سرانجام، امريكا پاكستان را شناخت
پس از اين كه جورج بوش رئيس جمهور ايالات متحدة امريكا راهبرد جديد اين كشور در عراق را اعلام كرد، ترديدي باقي نگذاشت كه آقاي بوش قصد سازش و مصالحه با هيچكس را ندارد و او تنها به يك نقطه مي انديشد و آن پيروزي بيچون و چراي نظامي در جنگ عراق است.
تصور ميشد كه آقاي بوش در فاز جديد سياست منطقهاي امريكا، برخي ملاحظات و مصلحتها را در نظر گيرد و يا احتمالاً به يكي از مفاد گزارش تيم تحقيقاتي اين كشور به رهبري جيمز بيكر در مورد ضرورت مذاكره و تفاهم با ايران و سوريه به عنوان دو كشوري كه مي توانند در استقرار ثبات و امنيت در عراق كمك كنند، عمل كند، اما رئيس جمهور بوش يك بار ديگر بر تشديد سياست نظامي براي پايان دادن به چالش هاي موجود در عراق تأكيد كرد و براي پيشبرد اين سياست، اقدامات گستردهاي را روي دست گرفت.
صدور فرمان اعزام بيشتر از بيست هزار نيروي تازه نفس به خليج فارس، هشدار به كشورهاي محافظهكار عرب كه اگر براي استقرار امنيت در عراق همكاري نكنند، با عواقب سختي از جمله گسترش نفوذ ايران تا گلوگاه قدرتشان مواجه خواهند شد و تهديد ايران و سوريه كه اگر با سياست امريكا در عراق همراه نشوند، پاسخ سختي دريافت خواهند كرد، از جملة اين اقداماتاند.
اما اين سياست، مختص عراق نيست، بلكه كل سياست راهبردي امريكا در منطقه را تشكيل مي دهد، ايالات متحده اكنون نسبت به نزديك ترين دوستان سنتي خود بدگمان شده است، اكنون به درستي روشن گرديده كه اين دوستان سنتي با امريكا راست و صادق نبودهاند، اظهارات رئيس استخبارات امريكا در مورد تبديل شدن پاكستان به لانه امن تروريستان نشان دهنده همين امر است.
ترديدي نيست كه ايالات متحدة امريكا معلومات دقيق و تازهاي از نقش پاكستان و كشورهاي محافظه كار عرب در پرورش و حمايه هراسافگني بدست آورده است، باور اين است كه ماشين هراسافگني از آبشخور اعتقادات افراطي و سختگيرانة حلقات ضيق كشورهاي پولدار خليج فارس، سيراب و توسط سازمان استخبارات اردوي پاكستان رهبري ميشود، سرمايههاي هنگفت شيوخ عرب و برنامهريزي حلقات امنيتي و نظامي پاكستان، باعث افزايش روزافزون قدرت هراسافگنان در منطقه شده است. اگر كسي در كشورهاي محافظهكار عرب مسافرت كند به وضوح ميبيند كه اسامه بن لادن و ملا عمر در چشم شيوخ و امراي عرب كم از اسطورهها نيستند و نامشان، ياد صلاحالدين ايوبي را در خاطرة آنان زنده ميسازد كه، زكوة و تبرعات اينان اكثراً به دامن بن لادن ميريزد تا نيروي نفرت وي از مدنيت امروزي را مضاعف سازند.
ايالات متحده اگر چه رهبران محافظهكار عرب را از نفوذ سياست منطقهاي ايران ترسانده و به آنان گوشزد كرده است كه اگر براي ثبات و امنيت و بازسازي عراق همكاري نكنند، ممكن است كه روند فاجعهبار كنوني به تقويت موضع ايران در منطقه و خيزش جنبشهاي راديكال در شرق ميانه و شمال افريقا منجر شود، اما اين ترساندنها، ممكن است نتيجه معكوس دهد و به نزديكي آ»ا
و همگرايي كشورهاي منطقه بيانجامد يا حداقل نيرويي را در برابر حضور جامعه بينالمللي در منطقه براي مبارزه با افراطيگرايي به دشمني با خود بر بيانگيزد كه در مقايسه با افراطيگرايي القاعده، حساسيت بسيار كمي نسبت به اين حضور در منطقه دارد. لحن ايالات متحده امريكا با كمي تفاوت براي تمام كشورهاي راديكال و محافظهكار به يكسان تهديدآور و ترساننده بود، در گذشته امريكا سياستهاي منطقهاي خود را از طريق رژيمهاي ارتجاعي پيش ميبرد، در حالي كه افكار عمومي جهان عرب مخصوصاً جنبشهاي مذهبي، ناسيوناليستي و پان عربي و كشورهاي راديكال اين منطقه مخالف سياستهاي امريكا بودند. اكنون به نظر ميرسد كه رژيمهاي محافظهكار زير تأثير افكار عمومي و سياستهاي جورج بوش به طيف ناراضيان اين سياستها بپيوندند.
كسان بسياري در شرق ميانه هستند كه در پس جنگ داخلي فلسطينيها، عراقيها و كشمكشهاي داخلي لبنان، دست قدرتهاي بيروني را ميبينند، تجربة جنگ لبنان، تجاوز اسراييل به خاك اين كشور و حمايتهاي آشكار برخي از اين قدرتها از اسراييل باعث شده تا اينان بيش از پيش در افكار مردم منطقه منزوي گردند. در چنين وضعي، اتخاذ سياست نظامي عليه ايران و سوريه ميتواند پيامد فاجعهبار براي منطقه و آيندة ثبات شرق ميانه داشته باشد و اوضاع افغانستان را از آنچه كه هست فاجعهبارتر سازد. به هم خوردن اوضاع در ايران و گسترش دامنة خشونت در منطقه، آخرين چانسهاي بهبودي اوضاع در افغانستان را از بين خواهد برد.
به نظر ميرسد كه نيروي افراطيگرايي مذهبي از نوع القاعده و طالبان است كه ثبات منطقه را تهديد و تمدن امروزي را به چالش نفرتبار ميكشاند، نه سياستهاي ديگر منطقوي كه واشنگتن سر دشمني و ناسازگاري با آنان دارد، افراطيگرايي خشونتطلب كينهجو در تمام منطقة شرق ميانه، ريشههاي عميق دارد و در پاكستان اين افراطيگرايي، ابزار استراتژيك تحقق سياست اسلامآباد در منطقه است.
دولت افغانستان اگر چه بارها و بارها از ضرورت هدفگيري منابع و مراكز تمويل و حمايت هراسافگنان سخن گفته است اما اكنون اين سخنان، گوشهاي شنوا در جهان پيدا كرده و به باور عمومي تبديل شده است.
وقتي رئيس سازمان استخبارات امريكا، پاكستان را كشور دوستي مينامد كه به لانة امن هراسافگنان تبديل شده است، بنا به برخي تبصرهها، او روان و درك عمومي رهبران و مردم امريكا را بيان ميكند و از زبان بسياري از كساني سخن ميگويد كه طي سالهاي اخير شاهد بازيگري سياسي پاكستان در منطقه و به ويژه در قبال افغانستان بودهاند.
دولت پاكستان اگر چه در آستانة سفر مقامات آمريكا به اين كشور چند طالب فريب خورده و تعدادي از شهروندان خود را به نام القاعده و طالب قرباني كرد اما همانگونه كه اكثر تحليلگران ابراز نظر كردند اكنون حتي آمريكاييها نيز متوجه اين بازي و تحركات تبليغاتي شدهاند.
در عراق وضع هر گونه كه باشد، سياست جديد امريكا در قبال پاكستان به نفع كشور ما است.
اين سياست به تشديد حملات نظامي عليه هراسافگنان، افزايش نيروهاي نظامي، و آمادگيها براي مقابله با حملات احتمالي تروريستان در بهار آينده تكيه دارد،اين سياست در واقع بر پاليسي سازشطلبانه و باجدهندة فرمانده انگليسي ناتو در جنوب افغانستان به طالبان خط بطلان ميكشد و به پاكستان هم اجازه نميدهد كه سازشنامة مشكوك خود با طالبان وزيرستان شمالي را همچنان با اعتبار نگاه دارد.
سياست جديد امريكا، هر عمل خرابكارانه در افغانستان را از چشم پاكستان خواهد ديد و فشارهاي سياسي عليه اين كشور به خاطر اخراج يا دستگيري رهبران و فرماندهان طالبان از اين كشور تشديد خواهد شد، واكنش تند مقامات امنيتي و نظامي پاكستان نسبت به اظهارات مقامات بلندپايه امريكا نشان ميدهد كه آنان تا چه اندازه از اين موضعگيري غافلگير و برآشفته شدهاند.
اما به يك نكته بايد توجه كرد، سياست جديد ايالات متحده در افغانستان در صورتي ميتواند موفقيتآميز باشد كه دولت اين كشور از كفايت و ادارة لازم برخوردار باشد، اما متأسفانه جامعه بينالمللي، با يك ادارة ضعيف و بيكفايت رو به رو است كه تمام انرژي خود را براي زد و بندها و تصفيه حسابهاي داخلي مصرف ميكند، عناصري در درون حكومت وجود دارند كه رهبري كشور را به بيراهه ميكشانند.
دولت افغانستان كه از ارادة آزاد و آگاه مردم افغانستان برآمده، بايد همواره بر نقش مشاركتي مردم در تصميمگيريهاي كلان سياسي، حفظ و افزايش اعتبار خود تكيه كند و اجازه ندهد كه افراد و عناصر خاصي، حكومت را به سوي انحصار، خودكامگي و دوري روز افزون از مردم سوق دهند و آسيبپذيريهاي كشور در برابر فشارهاي بيروني را افزايش دهند اما متأسفانه اين رهبري تا كنون قادر به حفظ اعتماد ملي و دور كردن افراد استفادهجو و انحصار طلب از پيرامون خود نشده است.
جامعه بينالمللي به ويژه ايالات متحده امريكا اكنون بر دوستي و همكاري گسترده با افغانستان تأكيد كرده و منطق افغانستان را در مقابل منطق پاكستان رساتر و درستتر يافته است، بايد از اين فرصتها و چانسهاي بينظير استفاده شود.
مردم افغانستان به خوبي ميدانند كه ناكامي جامعه بينالمللي در افغانستان باعث خواهد شد كه افراطيگرايي قرون وسطايي با خشم و انتقام شديدتر به كشور باز گردد و جامعه بينالمللي نيز به خوبي درك ميكنند كه افزايش قدرت هراسافگنان ثبات منطقه و جهان را به خطر خواهد افگند. پس لازم است كه هر دو طرف به خواستهها و نيازهاي يكديگر توجه كنند و ارادة درك زبان يكديگر در هر دو سو بيش از پيش تقويت گردد.
زبان سرخي كه بريده شد
پاکستان همواره از طالبان به عنوان برگهای بازی استفاده كرده است، برای بردن اين بازي، گاهي برگهایی را به حریف باخته، چنان كه تا كنون حداقل دو سخنگوي طالبان را در شرايط مشابه به دام نيروهاي افغان افگنده است.
شاید هم گرفتاری سخنگوی جوان طالبان يك تصادف باشد، اما هر چه هست، دستگیری وی ضربهای سنگین بر دستگاه رهبری طالبان است، چرا که داکتر حنیف که نام واقعیاش، عبدالحق حقیقی است، فردی نزدیک به ملا عمر و حامل اسراری از اوست که اگر افشا شوند پیامد مرگبار بر طالبان خواهد داشت.
اما پرسشی که مطرح است سرنوشت بعدی این سخنگویان و افراد دستگیر شده است که معمولاً در پردة کتمان و فراموشی میافتند، شاید بیشتر از یک و نیم سال است که سخنگوی قبلی طالبان توسط مقامات پاكستاني به افغانستان تسليم داده شد. اما تا كنون دولت، افکار عمومی را در جریان سرنوشت وی، اعترافات و اظهارات او، محاکمه و میزان محکومیتش قرار نداده است، این تاریکی و ابهام سؤالانگیز است.
رسانهها گفتهاند که سخنگوی دستگیر شدة طالبان از نقش اصلی جنرال حمیدگل رئیس سابق سازمان استخبارات اردوی پاکستان در سازماندهی و اعزام خرابکاران به داخل افغانستان سخن گفته و نیز او میداند که پناهگاه ملاعمر در کجا است، آیا این اعترافات با دقت از سوی مقامات افغان و ناتو تعقیب و به مثابه يک سند زنده علیه پاکستان استفاده خواهد شد، اینها، سوالاتی است که آینده به آنها شايد پاسخ دهد.
قطره در دریا
(۳)
یادداشتهای حج - سال 84
يك لحظه مقابل ضريح
براي تشرف به روضة رسول خدا حركت ميكنم، هر طوري هست بايد موفق شوم، اين بار به انجنير قول ميدهم كه تنهايش نگذارم، شوق زيارت در من شدت گرفته، باز هم از بابالسلام وارد ميشويم و باز هم همان ازدحام و همان گلوگاه توفنده، بايد دل به دريا زد، در قطار فشردة انساني، آرام، و به كمك فشار بازوها و سينهها به استقامت بارگاه و محل محراب و منبر پيغمبر حركت ميكنيم، شكوه مسجد رسول خدا، عظمت معنوي آن، يادگارها و خاطرههاي تاريخي بسياري را در ذهنم زنده ميكند، دورههاي مختلف تاريخي مسجد از نخستين روز ورود پيغمبر به مدينه، دستان چالاك و مؤمن و پر قدرتي كه سنگبناي اوليه اين مسجد را گذاشتند، همه مانند تصاوير جذاب و روشن از پيش نظرم ميگذرند، فكر ميكنم اينجا كه من ايستاده و به آهستگي و كندي در حال حركت به سوي بارگاه رسول خدا هستم، محل گذر، و آمد و شد چه شخصيتها و چهرهها و نامآوراني بوده است. اينجا شايد بلال هر روز، ده مرتبه، رفت و آمد ميكرده، شهسواراني بسياري در تاريخ بودهاند كه براي بيعت با پيغمبر و خلفاي راشدين در اينجا از موكب سلطاني به زير آمده، سر تسليم گذشته و اسلام آوردهاند.
به گوشههاي مسجد نظر ميافگنم تا جايگاه اصحاب صفه را بيابم. همانان كه شبها را به ذكر و تهليل و عبادت زنده نگه ميداشتند و روزها را در غزا يا روشنگري و اشاعة پيام دين بودند... اكنون نزديكتر شدهام، محراب و مسجد رسول خدا به خوبي ديده ميشوند، نگاههايم را تيزتر ميكنم تا هر آنچه را كه در تاريخ خواندهام در اينجا بيابم. يكباره به ياد ستون حنانه ميافتم، هر طوري هست آن را بايد بيابم و يا حداقل محل آن را، : ميگويند رسول خدا پيش از ساخته شد منبر، بر اين ستون تكيه ميداد و به ايراد خطبه و يا ابلاغ وحي خداوند به مؤمنين ميپرداخت. وقتي كه منبر ساخته شد، پيغمبر بر آن بر آمد، خطبه خواند و ديگر به اين ستون تكيه نميداد و اين بود كه آه از نهاد حنانه برآمد و با آواز غمگينانهاي گريستن گرفت. رسول خدا(ص) از اين اشك، ناله و دلتنگي دلش سوخت و خطاب به او گفت: اي ستون عزيز و مهربان!آيا ميخواهي به پاس اين الفت و دوستي كه با من برقرار كردهاي، ترا به نخلي تبديل كنند كه شرق و غرب عالم از شاخههاي پرثمرت ميوه بچينند و يا در جهان ديگر، همانند سروي بلند قامت، تر و تازه برايي و حيات ابدي يابي؟ حنانه با صداي حزين و گرفتهاي پاسخ داد: يا رسولالله! آنچه كه موجب بقاي ابديام باشد به آن راضيام.
مولانا جلالالدين محمد بلخي در مثنوي شريف چه زيبا اين صحنه را تصوير كرده است:
استن حنانه از هجر رسول
ناله ميزد همچو ارباب عقول
گفت پيغمبر چه خواهي اي ستون
گفت جانم از فراقت گشت خون
مسندت من بودم از من تاختي
بر سر منبر تو مسند ساختي
گفت ميخواهي ترا نخلي كنند
شرقي و غربي ز تو ميوه چينند
يا در آن عالم ترا سروي كند
تا ترو تازه بماني در ابد
گفت آن خواهم كه دايم شد بقاش
بشنو اي غافل كم از مباش
همچنان در قطار جمعيت آهسته به پيش ميروم، اكنون در مقابل ضريح قدسي پيغمبر خودم را ميبينم، ميخواهم دستانم را به علامت دعا و احترامي بلند كنم، ناگاه دست خشونت يك شرطه از بازويم ميگيرد و به بيرون از جمعيت پرتابم ميكند و تا به خود ميآيم، دست به دست، توسط شرطهها به سمت دروازة مقابل قبرستان بقيع كه به بابالبقيع موسوم است، رانده ميشوم.
اي كاش ميشد دمي در آستانة عظمت آفتاب به نيايش ميايستادم و با راكب آسمان درد دلي ميكردم اما حيف كه نگذاشتند، لحظاتي در كنار درب حجرة رسول خدا كه پنجرههاي آن پيشرويم نمودارند، ميايستم و بر اهل اين حجره كه اهلالبيت و آلكسا بودند و در فضاي معنوي وحي و قرآن باليده ، درود ميفرستم و به ياد اشكهاي فاطمه در فراق پدر، بيتالاحزان و زاريهاي حزنانگيز او در دوران كوتاه زندگياش بعد از پيغمبر كه ظاهراً بيشتر از هفتاد و پنج روز نبوده، ميافتم. دلم به شدت ميگيرد.
به پيرامونم نگاه ميكنم، باز هم انجنير را گم كردهام، او حتماً با آن كتاب دعايي كه در دست دارد، به اين زوديها از حرم بيرون نخواهد شد. فرصت نيافتم، دو ركعت نماز در جوار روضة پيغمبر بخوانم.
اكنون با دلي شكسته، بيرون بابالبقيع، روي سنگهاي مرمر در زير تابش آفتاب كمرنگ عصرگاهي به نماز ميايستم.
خدايااين هم سعادتي بزرگ است اين لحظه كه من، ميان ضريح پيغمبر و قبرستان بقيع، رو به سوي تو به نماز ايستادهام، احساس ميكنم آدم خوشبختيام، اين حال و هوا، اين لذت و اين فيض عظماي معنوي را هيچگاه نداشتهام، به نظر ميرسد كه پيغمبر خدا، صحابه و خفتهگان بقيع همه به من چشم دوخته، ركوع و سجودم را نظاره ميكنند.
نسيم عصرگاهي حرم چه نرم و سبك و دلپذير ميوزد و روح آدمي را، رايحة مستيانگيزاش به اهتزاز در ميآورد، خدايا لطف تو عميق و بيپايان است، هيچگاه مرا به حال خودم وامگذار، آمين!
مردان و زنان، دسته ـ دسته با رنگها، شكلها و قيافههاي گوناگون اما همه سپيدپوش، از دور و برم ميگذرند، يا به سوي حرم روانند و يا آهنگ بقيع دارند، به اين موجودات انساني كه با دلهاي لبالب از ايمان، سرشار از عشق، انگيزه و اخلاص به ديدار معشوق شتافته و در جستجوي خاطرهها و يادگارهاي گمشدة خود در عمق تاريخند، غبطه ميخورم، وقتي شوق و نشاط آنان و باورهاي محكم و خللناپذيرشان را با ايمان خود ميسنجم، احساس كمبود ميكنم، و همه توهمات و تصوراتم در اين مورد كه آدم بسيار با سعادتي هستم، دود ميشود و ميرود به هوا، فكر ميكنم، ايمان در قلبهايي كه فضول و اهل چون و چرايند حضوري لرزان دارد، خوشا به حال آنان كه دروازة دل را بر هر شك و ريب و ريا بستهاند و جز عشق حق، هيچ كس و هيچ چيز ديگر را به خانة دل راه ندادهاند.
اوه! اين هم انجنير كه در آستانة بابالبقيع، سرگردان ايستاده است و نگاههايش به هر سوي ميلغزد، ظاهراً مرا ميجويد، از جاي خود بلند ميشوم و با تكان دادن دست، توجه او را به سوي خود ميگردانم، انجنير تا مرا ميبيند، لنگ ـ لنگان به سويم ميآيد.
عجب آسمان پنهاوري دارد اين شهر كه خورشيد در آن مانند جاهاي ديگر نيست كه بسان هودجي زرين، آرام، آرام در طشت خونين غروب فرو غلتد و بميرد، بلكه خورشيد در فراخناي كرانه ناپيداي مدينه، عروس طلاپوشي است كه خرامان، خرامان، دامن بر ميچيند، آهسته ـ آهسته، رنگ ميبازد و در افقهاي دور و ناپيدا، ناپديد ميگردد...