تبليغاتX
.:: گــپـــگــفــت ::.
قطره در دريا 9

اسامه بن لادن آدمي خوب است يا خراب؟

امشب به  مهماني حاج يار محمد مي رويم، طوري كه پيشتر گفتم، وي از ازبك‌هاي شمال و اصلاً باشندة ولسوالي شولگرة ولايت بلخ است، مردي كوتاه قد، ريزاندام و زردينه، وقتي مي‌خندد، چشمانش در پهناي صورت گم مي‌شوند، آدمي خون گرم، بشاش و با ذوق است و خوب توانسته دل اعراب همسايه و به ويژه كفيلش را به دست بياورد، خانه‌اش در مدخل شهر مدينه و در يكي از سلسله بلاك‌هاي رهايشي اين شهر است.

ما را از هوتل با دو عراده موتر لوكس جاپاني انتقال مي‌دهند. در اين مهماني،شمارديگري ازحجاج همسفر نيز شركت كرده اند، قاضي مستضعف، انجنيرفريد،رئيس برق كابل، خانم‌ها،  شكريه و هوتكي، و چند تن ديگر، خانة حاج يار محمد از هر لحاظ رنگ و بوي وطني دارد، قالين‌هاي سرخرنگ، دراز دشك‌ها و پشتي‌هاي نرم و تزئينات ساده‌اي كه بيشتر حال و هواي خانه‌هاي شمال كشور را به ياد مي‌آورند. مردان و زنان در خانه‌هاي جداگانه پذيرايي مي‌شوند. نقل و نبات و چاي و شيريني و ميوة خشك و انواع و اقسام تنقلات ، چاي سبز و سياه هر دو براي نوشيدن آماده اند.

گپ‌و‌گفت درگرفته، پرسش‌ها و پاسخ‌ها در زمينه‌هاي مختلف روان است، ساعت از يازده شب مي‌گذرد و صحبت‌ها همچنان جريان دارد اما هيچ خبري از نان و غذا نيست، زنگ تليفون شكريه مي‌آيد، مي‌گويد مي‌خواهند بروند، ظاهراً دلش از گرسنگي ضعف رفته، تاب بيشتر ندارد اما اين احتمالاً يك بهانه است كه مي‌گويد: چون خانم هوتكي صبح‌ها بسيار زود به حرم مشرف مي‌شوند، لازم است كه زودتر استراحت كنند، كمي رنجور هم هستند... مي‌گويم اما كمي حوصله كنيد، بعد از صرف نان شام برويد، وي اصرار مي‌كند، به ناگزير حاج يار محمد را مي‌خواهم و مي‌گويم برادر! تو اصلاً مي‌خواهي امشب به ما نان بدهي يا خير؟ به خاطري كه خانم‌ها مي‌خواهند رخصت شوند؟ حاجي قاه قاه مي‌خندد و مي‌گويد: برادر اينجا مدينه است، مردم پيش‌تر از ساعت دوازدة شب، غذا صرف نمي‌كنند، من نمي‌گذارم، خانم‌ها تا نان و غذا نوش جان نكرده‌اند، بروند.

يكي از مهمانان، پرسشي در مورد علت تغيير مقر خلافت اسلامي از مدينه به كوفه و دفن حضرت علي در نجف‌اشرف از قاضي مستضعف مي‌پرسد، قاضي كه يك ملاي روشنفكر و اهل مطالعه و تحقيق است، شرح مستوفايي از تاريخ دهه‌هاي نخست ظهور اسلام و چگونگي گزينش خلفاي راشدين بعد از پيغمبر و كشمكش‌هاي اصحاب در اين خصوص ارائه مي‌كند و در مورد علت انتقال خلافت از مدينه به كوفه و اختلافات تاريخي مردم كوفه و شام و سركشي معاويه از پذيرش خلافت علي و جنگ‌هاي في‌ما‌بين دو مقر خلافت اسلامي در شام و كوفه با تفصيل سخن مي‌گويد و دلايل آن را بر مي‌شمارد، صحبت‌هاي او با گرمي دوام دارد كه دق‌الباب مي‌شود و دو عرب جوان چهل‌تار به سر وارد خانه مي‌گردند، يكي بزرگتر و با چهرة شبيه جواني‌هاي ذكي يماني وزير اسبق نفت‌عربستان سعودي، ريشي سياه اصلاح شده به شيوة فرانسوي و ديگري جواني هجده ـ نوزده ساله و بسيار مؤدب و با وقار ، از رفتار حاجي و احترام و حرمتي كه نسبت به آن‌ها قايل است، استنباط مي‌شود كه بايد آدم‌هاي مهمي باشند، حاجي، ايشان را به ما معرفي مي‌كند و مي‌گويد، اين دو جوان  با هم برادرند و كفيل من در مدينه مي‌باشند و بعد جملاتي در خصال نيك، گشاده‌دستي و غريب‌نوازي و مخصوصاً محبت‌شان نسبت به افغان‌ها بيان مي‌كند و ما را نيز يكايك با نام و موقف به ايشان معرفي مي‌نمايد، آن‌ها از ديدار ما اظهار خوشي مي‌كنند، خير مقدم مي‌گويند و ما نيز مراتب خوشي و سپاس خود را به ايشان اظهار مي‌كنيم.

اين جوانان عرب از قبيلة حرب يكي از بزرگترين قبايل ساكن در جزيرة‌العرب هستند، از جمعيت 22 ميليون نفري عربستان سعودي، حدود نه مليون نفر متعلق به همين قبيله‌اند و اينان تقريباً جايگاه گسترده‌اي در ساختار حكومت سعودي و نظام اداري اين كشور دارند.

صحبت‌هاي گرمي با اينان در مي‌گيرد، اكنون ناگزير بايد به پرسش‌‌هاي ايشان پاسخ دهيم، اولين پرسش در مورد اسامه بن لادن است، در اين مورد كه وي از نظر ما چگونه شخصي است، آيا آدمي خوب است يا خراب؟

از اين پرسش و نحوة بيان معلوم مي‌شود كه اسامه بن لادن در دل اين مردم به صورت يك قهرمان جاي دارد، او را نماد ضديت با كفر جهاني و اسطورة بي‌بديل مقاومت عليه جهان غرب و به ويژه امريكا مي‌شناسند، در برابر اين پرسش و پاسخي كه به آن بايد داده شود، كمي سرگردان مي‌شوم، حرمت ميزبان را بايد نگاهداشت و نبايد ناشيانه به اين ذوق و علاقه آسيب زد، با كمي ديپلماسي، سربسته و كلي دربارة شخصيت بن لادن صحبت مي‌كنم و مي‌گويم كه وي در دورة جهاد افغانستان عليه شوروي‌ها، نقش بسيار خوبي در همكاري با مجاهدين داشت اما در اين مورد، قاضي‌ صاحب مستضعف كه مطالعات و تحقيقات بيشتر دارد، خوبتر مي‌تواند، با شما صحبت كند و به اين ترتيب، صحبت را از خودم دور مي‌كنم و قاضي را به گير مي‌اندازم.

قاضي، ملامت‌گرانه به من نگاه مي‌كند اماناگزير، بايد نظرش را در اين مورد بيان كند، وي يك شرح طويل از ريشه‌هاي جنبش ضداستعماري در جهان عرب و منطقه شرق ميانه ارائه و بن لادن را محصول ناكامي‌ها و شكست‌هاي پياپي جنبش‌هاي رهايي‌بخش در جهان اسلام معرفي مي‌كند اما با ملاحظه گرويدگي اعراب به بن لادن، او هم زيركانه، بن لادن را كناري مي‌گذارد و ضربات خود را متوجه ملاعمر رهبر طالبان مي‌سازد و مي‌گويد: بر خلاف رهبران جنبش‌ها و نهضت‌هاي اسلامي كه شخصيت‌هاي فهميده و صاحب‌نظر در مسايل ديني و اهل فتوا و معرفت بودند، ملا عمر شخصي بي‌سواد و كوته‌فكر است،..براي اين ادعاشوا هدي مي اورد..

 قاضي  در حواشي و اطراف قدم مي‌زند و با فلسفه‌بافي و كلي‌گويي نمي‌خواهد كه سر اصل موضوع برود و بيان كند كه آيا بالاخره اسامه بن لادن آدم خوب است يا خراب؟ در حالي كه قطرات عرق از صورتش مي‌ريزد و ريش پرپشت و انبوهش تر شده، زور مي‌زند تا جريان طالبان را از بن لادن جدا كند و از پرسش‌هاي مربوط بن‌لادن طفره برود، دلم كمي به حال قاضي مي‌سوزد و نمي‌دانم چه چيز باعث شده كه من و او نمي‌خواهيم، ضربات خود را متوجه بن‌لادن اين تنديس تحجر و عامل بدبختي افغانستان بسازيم، شايد گرايش و علاقة شديد جوانان سعودي به بن لادن و پايبندي ما به نگهداشت حرمت ميزبان، باعث شده كه دندان روي جگر بگذاريم و از دادن پاسخ‌هاي صريح و قاطع به اين پرسش‌ها طفره برويم، ظاهراً اعراب جوان هم مي‌فهمند كه ما براي دادن پاسخ صريح و روشن دربارة بن لادن به آن‌ها مشكل داريم، اما شايد قادر به درك ريشه اين مشكل نيستند، به قاضي نگاه مي‌كنم، خسته و از نفس افتاده است، بيخ گوشش زمزمه مي‌كنم: من از بهر حسين در اضطرابم ـ تو از عباس مي‌گويي جوابم‌ـ قاضي خندة خفيفي مي‌كند و .مي‌گويد من بعداً با تو كار دارم..!

اما به راستي برخورد اين جوانان با ما بسيار صميمي و گرم و مؤدبانه است، آنان با لحن ستايش‌آميزي از دين‌باوري و بيگانه‌ستيزي افغان‌هاياد مي كنند و غيرت و شهامت اين مردم را مي‌ستايند و دلبستگي و علاقه خود را با اشتياق و صداقت به افغانستان و افغان‌ها ابراز و هر بار از ته دل آرزو مي‌كنند كه روزي موفق شوند از اين سرزمين به اصطلاح آن‌ها افسانه‌اي و پر ماجرا ديدن كنند، قاضي نيز كوشش مي‌كند كه شرحي از زندگي عبدالله عزام يكي از مبارزين عرب و از بنيانگذاران اوليه جنبش اعراب افغاني ارائه كند، وي را آدمي با اخلاص، صادق و مبارز كه با انگيزه‌ي عميق دين‌دوستي در منطقه جهاد مي‌كرد و ثقل كارش بر روي تربية جوانان مسلمان، دستگيري از نيازمندان و كمك به فقرا و امثال آن بود معرفي مي‌كند.

جوانان عرب اما زياد هم سخت‌گير و سمج نيستند و صحبت‌ها به فيروزه و عقيق و تسبيح‌ شاه مقصود و پوستين كابلي كه از برگ گل نازك‌تر است نيز مي‌كشد و از يگانه تحفة صحرا در جزيرة‌العرب كه انواع خرما‌هاي لذيذ باشد نامي به ميان مي‌آيد و اين همان موقعي است كه حاجي يار محمد دسترخوان را مي‌گسترد و براي اولين بار در مدينه، چشمم به غذاهاي وطني و مخصوصاً قابلي ازبكي روشن مي‌شود.

اعراب جوان از مصاحبت‌ و مطايبت با ما خوششان آمده است، ما را به نان شام آينده زير خيمة عربي در صحراي بيرون از مدينه دعوت مي‌كنند، كوشش مي‌كنيم، به گونه‌اي از پذيرش اين دعوت شانه خالي كنيم، اما حاجي يار محمد مي‌گويد : بدترين برخورد با اعراب، نپذيرفتن دعوتشان است، پس تا ديدار شام آينده زير خيمة عربي در صحرا،با يكديگر وداع مي‌كنيم...

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت توسط سانچارکی |