صحنۀ خندق
ياد يک حماسه
کاروان که عبارت از دو سرويس بزرگ، چند عراده موتر تيزرفتار شيک و يک آمبولانس است که براي کمکهاي فوري احتمالي به دنبال ميآيد، دوباره به راه ميافتد، وادي احد را ترک ميکنيم و به واحة سبز پر نخل خندق ميرسيم. بر تپههاي نه چندان بلند اين قطعه، مساجد هفتگانه قرار دارند كه به نام خلفاي راشدين و بزرگان ائمه و صحابه ياد ميشوند، اين جا در هر مسجد بايد نماز خواند، ذكر و نيايش كرد و كوشيد تا حالات روحي و درد و اضطراب كساني كه در اين جايگاههاي متبرك براي دفع خطر دشمن و پيروزي حق دعا كرده0اند، حس كرد و با ايشان همدلي نمود.
مساجد هفتگانه در بلنديهايي قرار دارند كه جنگ خندق در دامنة آنها رخ داده بوده است. ميگويند كفار قريش با همدستي قبايل صحرانشين و يهوديهاي اطراف و حتي آنان كه در پيرامون مدينه تحت پيمان صلح با مسلمانان ميزيستند، بيشتر از ده هزار سپاه مجهز و جرار گرد آورده به مدينه تاختند تا كار اسلام و محمد را يكسره كنند. در برابر اين هجوم سيلآسا و سنگين، مسلمانان به فكر چاره افتاده و بسياريها دچار ترس و اضطراب گرديدند، پس از گپ و گفت فراوان، سلمان پارسي اين حكيم فرزانه و روشندل به شيوة پارسيان، تدبيري انديشيد كه مورد پسند پيغمبر و اصحاب قرار گرفت و آن حفر خندق گرداگرد شهر براي ممانعت از دسترسي آسان مهاجمان به مدينه بود. دور تا دور مدينه خندق بزرگي حفر گرديد، وقتي كه سپاه دشمن در آستانة مدينه وارد شد. در برابر خود گودال عظيمي ديد كه مانع عبور مهاجمان ميگرديد، به ناگزير، پشت اين خندقها متوقف شد و خيمه و خرگاه برافراشت و صفوف جنگجويانش را براي آمادگي جنگ و حمله و هجوم عليه مسلمانان بياراست، دستهاي از سواران بيباك قريش در حالي كه شمشيرهايشان را گرد سر ميگرداندند به تاخت از خندق گذشتند و در مقابل چشم مسلمانان گرد و خاك برانگيخته و مبارز خواستند، علي كه تازه، سنين جواني را ميگذشتاند، برقآسا، بر اين گروه بيباك تاخت، شمشير بر آنان گذاشت و چنان صحنه را برايشان تنگ ساخت كه به ناگزير دوباره پشت خندقها گريختند.
كسي ندانست كه اين لحظة شگفت، چگونه و با چه سرعتي رخ داد، هر چه بود، اميد را در دل مسلمانان زنده ساخت و ترس و واهمة ايشان از بزرگي و كثرت سپاه دشمن كمي فرو كاست.
عمر و بن عبدود، پهلوان نامي عرب كه ميگفتند با هزار مرد جنگي برابري ميكند و نامش بر تنها لرزه ميافگند، و در جنگاوري و پهلواني در سراسر جزيرهالعرب نام بردار بود. ديگ غيرتش به جوش آمد، با غرور و تبختر از خندق گذشت، مانند كوهي غرق در پولاد و آهن در برابر چشم مسلمانان ظاهر شد و با حالت استهزا به آنان خطاب كرد كه آيا كسي از شما هست كه مشتاق بهشت باشد تا من وي را به آن جا بفرستم؟ سكوتي آميخته با ترس در صفوف مسلمانان حاكم شد، چه كسي جرأت ميكند به مصاف مردي برود كه با هزار مرد جنگي برابري ميكند.
اين سكوت نميتواند عاقبت خوشي داشته باشد و ممكن است سبب فروريزي ايمان و از همپاشي دين تازه شود، علي از جاي برميخيزد و اذن جنگ ميخواهد، پيغمبر وي را امر به نشستن ميكند و ميگويد: علي! اين عمرو است، تو هنوز بسيار جوان هستي.
عمرو دوباره فرياد ميكشد و فريادش مانند سيلي محكم بر گوشها ميپيچد: چرا كسي از شما حاضر نيست كه پا به ميدان بگذارد؟
پيغمبر به سوي اصحاب مينگرد و منتظر است تا كسي از جاي برخيزد و جواب اين مرد گستاخ را بدهد اما هيچكس واكنشي نشان نميدهد، باز هم عليي جوان به پاي ميايستد و با قلب مطمئن ميگويد: من، يا رسولالله!
پيغمبر نميخواهد علي را به مصاف مردي بفرستد كه چانس پيروزي در آن اندك است، دوباره ميگويد، بنشين علي! كار تو نيست.
فرياد عمرو غيريوناكتر ميشود و غرور او گستاختر، طعنهزنان به مسلمانان ميگويد: مگر شما اعتقاد نداريد كه هر كس از شما به دست مخالفانتان كشته شود، به بهشت ميرود، پس چرا از رفتن به بهشت اكراه داريد؟
نگاههاي پيغمبر به چهرة مسلمانان ميگردد، تقريباً همگي چشم بر زمين دوختهاند و گويا اين صدا را نميشنوند، بار ديگر علي بلند ميشود و با صداي محكمتر از پيغمير ميخواهد كه او مشتاق رفتن به مصاف اين مرد است، و باز هم پيغمبر ميگويد، علي اين عمرو است! علي با لحن قاطع ميگويد: يا رسولالله! باشد، من به جنگ او ميروم.
پيغمبر ناگريز علي را در آغوش ميگيرد، با دستان خود به وي لباس جنگ ميپوشاند، گرز و زره و شمشير به او ميدهد و از ميان دو چشمش ميبوسد و او را روانة ميدان ميكند.
عمرو، يل تناوري كه چونان كوه بر خانة زين نشسته و غرق در زره و يراق جنگي است، به اين جوان پياده كه با گامهاي استوار به سوي او ميآيد، مينگرد و ميگويد، پسر جان! براي چه به ميدان آمدهاي؟ علي ميگويد: براي جنگ كردن با تو. عمرو از اين شوخي جسورانه خندهاش ميگيرد و ميگويد: ريختن خون تو كه يك جوان تازه كار هستي براي من چندان افتخار آميز نيست، برگرد! كسي ديگر به ميدان بيايد.
علي ميگويد اما من باكي از ريختن خون تو ندارم. عمرو با شگفتي از اين جسارت و جرأت ميگويد: اي جوان چه نام داري؟
- علي.
- ازقريش هستي؟
- از اولاد ابيطالب هستم.
نام ابوطالب براي عمرو يادآور خاطرات دوستي و رفاقت قديمي او با پدر علي است، ميگويد: برادرزاده، پدرت با من رفيق بود، من دوست ندارم كه خون فرزند او را بريزم، برگرد و از كاكاهاي سالخوردهات كسي را براي جنگيدن با من بفرست.
علي راه عطوفت را بر وي ميبندد و ميگويد:
- عمرو!
- بگو برادرزاده!
ـ تو با خويشان خود عهد كردهاي كه اگر مردي از قريش سه پيشنهاد به تو بكند، يكي از آنها را ميپذيري.
- آري، من چنين عهدي كردهام.
ـ بنابراين تو را به اسلام ميخوانم.
عمرو خندهاي از سر تمسخر ميكند و ميگويد: از آيين پدرانم سرپيچي كنم، نه هر گز!
ـ پس ترا ميگذارم كه به اردوگاهت برگردي.
خشم سراپاي پهلوان را ميگيرد و با بهتي آميخته با خشونت ميگويد: تو جوانك دست از من بر ميداري تا به اردوگاهم برگردم، اين ننگ را به كجا ببرم كه از دست جوانكي مانند تو گريختهام، نه نه، خواسته آخرت را بيان كن.
- ترا به نبرد ميخوانم.
عمرو هنوز كمي حوصله و شفقت نشان ميدهد و باز تأكيد ميكند كه جوان! ريختن خون تو بر من گوارا نيست، برگرد، كاكاهايت را بفرست!
علي قاطعانه ميگويد: به خدا قسم كه من شايقم خون ترا بريزم. (1)
عمرو مانند صخرة غول پيكر به جنبش ميافتد و از خشم، شمشيرش را گرد سر به جولان در آورده، صاعقهآسا بر علي حملهآور ميشود، ضربت سهمگين بر فرق علي، سپر و كلاهخود وي را ميشكافد و به پوست سر ميرسد، علي به چالاكي و استواري اين ضربه و ضربات ديگر عمرو را دفع ميكند و آنگاه، شمشيرش را مانند برق، بر گردن و گلوگاه عمرو فرو ميكند، پهلوان نامي عرب، نعرهاي ميزند و گرد و خاك، فضاي ميدان را ميپوشاند و هر دو هماورد را در گرداب خاك و خاشاك فرو ميبرد، همگان، گمان ميكنند كه از هول و هراس ضربت عمرو، كوهها به لرزه درآمده و طوفان به پا شده است، هر دو سپاه، با ترس، نگراني و كنجكاوي به ميدان خيره شدهاند تا مگر بتوانند صورت واقعه را روشنتر ببينند، به يكباره، صداي تكبير و تهليل علي از ميدان در گوشها ميپيچد و با فرو نشستن گرد و خاك، همگان مينگرند كه علي روي سينة پهلوان نامي عرب كه چونان چناري بر زمين افتاده، نشسته است.
بانگ شادي از سپاه مسلمانان بر ميخيزد، صداي تكبير، فضا را پر ميكند و در عوض، ترسي عظيم بر سپاه دشمن چيره ميشود. شگفتا! جواني كه هنوز دوران پختگي را تمام نكرده با چنين سرعتي، قامت بلند آوازهترين پهلوان عرب را بر زمين افگنده است، در چنين موقعي است كه صدايي ميان زمين و آسمان از قول پيغمبر ميپيچيد كه ضربت علي در روز خندق برتر از عبادت جن و انس است، اين ضربت، اسلام را نجات ميدهد.
علي ميخواهد سر عمرو را ببرد، پهلوان عرب بر چهرة او آب دهن مياندازد، علي از بريدن سر او ميگذرد و از جايش برميخيزد، چند قدم دور ميدان ميگردد و بعد با آرامش و حالت روحي مساعد باز ميگردد تا كارش را تمام كند، عمرو ميگويد: فرزند ابيطالب، چرا زماني كه به روي تو آب دهن انداختم، دست از بريدن سر من برداشتي. علي ميگويد: آن زمان از اين رفتار تو به خشم آمدم و نخواستم به خاطر عصبانيت شخصيم اين كار را انجام دهم، بلكه دوست دارم كه هر كارم براي رضاي خداوند انجام شود...
مولانا جلال الدين محمد بلخي اين صحنه را چنين تصوير كرده است:
از علي آموز اخلاص عمل
شير حق را دان منزه از دغل
در غزا بر پهلواني دست يافت
زود شمشيري برآورد و شتافت
او خدو انداخت بر روي علي
افتخار هر نبي و هر ولي
در زمان انداخت شمير آن علي
كرد او اندر غزا اش كاهلي
گشت حيران آن مبارز زين عمل
از نمودن عفو و رحمت بيمحل
گفت بر من تيغ تيز افراشتي
از چه افكندي مرا بگذاشتي
گفت من تيغ از پي حق ميزنم
بندة حقم نه مأمور تنم
شير حقم نيستم شير هوا
فعل من بر دين من باشد گواه
چون در آمد در ميان غير خدا
تيغ را اندر ميان كردن سزا
1- امام علي، نوشته عبدالفتاح عبدالمقصود