! اگر اين گونه كار و كاسبي كني، كرايه دكان را از كجا خواهي آورد؟ با‌خنده مي‌گويد: شرمنده‌ام نكنيد، كاري نكرده‌ام، خدا مهربان است... به انجنير مي‌گويم تا حاجي‌هاي ديگر خبر نشده‌اند و مغازة انور جان را خالي نكرده‌ايم، بهتر است برويم!

انورمي خنددو با محبت زياد اصرار مي‌‌كند كه يك روز مهماني‌اش را قبول كنيم و از موتر وي براي گشت و گذار در سطح شهر مدينه استفاده كنيم، از او سپاسگذاري مي‌كنيم و قول مي‌دهيم كه حتماً او را به زحمت خواهيم انداخت.

راستي كه جوانان افغان در غربت چقدر مهربان هستند و حس وطنداري‌شان چقدر قوي است، آن‌ها اگر چه در اين كشور ـ‌سعودي‌ـ هيچ مشكل لاينحلي ندارند، انواع و اقسام امكانات و نعمات و تسهيلات زندگي برايشان فراهم است، اما باز هم ياد وطن در دل‌هايشان زنده است و از خاطرات تلخ و شيرين خود، با لذت و اشتياق سخن مي‌گويند، وجودشان اينجا اما دلشان به سوي وطن است، وقتي كه يك افغان هموطن را مي‌بينند، چهرة‌شان ازشادي باز مي‌شود و عميقاً احساس خوشي و مسرت مي‌كنند...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت توسط سانچارکی |