تبليغاتX
.:: گــپـــگــفــت ::.
به کجا می رویم؟

 

پس از قریب پنج سال، دستاوردمان در عرصة فرهنگ، اقتصاد، امنیت، اجتماع و سیاست چیست؟ نه تنها هیچ مشکل اولیة زنده گی مردم مانند کار، درآمد، آب، برق، سرپناه و امنیت حل نشده بلکه هیچ فرصتی و مجالی برای آرامش خاطر، تفریح، مطالعه، تفکر و ابتکار و نوآوری در ساحات زنده گی برای جوانان و اقشار دیگر جامعه پدید نیامده است، امنیت حتی در پایتخت، کیمیای نایاب است، مردم، ناامیدتر، پریشان تر و درمانده تر به نظر می رسند، خشونت، زورگویی، دزدی و رهزنی، مرگ و میر اطفال، خودسوزی ها، هر روز ابعاد تازه می یابد.

میتوان دهها صفحه را از کارهای نکرده سیاه کرد، اما یک کار انجام شده را نمیتوان با افتخار نشان داد، رئیس جمهورمان میتواند با جرئت بگوید که در زنده گی مردم، تغییرات زیادی به وجود آمده، اطفال و جوانان کالاهای مقبول می پوشند و رنگ و رویشان شسته و تازه است... اما کسی که دور از زندان قصر و حلقة مشاورین متملق در میان مردم راه میرود، هر روز، هر ساعت و هر دقیقه با رنگ های زرد، نگاههای هراسان و چهره های خسته ای مواجه میشود که آینده ای برای خود نمی بینند، برخلاف ادعای رئیس جمهور که میگوید عواید سرانة مردم، دوبرابر و سه برابر شده، این عواید را تنها باید با معاشات امتیازی و اینجویی مشاورین و اعضای دفتر ریاست جمهوری سنجید که به جیب چند حلقه و گروه معدود میریزد و توده های گرسنه و فقیر و بیکار و انبوه کارمندان بدبخت ادارات را از آن نصیبی نیست.

ریاست محترم جمهوری اگر یک شب از قصر خارج شوند و ظلمت پایتخت و نل های خشک و گلوههای تشنة انسان و خاک و گیاه کابل را ببینند و تاریکی های انبوهی که تمام مردم افغانستان را فرو گرفته، آن زمان می فهمند که در این چهار سال و اندی با این وطن و مردم آن چه کرده اند؟ از افغانستان می گذریم، همین پایتخت را ببینید، اگر از چهار تا هوتل و رستورانی که سکتور خصوصی برای آسایش مهمانان محترم خارجی و خالی کردن جیب کسانی که امتیازات مالی کلانی در این کشور دارند، بگذریم، دولت برای آبادانی پایتخت چه کرده است؟ کدام سرک، کدام پارک، کدام صفایی، کدام زیبایی و کدام مزایا و تسهیلات شهری؟... چند روز پیش هها طفل بر اثر گرما در جنوب کشور مرد و هیچکس به دادشان نرسید، صف مردمی که برای ویزا انتظار میکشند و قصد فرار از وطن را دارند، هر روز درازتر میشود، اگر نیم امیدی به زراعت و مالداری بود آنرا آفات طبیعی و خشکسالی تهدید به نابودی کرده است، هیچ سرمایه گذاری حاضر نیست سرمایه های خود را در کشوری بیاورد که هیچ تضمینی حتی برای امنیت جانی اش نیست چه برسد به امنیت کار و فعالیت تولیدی و اقتصادی اش.

در سایة حکومت منتخب مردم، وضعیت به جایی رسیده که باشنده گان برخی از نواحی کابل شبانه خودشان در کوچه ها و سرک ها میگردند و امنیت خود را میگیرند، در آمد نیست، قانون نیست، حق نیست، عدالت نیست، فرهنگ نیست، دلسوزی نیست، تعهد نیست، روحیه خدمتگذاری نیست، فساد هست، تبعیض هست، حق کشی هست، قوم پرستی، تعصب، ظلم، قانون شکنی، رشوه، خشونت، زورگویی، بدزبانی، بداخلاقی، ناامیدی، محرومیت، عقده، ناکامی، وحشت از آینده هست، پس طی مدت قریب پنج سال و صرف ملیاردها دالر برای این وطن و مردم آن چه کرده ایم؟

آیا وقت آن نرسیده که رئیس جمهور صادقانه چشمان خود را باز کند و واقعیت های تلخ و جاری در سراسر کشور را ببیند که برای اصلاح و بهبودی فریاد میزنند، و نیازمند توجه جدی مقامات رهبری کشوراند؟ اگر مشکل افغانستان را انحصارطلبی و فزون خواهی حل میکرد، رژیم های پیشین موفق تر از نظام کنونی بودند که هم اندیشة عمیقتر و هم کدرهای بیشتری در اختیار داشتند اما تجربه ثابت کرد که بدون مشارکت جمعی مردم افغانستان در هر گونه پروسة سیاسی و حضور متناسب نیروهای مؤثر در ساختار حکومت و دولت و رأی زنی های مستمر ملی بعید است که مشکلات موجود در کشور حل شود.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت توسط سانچارکی |

شوراي ملي، كشاكش‌هاي قومي

 

طي چند روز اخير، به خاطر اعتراض شماري از نماينده‌گان مجلس شوراي ملي نسبت به عملكرد حكومت، روند كاري اين مجلس دچار اخلال شد و فضاي آشفته و ملتهبي در ولسي جرگه به وجود آمد.

اين اعتراضات ظاهراً به دليل آنچه كه بي توجهي حكومت نسبت به بافت قومي كشور و ناديده گرفتن ويژه‌گي‌هاي ساختاري جامعه ناميده شده، بروز كرد و در آغاز بيش از 30 تن از وكلاي ازبيك زبان از مجلس خارج شدند و در دفعات بعدي، شمار بيشتري از وكلاي مجلس با آنها همدلي و همنوايي كرده و مجلس را از نصاب انداختند. تلاشها براي آرام كردن اين اعتراضات و پايان دادن به ناراحتي وكلا تا عصر روز گذشته ناكام ماند و قرار بود كه رئيس جمهوري در ديدار با اين نماينده‌گان، موضوع را مورد رسيده‌گي قرار دهد.

آنچه كه فضاي مجلس شوراي ملي را تيره و ناراحت كننده ساخته بود، كلمات و نسبت‌هاي زننده‌اي بود كه ميان برخي از نماينده‌گان ردوبدل مي‌شد و سنگيني و متانت مجلس شوراي ملي را به عنوان خانة ملت و نماد فرهنگ و فكر و شخصيت متبارز ملي زير سوال مي‌برد، اختلاف و برخورد آرا و افكار از لازمة طبيعي مجالس و شوراها در جهان است، گروپ‌هاي پارلماني در همه جاي دنيا دست به اعتراض و انتقاد و شكايت مي‌زنند و گاه با ناراحتي پارلمان را موقتاً ترك ميكنند، اما هيچ گاه از دايرة منطق و استدلال خارج نميشوند و يا ادب، فرهنگ، اخلاق و انصاف را فرو نمي‌نهند، وضعيت كنوني كشور بسيار شكننده و آسيب پذير است. آنچه كه اين وضعيت را خرابتر مي‌سازد، فرورفتن نهادهاي دولتي در كشاكش‌هاي قومي و زباني و برجسته كردن آنهاست، بهتر است كه هم حكومت و هم پارلمان، معيارهاي شايسته سالاري و ارزشهاي علم و كمال و توانايي و لياقت را در نظر بگيرند و از تورط در مسايلي كه چالش‌زا و گمراه كننده است، اجتناب كنند. البته در جريان اختلافات و ناراحتي‌هايي كه در پارلمان بروز كرد، نمونه‌هاي خوب و اميدبخشي هم مشاهده شد كه ميتواند محور تفاهم و همدلي ملي در كشور قرار بگيرد و آن، موضع‌گيري مشترك شمار زيادي از وكلاي ولسي جرگه از تمام گروههاي قومي و سياسي و گردآمدن حول محور ارزشها و اصول مشترك ملي بود. مجلس شوراي ملي ميتواند با تقويت و توسعه اين چنين حركت‌هاي مفيد و سازنده، راه روشن و درستي را فرا راه ملت و حكومت باز كند و به عنوان نماد وحدت ملي در كشور تبارز نمايد.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت توسط سانچارکی |

شرق میانة جدید در حال تولد است؟

 

نمی‌ دانم تئوری شرق میانة كلان را چه كسی نخست ارائه كرده است اما این شعار، طی چند سال اخیر به تكرار توسط مقامات رهبری ایالات متحده امریكا مطرح و به مثابة یك طرح ستراتیژیك مطمح نظر قرار گرفته است.

فلسفة اساسیی كه برای این طرح ذكر شده، ضرورت مهار جنبش‌های افراطی، جلوگیری از رویكردهای تندروانه در جهان عرب و ادغام یك منطقه وسیع از افغانستان تا الجزایر در روند جهان سازی با ویژگی های خاص خود است.

به عقیدة طراحان این تئوری، اگر همزمان با سركوب جنبش‌های خود جوش مردمی، به وادار ساختن رژیم‌های استبدادی به قبول آزادی‌های اساسی و پذیرش الگوهای دموكراسی غرب اقدام نشود، ممكن است این منطقة بزرگ در دریایی از افراطی گری و موج‌های ضدیت با غرب فرو رود وصف آرایی گسترده‌ای در برابر ارزشهای تمدن امروزی به وجود آید كه عواقب آن برای جهان، فاجعه بار است.

ارائه كننده‌گان تئوری شرق میانه جدید، گفته‌اند كه بسیاری از جنبش های تندرو، زاییدة نظام‌های استبدادی، محافظه كار و خود كامه‌اند و اگر الگوهای سیاسی و اقتصادی غرب در این منطقه تطبیق شود، ممكن است كه این جنبش‌ها به جای روی آوری به افراطی گری و شیوه های خشونت آمیز، از ابزارهای مسالمت برای دستیابی به منویات سیاسی خود استفاده كنند. اما این تئوری- شرق میانة جدید- از همان آغاز، با تردیدها و مناقشات جدی تحلیل گران مواجه شده است، به عقیدة صاحب نظران، شرق میانة جدیدی كه ستراتیژیست‌های نظامی و سیاسی غرب آن را مطرح می كنند یك شعار دلنشین اما گمراه كننده است. این شعار، در واقع پوششی برای اهداف سلطه جویی در شرق میانه است، به عقیده اینان، این طرح هر چه باشد به نفع كشورهای منطقه و اسلامی نیست، چرا كه بر اساس این طرح، باید تمام نیروهای مبارز سیاسی كه برای آزادی، عدالت و استقلال ملی مبارزه می كنند، تحت عنوان «تروریزم» جمع بندی و سركوب شوند، گروههای مسلح مانند حزب الله، احزاب اسلام گرای الجزایر و سایر مناطق اسلامی كه زاییدة‌ زورگویی و خشونت بی پایان رژیم اسرائیل در منطقه‌اند و از ظلم و فساد و خشونت و تبعیض حكومت های سركوبگر، وابسته و مافیایی خود به جان آمده‌اند، باید خلع سلاح و منكوب گردند، رژیم‌های محافظه كار، تحت فشارها و ترس‌های تصنعی كه شبانه روزی بر آنان القاء می شود، خود را بیش از پیش به دامان غرب بیاندازند، دروازه های ممالك عربی و اسلامی بر روی كالاها، اجناس و فراورده‌های تولیدی غرب در تمام زمینه‌ها باز شود و الگوهای فكری، اخلاقی و فرهنگی غرب، جایگزین سنت‌ها، ارزشها، مفاخر و اعتقادات عربی و اسلامی شود، كار به جایی برسد كه اعراب مسلمان، آهسته - آهسته تحت امواج فرهنگ مدرن غربی، چهل تار و پیراهن دراز عربی، سنت‌ها و رسم و رواج‌های خود را به دور اندازند و نه تنها از لحاظ ظاهری و شكلی، خود را به ملت‌های جهان غرب نزدیك و مشابه بسازند بلكه همانند آنان فكر كنند و بسان ایشان بیاندیشند، پیپسی كولا و مك دونالد همراه با فرهنگ خود، به صورت زنجیره‌ای گسترش یابند و شركت ها و كمپنی‌های بزرگ غربی، میدان‌دار اقتصاد و تولید و سرمایه شوند و تمام ملت‌های منطقه با فرهنگ‌ها، باورها و اخلاقیات و سنت‌های خود در هاضمة فرهنگ كلان جهانی خورد و خمیر نابود شوند و شرق میانه جدید در حالی كه تمام منابع زیرزمینی، بندرگاهها، آبراهها، موقعیت‌های سوق الجیشی و سرمایه‌های عظیم انسانی و طبیعی‌اش بدست بازیگران بزرگ جهانی سازی و كمپنی‌های كلان بین‌المللی افتاده است، از درون بحران و تاریكی و خشونت ساخته شده، سربلند كند و در این منطقه كلان كه طبعاً با هویت زدایی، امحاء افتخارات تاریخی، ارزشهای فرهنگی و كشتن رگ غیرت و روحیة عزت طلبی اسلامی همراه است، اسراییل به عنوان آقازادة محترمی ظهور كند كه سیادتش بر همه واجب است و اعراب مسلمان لامحاله باید برای آسایش و رفاه و خوشی شهروندان غیر بومی اسراییل هر كاری كه از دستشان ساخته باشد، انجام دهند.

زمانی كه تهاجم هوایی مهلك اسراییل بر لبنان آغاز و صدها و هزارها تن مواد انفجاری بر سر مردم بیگناه این كشور ریخته شد، طراحان تئوری شرق میانة جدید، از شادی پای بر زمین كوفتند و نعره زدند كه هم اكنون فرصت مناسبی برای تحقق رویای شیرین شرق میانه جدید پدید آمده است، هر اندازه كه فریاد تظلم خواهی اعراب و مسلمانان در سراسر جهان برای ضرورت آتش بس فوری بلندتر شد و خون لبنانی‌ها بیشتر جاری گردید، طراحان شرق میانة جدید بی اعتنا به این همه مرگ و خشونت و ویرانگری، بر ضرورت تطبیق منویات خود پای فشردند و دست اسراییل را برای كشتار مردم و نابودی زیر ساخت‌های اقتصادی‌ و عمرانی لبنان باز گذاشتند.

اسراییل به مثابه مشت آهنین نظام زور و سلطه، آنچه در توان داشت به كار گرفت تا با شكستن ارادة مقاومت لبنان، زمینه را برای تحقق اهداف راهبردی غرب در منطقه فراهم كند، اما كماندوهای گولانی كه افسانه شجاعت در نبرد بودند و تانك‌های غول پیكر مكاوا كه از فولاد ساخته شده اند و نیروهای رزمی آپدیدة اردوی اسراییل با تمام ادوات زرهی خود نتوانستند راهی به درون مقاومت لبنان باز كنند و یا در صف مرصوص حزب الله رخنه كنند.

شكست و ناكامی تلخ اردوی اسراییل نه تنها باعث شگفتی تحلیل‌گران نظامی منطقه و جهان گردید بلكه درسهایی تلخ تری به اسراییل داد كه همیشه نمی‌تواند با سنگدلی و خشونت ارادة ملت‌ها را بشكند و یا فكر نماید كه با تكیه بر ذراد خانه‌های هسته‌ای‌اش می‌تواند تمام خواسته‌های نامشروع خود را به اعراب مسلمان تحمیل كند.

جنگ لبنان با هر گونه‌ای كه پایان یابد، پیامدهای عظیم و شگفت انگیز در سطح منطقه خواهد داشت. این پیامدها هر چه باشد،‌ به نفع طراحان تئوری شرق میانه جدید نخواهد بود، از هم اكنون میتوان گمان برد كه سیمای شرق میانة آینده چگونه خواهد بود،‌اگر در این سیما،‌ عزت و كرامت شخصیت ملی اعراب تبارز كند و دشمنی و قهر علیه نظام زور و ضدیت با اهداف جهانی سازی جبری به مشاهده برسد، بیگمان مسؤول اصلی آن كسانی خواهند بود كه بی اعتناء به خواست و ارادة ملت‌ها و خون جاری در گسترة لبنان در صدد پیشبرد یكجانبة اهداف منطقه‌ای و جهانی خود شدند، و با سیاست‌های اشتباه آمیز به تندروی جان تازه بخشیدند و به تركیدن عقده‌ها و ناكامی‌ها كمك كردند.

اگر از هم اكنون جهان پیشرفته، اقدامات فوری برای التیام زخم‌های ناشی از این جنگ فاجعه بار نكند و به تسكین دل مجروح ملت‌های منطقه نپردازد و راههای جدیدی برای حل بنیادی معضلات موجود منطقه و جبران سیاست‌های ناكام نسنجد و كوشش نكند كه با ارائة یك طرح عادلانه‌ای كه تضمین كنندة حق حیات، منافع، عزت و كرامت ملی همة ملت‌های منطقه باشد، در چشم انداز ناشی از عواقب این جنگ، نمیتوان نقطه‌های مثبت دید.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت توسط سانچارکی |

امير خسرو، سفير فرهنگي ما در هند

به نام آنكه جان را زنده گي داد
طبيعت را به جان پاينده گي داد
خداوندي كه حكمت بخش خاكست
كمينه بخشش او جان پاكست
دو كون از صنع او يك گل به باغي
زملكش نه فلك يك شب چراغي
رموز آموز عقل نكته پيوند
شناسايي ده جان خردمند
بصارت بخش چشم پيش بينان
تمناي درون شب نشينان
جواهر بند ناهيد از ثريا
چراغ افروز در قعر دريا

جلالتمآب آقاي رئيس:

شخصيت هاي علمي، ادبي، محققان و پژوهشگران محترم!

اساتيد و حضار گرامي!

اجازه دهيد قبل از هر سخن و كلامي، سلامها و تمنيات نيك خود، هيأت رهبري دولت جمهوري اسلامي افغانستان، ملت افغان و به خصوص رهبري وزارت اطلاعات و فرهنگ كشورم را خدمت شما بزرگان و علماي فرهنگ و ادب و تاريخ تقديم كنم و با سپاسگذاري از دعوت و مهمانوازي گرم و خالصانة مسؤولان محترم كشور بزرگ و با فرهنگ هند، از ابتكار و اقدام شايسته ايشان براي تدوير سيمينار بين المللي پراهميت و طبعاً مفيد و مؤثر امير خسرو دهلوي اظهار شكر و امتنان نمايم.

امير خسرو دهلوي كه امروز در كشور ما با نام امير خسرو بلخي شناخته مي شود، يكي از چهره هاي ماندگار فرهنگ و ادب خراسان و از معدود كساني است كه سهم بارز و بلندي در غنأمندي ادبيات عرفاني و معرفي فرهنگ و زبان دري در شبه قارة هند داشته و در تهداب گذاري يكي از شاخص ترين سبك هاي ادبي يعني سبك هندي در شعر فارسي از جملة پيشگامان بوده است. كمي بيش تر از هفت و نيم قرن پيش، قريحه و نبوغ امير خسرو چنان درخشيد كه تا امروز دل و انديشة اهل سخن را روشن كرده است. صاحب پنج ديوان غزليات و قصايد، هر كدام اثر يك دورة زنده گي نگارنده و آيينة كمال سخنوري و بيانگر حقايق تاريخي و نيز توانايي ها و مهارتهاي عرفاني و شعري وي و تثبيت استادي او در هر شكل و قالب شعر دري مي باشد. او ميراث سنگين چهار قرن ادب دري را بوديعه گرفته بود، به زبانهاي زندة دوران خود مانند دري، عربي، ‌هندي و سانسكريت آشنايي داشت وآنها را از لحاظ گنجايي و توانايي و غنأمندي با يكديگر مقايسه مي كرد.

امير خسرو اگر چه فرزند اصيل فرهنگ و زبان دري، نماينده و ممثل تاريخ و ادب خراسان و سفير فرهنگي ما به دربار دهلي بود، اما به خاطر زاد و زيست در هند، و آشنايي و الفت و انس با زبان هندي، هميشه خود را طوطي هند مي ناميد و به زبان هندي اش ميباليد و گاه آن را فراتر از زبانهاي ديگر مي شمرد:

چــــو من طوطي هنـــدم از راســـت پرسي       زمــن هــــندويي پرس تا نغز گويم

    يا:

 ترك هندوستاني ام من هندويي گويم جواب       شكرمصري ندارم كز عرب گويم سخن

او نابغة ممتازي بود كه شخصيت پيچيده و چند بعدي اش ادبيات دري را غني ساخته و به اعتراف دانشمندان فرهنگ و ادبيات هند، سهم وي در ميراث فرهنگي اين كشور همانند ندارد.

او به قول اينان، درباري تيز فهم، سربازي دلير، مرد جهاني، متصوف ارادتمند، دانشمند متبحر، مورخ شهير، زبان آور ممتاز، مردي آراسته، هنرمندي چيره دست، اهل شوخي و ظرافت برجسته، موسيقي دان مبتكر و از همه بالاتر داراي علو همت بي مانند بوده است.

حضار محترم!

عظمت مردان بزرگ در بزرگي انديشه هاي آنان است و بزرگي انديشه را به مقياس جاودانگي و پايايي و ثمرزايي اش مي توان سنجيد، افكار و انديشه هاي امير خسرو بلحاظ پيوند با مباني عرفان و فطرت آدمي، نه تنها در گذر زمان كهنه نشده است، بلكه هر روز نياز جوامع انساني به آنها افزونتر مي شود. اين افكار بعد از گذشت قريب هشت قرن همچنان تازه، بديع، درس آموز راهگشا مي نمايند.

امير خسرو، عشق را جانماية هستي و عامل گردش و پويايي طبيعت و سبب دوام تبدلات و تنوعات و بالنده گي هاي عناصر حيات مي داند.

چنان كه مولانا جلال الدين محمد بلخي مي سرايد:

جسم خاك از  عشق بر افلاك شد       كوه در رقص آمد و چالاك شد

  يا:

 جوشش عشق است كاندر مي فتاد     آتش عشق است كاندر ني فتاد

امير خسرو بلخي نيز مي سرود:

جهان بي عشق ساماني ندارد
فلك بي ميل دوراني ندارد
نه مردم شد كسي كز عشق پاكست
كه مردم عشق و باقي آب و خاكست
چراغ جمله عالم عقل و دينست
تو عاشق شو كه به زان جمله اينست

عشقي كه امير خسرو از آن سخن مي گويد، جذبه و شور و مستي جاري در پيكر هستي است و بدون آن هيچ پديده اي در كائنات، زنده و زاينده و سرشار از نشئه و ذوق زيستن و بودن ونيروي شدن نيست.

آموزة ديگر امير خسرو، كار و تحرك است كه طبعاً باسختي و دشواري همراه است، تفكر او، عافيت سوز و سستي شكن است، تنبلي و كاهلي را بر نمي تابد، او شيريني كاميابي را حاصل رنج و كوشش مي داند:            

با ايــن هـمه هم ز جستجويي                                   كاهــل مشوي ز هيچ سويي

خـواهي شـــرف بزرگــواري                                    مي كوش به همتي كه داري

از نظر او، زنده گي طفيلي وار كه با وام گيري از ديگران به سر شود ـ رنج دائمي است ـ

كسي كز وام، شيرين شد شمارش                               هميشه تلـــخ باشد روزگارش

تلاش و تحرك به تيز فهمي آدمي و صيقل خوردن مدام دستگاه شعور و انديشة وي كمك مي كند و هوشمندي اش را بر مي انگيزد:

كسي كــو بــه گيتــي بود هوشــمند                 نيــــابد ز آسيـــب گيتــي گزند

اما هوشمندي فرزانه واري كه از آب انديشه سيراب شود:

بـــــــه انديــشه بنيـادكـــاري كننــد      كــز آن خويش را  در حصاري كنند

به همينسان او ، بلند همتي را مي ستايد و از تنگ نظري بيزار است:

چـــو پـــيلان باش پيشاني گشـــاده                 نه چـون موران گره در سيـنه داده

مهمترين آموزة فكري امير خسرو به عنوان يك حكيم دانا و پند آموز، فروتني به وقت توانايي است، او افتاده گي در اوج قدرت را نشانة علو شخصيت و نماد اوج تجلي خصال نيك آدمي مي داند:

چـو گردد ابر دولت بـــر تو در بار                  فروتن باش همچون شاخ پـــر بار

به هستي به كه خـــدمتگار باشــي                كه خود در نيستــي نـــاچار باشي

تواضع كن و لـيكن با كم از خويش                كه با بيش از خودي لابد كني بيش

يعني كه كرنش در برابر بالاترها، امري ناگزير است اما فروتني در برابر آنان كه كم زور و فروترند دال بر بزرگي و فضيلت روح است. تواضع چنان كه سعدي نيز مي گويد:‌

تواضع كــند هوشـــمند گزين                        نهد شاخ پر ميوه سر بر زمين ‌ به خصوص فروتني اميران و درباريان در برابر رعايا، دستگيري از ضعفا و پناه دهي به درمانده گان موضوعي است كه امير خسرو در آيينه اسكندر به زيبايي آن را تصوير كرده است.

بزرگي كســي را دهــد دستــگاه         كــــه دارد پناهنده اي را پنـــاه

نه زان ما كيـان كمتري در شـمار      كه بر چوزگان سازد از پر حصار

بزرگان كه كهـــتر نوازي كنند                       نـــه رسم بزرگي به بازي كننـد

سرمرد بهر سـري كــردن است                     چـو نبود سري باربرگردن اسـت

و ليكن سر آن را توان كـرد فرد                    كـــه با زيردستان بود پاي مـرد

كسي بر سر خلــق زيــــبد امير                     كـــــه افتادگان را بود دستگيـر

امير خسرو چون شاعر مردم است، شاعر برج عاج نشين و تملق گوي نيست،‌ با متن مردم، با توده ها و دردها و رنج هاي آنها آشناست، از شعر خود ابزاري براي تشويق و تحريض اميران و در باريان براي نرمخويي و فروتني با مردم و دستگيري از ضعفا و بيچاره گان مي سازد:

خواهي كه رسي به چرخ گردان                                مــگذار عنــان راد مردان

شــمعي كه بـــود ز روشني دور                    ندهد به چراغ ديگران نور

او نصيحت هاي اخلاقي خود را به امري مطلق گره مي زند و وجود خداوند را به عنوان قدرت برتر و نامتناهي كه همة هستي ها و قدرتها از او ناشي مي شوند و بدو باز مي گردند، به ياد متمكنين و زورمندان مي اندازد و مي سرايد:‌

به هر كاري كه باشـــد تا تواني                                 خدا را ياد كن ديگر توداني

ابعاد و انديشه هاي انساني و عرفاني امير خسرو بلخي چنان گسترده و پر پهناست كه در هر بخش از حيات اجتماعي مي توان گوهرهاي ناب علمي و اخلاقي از آن استخراج كرد و براي هر لحظة انسان از آن الهام گرفت، نه مدنيت مدرن و نه انفجار امواج اطلاعات و معلومات و نه دانش هاي علمي و فلسفي جديد، هيچ يك از ارزش و بلندي افكار امير خسرو نكاسته و نخواهد كاست، بلكه اهميت و ضرورت ترويج و انكشاف چنين افكار انساني را در دنياي ماشين زدة كنوني افزونتر نيز ساخته است. او پيوند دهندة فرهنگ ها و پل ارتباطي دلهاي مردمان خراسان و بلخ با شبه قاره بود، او در نقش پيامبري ظاهر شد كه عصاره هاي ناب افكار عرفاني و ادبي خراسان را با معاني باريك تفكر هندويي در قالب ارزشهاي مشترك انساني در آميخت و ميراث ماندگاري از خود بر جاي گذاشت، امير خسرو نشان دادكه راه ملت ها راه عشق و آزادي و فروتني است و در اين گيتي دو روزه تنها كاري كه مي توان كرد، عشق ورزي، كار و تلاش، نوآوري، كوشش براي خدمتگذاري به مردم و پاسداشت ارزشها و فضايل انسانيست و تنها از اين طريق مي توان به نكونامي و جاودانگي رسيد:

بــيا تا كـنيم آنچنان رخـت پيچ                       كـــه جــــز نام نيكــو ندانيم هيچ

به معشوق يك شب چه باشيم شاد                  كــه مهمـــان غــيري شود بامداد

مــــباش از نواي فلك نا شكيب                      كه چشمش چو هندوست آهو فريب

اميدوارم در سيمينار كنوني، علاوه بر بررسي نقش و اهميت امير خسرو بلخي دهلوي در انكشاف زبان و ادبيات دري، نو آوري ها و بدعت ها در سبك و سياق شعر فارسي و بررسي شرايط تاريخي و ويژ گي هاي  اجتماعي، فرهنگي و سياسي دوران وي، شخصيت اين مرد فرزانه به حيث يك شاعر مردم گرا و مدافع حقوق شهروندي پايين ترين لايه هاي اجتماعي مردم هند و به عنوان يك نگهبان ارزشهاي اخلاقي و انساني، مورد بازكاوي و توجه قرار گيرد. و نشان داده شود كه در خشكسال عاطفه و مهر، همچنان مي توانيم به توصية امير خسرو عمل كنيم و راه و رسم عاشقي را چنان كه او گفته، از بت پرستان بياموزيم:

اگر چه عاشقي خود بت پرستيست
همه مستي شمر، چون ترك هستيست
به عشق ار بت پرستي، دينت پاكست
وگر طاعت كني، بي عشق، خاكست
نئ كم زآن زن هندو در اين كوي
كه خود را زنده سوزد بر سر شوي
بسا گبرا كه پيش بت به تسليم
به زير اره، خوش خوش شد بدونيم!
                                                                                                              والسلام

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت توسط سانچارکی |

نيم‌نگاهي بر:

 

   سرنوشت تلخ ژورناليزم در افغانستان                                                                        

 

                                                                                                                            سید آقا حسین سانچارکی 

حدود يك صد و سي سال از ايجاد نخستين جرقۀ روزنامه نگاري در افغانستان مي‌گذرد. در اين مدت، ژورناليزم كشور، سرنوشتي تلخ و تيره داشته است. هر چند در نقطه نقطۀ اين امتداد بلند تاريخي، شهاب‌ ها و ستاره هاي ثاقبي در آسمان مطبوعات كشور ظاهر شدند اما هر بار، ابرهاي تيرۀ خود كامگي و حوادث فتنه ‌آميز آن ها را در خود فرو برد و نابود ساخت.

سيد جمال الدين افغان كه روح بيدار شرق بود و از ابعاد غارت سرزمين هاي شرقي و عمق كينۀ استعمار با كشورهاي اسلامي آگاهي داشت، از دياري به دياري ديگر مي رفت، بذر اصلاح و بيداري مي كاشت و شاهان و سلاطين و امراي غافل و هوس ‌ران وعافيت طلب را به تازيانۀ هوشدار مي زد تا شايد به خود آيند، دسايس استعماري را درك كنند و خواب غفلت و ناداني توده ‌ها را بر آشوبند. او، ضرورت تجديد تفكر ديني و بازگشت به سرچشمه‌ هاي ناب معرفت اسلامي را مطرح مي ساخت اما حيف كه به گفتۀ خود سيد: وي در شوره ‌زار گنديدۀ دربارها و حرم سراها بذر مي پاشيد و كلامش كه از فصاحت شمشير تيزتر بود، در روح خمودۀ امرا و سلاطين تأثيري نمي ‌كرد. اما از آن جا كه هر قاعده، استثنايي دارد، اين كلام آتشين در امير‌شير‌علي ‌خان، حاكم وقت افغانستان، اثر گذاشت و او تحت تأثير القائات سيد‌جمال الدين اجازه داد كه اولين نشريه در آسمان مظلم افغانستان ظاهر گردد. «شمس النهار» همان خورشيد تابنده ‌يي بود كه به همت ميرزا عبدالعلي از بنيانگذاران روزنامه نگاري افغانستان و عبدالقادر پشاوري، شاعر و نويسنده، در سپهر فرهنگي كشور طلوع نمود. (1295-1282)

اين جريده با دومين تهاجم قواي انگليس و روي كار آمدن امير عبدالرحمان خان به محاق تعطيل و فراموشي رفت و امير كه بناي گسترش حاكميت آهنين مركزي از طريق شكستاندن ملوك الطوائفي، اقتدار ملاها، خوانين و منتفذين محلي و يكپارچه ساختن كشور تحت ادارۀ مقتدارانۀ خود را داشت، به فرهنگ كتابت نيز بي توجه بود. او فكر مي كرد كه تنها هوش و قدرت رهبري يك اردوي سركوبگر براي دوام حكومتش كافي است و نياز به تعليم و تعلم نيست. همان گونه كه او خود از كتابت محروم بود، مردم را نيز بيسواد مي خواست و شعلۀ آگاهي را در هر كجا كه مي ديد مي كشت. تحت لواي مقتدرانۀ امير عبدالرحمن خان، فقر فرهنگي گسترش يافت و كشور دچار چنان قحطيي شد كه روزي امير، ميرزا طلبيد و نتوانست از سراسر كشور بيش از سه نفر را بيابد.(1)

بر خلاف امير عبدالرحمن خان، جانشين وي امير حبيب ‌الله خان، به چشم انداز يك تحول فكري و زمينه هاي آزادي و اصلاحات با علاقمندي مي ‌نگريست. او مرد ذوق و سليقه بود. فكري روشن داشت و خوشگذراني هايش مانع از پرداختن به مسايل فرهنگي و اصلاحات و نوآوري در جامعه نمي‌شد. در فضاي مساعد و سهولت هايي كه در سايۀ امارت او به وجود آمد، مجالي پيدا شد تا روزنامه نگاري دوباره جوانه ‌بزند و روزنامه نگاراني چون مولوي عبدالرئوف خان قندهاري، مولوي محمد سرور واصف و امثال ايشان به ميدان آيند و از خاكستر شمس النهار، آتشي ديگر برافروزند. سراج الاخبار، همان سراج منيري بود كه از پي شمس النهار آمد اما چونان دولتي مستعجل، در تاريكي هاي توطئه استعماري فرو افتاد، اگر چه در دوران امير حبيب الله خان، اقدامات مفيدي در عرصۀ آموزش و فرهنگ مانند تهداب گذاري مدارس، راه اندازي مراكز علمي و تعليمي و ايجاد فضاي باز و آرام و نسبتاً مساعد براي شكل گيري افكار آزادي خواهي و مشروطه طلبي صورت گرفت اما سراج الاخبار ديگر اقبال چاپ نيافت و آرزوي روزنامه نگاران افغان كه تحولات عصري و رسانه هاي ماحول كشور خود را مي ديدند، براي نشر سراج الاخبار به خاكستر نااميدي مبدل شد.

شش سال براي رشد و تكامل يك پديده، مدت كمي نيست. ژورناليزم افغانستان، اين فرصت تاريخي را از دست داد و شش سال به فراموشي و خاموشي گراييد، اما با آمدن مردي از تبار آواره‌گان غربت كه بار دانايي و روشن انديشي را با خود حمل مي كرد، فصل تازه‌يي در روزنامه نگاري افغانستان گشوده گشت و سراج الاخبار با نام «سراج‌الاخبار افغانيه» زنده شد و چانس ديگري براي قلم زنان افغان پديد آمد.

محمود طرزي و همكاران وي با انتشار اين جريده و حضور مؤثر در فضاي فرهنگي و مطبوعاتي افغانستان، تحول چشم گيري در ساحت فرهنگ و روشنگري پديد آوردند و به رشد آگاهي‌هاي عمومي و شكل گيري نهادها و حلقات جديد مشروطه خواهي و احياي حقوق فردي و مدني اتباع كشور كمك كردند. اما قتل امير حبيب ‌الله خان و به قدرت رسيدن فرزند وي امان الله خان، بر خلاف سنت معمول در تاريخ سياسي افغانستان، اين بار نه تنها به روند پويايي و بالنده‌گي مطبوعات آسيبي نزد بلكه اين روند را كه با آزادي و استقلال كشور از سلطۀ استعمار انگليس همراه شده بود، پوياتر و زنده ‌تر ساخت و جريده ‌يي ديگر به نام امان افغان، به جمع خانواده مطبوعات پيوست. در اين دوره قانون مطبوعات و ايجاد اولين محكمۀ مطبوعاتي، فرصت بيشتري در اختيار روزنامه نگاري گذاشت، در نظام نامۀ اساسي مربوط به مطبوعات در همين سال 1303 هـ .شمسي دربارۀ آزادي مطبوعات آمده است:

«مطبوعات و چاپ روزنامه‌هاي داخلي مطابق حكم قوانين مربوطه آزاد است. حق چاپ روزنامه‌ها مختص به دولت و اتباع افغانستان است»(2)

«به دنبال ايجاد نظام‌مطبوعاتي و تعيين چارچوب قانوني براي فعاليت روزنامه نگاران، رياست مستقل مطبوعات در افغانستان شكل گرفت كه سرپرستي امور مطبوعاتي را به عهده داشت.» (2)

در سال 1305 هـ‌ .‌شمسي راديو افغانستان آغاز به كار كرد و نشريات و جرايد تازه ‌يي مانند ستارۀ افغان، اتفاق اسلام، طلوع افغان و بيدار پا به عرصۀ وجود گذاشتند و با آمدن اين نشريات، رنگيني و تنوع بيشتري در مطبوعات كشور پديدار شد.

در چنين فضايي كه آهسته- آهسته ژورناليزم جان مي گرفت و نشانه هاي رشد و پويايي درآن ظاهر مي شد و روشنفكران و اهل قلم به افق هاي تازۀ ابداع و نوآوري مي انديشيدند، ناگهان صرصر ديگري وزيدن آغازيد و شورش حبيب الله كلكاني همه چيز را در گردباد حوادث فروبرد.

اگر چه در دورۀ نه ماهۀ حكومت حبيب الله كلكاني معروف به بچۀ سقو، وضعيت آشفته و ناگواري در كشور حاكم شد اما باز هم چراغ فرهنگ زنده ماند وچند نشريه اگر چه با درونمايۀ تمجيد و ستايش از حبيب الله در مركز و ولايات منتشر شد، اما با آمدن نادرخان، فضاي رسانه ‌يي افغانستان كاملاً مسدود گرديد و روشنفكران و اهل قلم مورد شديدترين آزارها و فشارها قرار گرفتند. نادرخان به كسي، حق چون و چرا نداد. او با اعمال سانسور و نظارت شديد بر مطبوعات، حق هر گونه آزادي بيان و انديشه را از شهروندان سلب كرد و يك فضاي ترس آور پوليسي ايجاد نمود. محققين افغان نوشته اند كه نادرخان به اهميت رسانه ها آگاه بود و نقش آن ها را در تحريك و بيداري افكار عمومي قوياً ‌درك مي كرد، به همين خاطر شخصاً بر امور مطبوعاتي نظارت داشت وكوچكترين كلام و تفسير و تعبيري را كه بوي شكايت و انتقاد مي داد خط مي زد و پاره مي كرد.

او با هدف يك پارچه ساختن و تحت كنترول درآوردن رسانه ها، محي الدين انيس را زنداني و روزنامۀ وي را مصادره كرد و با ايجاد روزنامه هاي جديدي مانند اتحاد مشرقي، اصلاح، بيدار، اتحاد و آيينۀ عرفان يك اردوي فرهنگي و مطبوعاتي براي خودش ساخت كه همگي در قالب يك اركستر بزرگ براي وي ترانۀ ‌مدح و ستايش و خاكبوسي مي ‌نواختند. روزنامۀ اصلاح، يكي از همين روزنامه ها بود كه با هدف ضربه زدن و هدف قرار دادن جامعۀ روشنفكري و مطبوعات آزاد انديش كشور به راه انداخته شد.‌ اين روزنامه، زباني بود كه در كام نادرخان مي چرخيد و علناً مردم را به خود داري از گفتار سياسي و اجتماعي دعوت مي كرد. مرحوم ميرمحمد صديق فرهنگ مي نويسد كه «روزنامه نگاري دولتي در عصر نادرشاه، به طور قابل ملاحظه‌يي گسترش يافت اما اين گسترش عمدتاً جنبۀ كمي داشت، زيرا سانسور افكار و نظريات به شدت و دقت عملي مي گرديد.»

به اندازه‌يي كه قتل امير حبيب الله خان در گشايش بيشتر فضاي آزادي ها كمك كرد، قتل نادرخان به مسدود كردن بيشتر فضاي سياسي و آزادي هاي فردي و مدني انجاميد. هاشم خان، طي هفده سال حكومت مستبدانه اش، فضاي ترس و وحشت و اختناق را در كشور حاكم ساخت. وي با ايجاد رياست مستقل مطبوعات، كنترول شديدي بر رسانه ها اعمال كرد و سياست خشن سركوب فرهنگي را در پيش گرفت. دوران قدرت هاشم خان شايد يكي از بدترين دوره‌هاي تاريخي افغانستان باشد كه ضربات و لطمات جبران ناپذيري به ژورناليزم و مطبوعات وارد گرديد و آخرين جوانه هاي فكري و روشنگري را در كشور از بين برد.

علاوه بر آن، وي با كج انديشي‌ها و تنگ نظري‌ها واعمال فشارهاي زياد براي ترويج و تحميل مفكوره ‌هاي منسوخ در جامعه، آغازگر يك شقاق و شكاف فرهنگي و احياي ذهنيت هاي تفرقه زا در ميان مردم افغانستان گرديد، اما تحولات پر شتاب جهاني و نيروي قهار زمان، ديوار فرسودۀ استبداد را فرو ريخت و گام هاي سنگين و هراس آور هاشم خان در تند باد دگرگوني ‌هاي زمانه، سست و ناتوان شد و موج خواهش ‌هاي جديد وي را با خود برد و جاي او را، مردي نسبتاً آرام و معتدل گرفت، شاه محمود، اندكي، فضا را گشود و به جرايد و نشريه هاي غير دولتي مجال فعاليت داد.

در پرتو فضاي جديد و قانون مطبوعات، جرايد غير دولتي مانند انگار، نداي خلق، وطن،‌ نيلاب، ولس و آيينه تأسيس گرديدند و حلقه هاي جديد فكري و سياسي شكل گرفتند كه از مهمترين آن ها، گروه ويش زلميان بود كه نويسنده ‌گاني چون پاچا گل الفت، قيام الدين خادم، عبدالرئوف بينوا، فيض محمد افكار و امثال ايشان را در خود جمع كرد و همزمان اسطوره‌هاي روزنامه نگاري افغانستان مانند داكتر عبدالرحمن محمودي، غلام محمد غبار، عبدالحي حبيبي، احمد علي خروش، ميرمحمد صديق فرهنگ، عبدالحميد مبارز و امثال آنان كه هزار زخم شلاق و شكنجه و تحقير را در جان و روح خود داشتند به ميدان ژورناليزم تازه، فعال شدند.

مطبوعات با استفاده از فضاي نسبتاً مساعده پديد آمده، بار ديگر به بازسازي و رشد مجدد خود همت گماشتند، كه باز هم،‌ باد مخالف وزيد و شاه محمود خان كه به خاطر روحيۀ نسبتاً متساهل و آسان گيرش همواره مورد آماج انتقاد سرداران دربار قرار گرفته بود، جاي خود را به سرداري عبوس، خشن و مصمم، يعني داوود خان سپرد. صدر اعظم جديد، جباريت تازه ‌يي را حاكم ساخت و به همان اندازه كه ميدان را بر روي مطبوعات آزاد بست به مطبوعات دولتي ميدان داد و همه را در خدمت تبليغ شخصيت، كركتر و فعاليت ها و شاهكارهاي ناكردۀ خود در آورد. سردار معتقد بود كه در جامعۀ عقب مانده يي مانند افغانستان دموكراسي حرفي بي معناست و بايد با قدرت يك مرد آهنين و به ضرب شلاق جامعه را به جلو راند.

در اين دوره، روزنامه نگاري آزاد دركشور وضعيت اسف باري داشت و روشنفكران از ترس خشم و عصبانيت سردار، گوشۀ عزلت جستند و از متن به حاشيه رانده شدند.

سال 1340 هـ . شمسي، سردار داوود خان استعفا كرد و با استعفاي وي كشور وارد يك دور تازۀ تحول گرديد كه از آن با عنوان دهۀ دموكراسي ياد مي شود. در اين دهه كه پنج صدراعظم باالنوبه به مقام قدرت اجرايي تكيه زدند فرصتي طلايي براي مطبوعات كشور پديد آمد. قانون اساسي جديد و قانون مطبوعات ساخته شد و در آن ها بر آزادي و تأمين حقوق شهروندي افغان ها تأكيد گرديد و براي اولين بار در تاريخ افغانستان تصريح شد كه آزادي بيان از تعرض مصون است.

نشريه‌هاي مساوات، افغان ملت و جرايد گوناگون متعلق به گروه ‌هاي فكري، سياسي و آيديالوژيكي در همين دوران به فعاليت آغاز كردند و يك فضاي گفتماني گسترده در كشور حاكم گرديد كه سرانجام كودتاي سال1352 سردار داوود‌خان به اين دهۀ طلايي پايان داد و خودكامگي بار ديگر در كشور مسلط گرديد.

داوود خان كه به قدرت فردي، زور بازو و نيروي متمركز اجرايي حكومت به شيوۀ استبدادي باور داشت، هيچ مخالفتي را در برابر خود بر نمي تافت و هر صداي مخالف‌خواني را در گلو خفه مي ساخت، او با كشتن ميوندوال و توطئه‌ هاي خود ساخته، تعداد زيادي از رجال سياسي و روشنفكري افغانستان را به حبس، شكنجه و مرگ محكوم كرد و نشان داد كه گذشت زمان، هيچ تغييري در خلق و خوي و كيش شخصيتي او پديد نياورده و او همچنان به عصر جباريت‌هاي خود كامه متعلق است.

كودتاي هفت ثور و اقتدار گروه هاي چپ كمونيستي، توتاليتاريزم بازمانده از داودخان را محتوا و مايۀ غليظتر بخشيد و بازيگران جديد نه تنها صداها را خاموش ساختند كه يك قتل عام فرهنگي گسترده را هم به راه انداختند. در اين دوره، روزنامه نگاري افغانستان يك بار ديگر از مسير طبيعي‌اش خارج شد و در خدمت تبليغ افكار و مرام نامه‌هاي‌حزبي قرار گرفت و ابزاري در دست حكومتگران جديد شد. اگر چه در دوره هاي پاياني رژيم كمونيستي نشانه هاي تازه ‌يي در رشد مسلكي ژروناليزم پديدار شد و جرايد و نشريه هايي مانند اخبار هفته، افغانستان امروز، اردو و پيشاهنگ، حقيقت سرباز، درفش جوانان و امثال آن ها تا حدودي در راستاي معيارهاي مسلكي ژورناليزم قرار گرفتند و مخصوصاً روزنامه نگاران با تجربه و پر استعدادي مانند ظاهر طنين، لطيف پدرام و آصف معروف در بستر چنين فضا و فعاليت هاي رسانه‌يي متولد شدند اما اين دوره هم با آمدن مجاهدين دچار حوادث جديدي شد و به تكرار تجربه ‌هاي تلخ گذشته منجر گرديد.

روزنامه نگاري مهاجرت

در دوران سلطۀ حكومت‌هاي كمونيستي كه تحت حمايت اتحاد جماهير شوروي قدرت را در اختيار داشتند، مطبوعات منتشر شده در خارج از كشور و نشريه هايي كه بار تبليغ از جهاد افغانستان را بر دوش مي كشيدند و نسل آواره و غربت زده‌ يي كه به ياد وطن مي ‌سرود و مي ‌نوشت و از نيروي استعداد و خلاقيت خود كه با درد دوري از وطن همراه بود،‌ سبك جديدي در ادبيات روزنامه نگاري افغانستان ايجاد گرديد كه در قالب اشكال ‌مختلف هنري و ادبي و به صورت‌ مجله‌ها،كتاب‌ها، رسالات و نشريات، فلم نامه‌ها، سوگسرودها و غزل نامه ها تبارز كرد، اين نسل، نقش برجسته ‌يي در مطبوعات غربت داشت و در پهلوي مطرح شدن و فراز آمدن ادبيات چپ روانۀ خشك،، رسمي بي روح وكم خون ماركسيستي‌ـ لينينستي، ادبيات پر غنا،‌پر مايه،‌عاطفي و پر از عشق و گداز و شور وطن خواهي پديد آمدكه مهمترين عناصر و مشخصه‌‌هاي آن، آزادگي و سرافرازي، تبليغ روح غيرت، فتوت، مقاومت و مردانگي بود كه همين آثار اكنون يكي از گرامي ‌ترين و مانده‌گارترين سرمايه ها و ميراث هاي معنوي جهاد اسلامي افغانستان به شمار مي رود.

از اين نگاه شتابان چه مي آموزيم؟

با نگاه سريعي كه به بيش از يك صد سال تاريخ روزنامه نگاري كشور افگنديم ‌نكاتي به دست مي آيد كه سخت پندآموز و تأمل انگيز است.

روندي گسسته

اولين نكته ‌يي كه از مطالعۀ سرگذشتنامۀ ژورناليزم به دست مي آيد اين است كه سير تاريخي فرهنگ و ژورناليزم در كشور، روندي پيوسته و مستمر نداشته است، بلكه اين روند با سكتگي‌ها، گسست ها وآسيب خورده ‌گي هاي فراوان همراه بوده است.

هر بار كه دريچه ‌يي به روي آزادي باز شده و جوانۀ روزنامه نگاري سرزده، بلافاصله دست حادثه یی اين دريچه را بسته و جوانۀ آزادي را خشكانده است. و باز در مرحلۀ ديگر، و در شرايط ديگر، همت ها و اراده ‌هاي مشتاق، تلاش كرده‌اند تا از خاكستر ناكامي‌ها شعله ‌يي برافروزند.

فضايي كه امير شير علي خان گشوده بود، بدست امير عبدالرحمان خان بسته شد و زمينۀ مساعدي كه در دورۀ حبيب الله خان و امان الله خان پديد آمد درگردباد سقوي از بين رفت و آخرين شعله هاي سبزي كه در حكومت حبيب الله كلكاني باقي مانده بود در باد خودكامگي نادر خان خاموش شد و دستاورد دورۀ شاه محمود خان مورد تطاول و غارت سردار خود كامه‌يي چون داوود خان قرار گرفت و دهۀ دموكراسي نيز تنها نتيجه ‌يي كه داشت پرورش اژدهاي كمونيزم و هيولاي غارت و ايلغار و قتل و آشوب و ويراني و سقوط افغانستان در درۀ هولناك قرون وسطا بود.

نقطۀ اختتام تراژيدي هولناك بحران افغانستان، حادثۀ يازده سپتمبر و متعاقباً سقوط طالبان بود كه پس از آن فصل تازه ‌يي در تاريخ افغانستان گشوده شد.

اگر افغانستان در تمام اين مراحل از ثبات و آرامش برخوردار مي ‌بود و در هر قدم ژورناليزم و عموماً ‌فرهنگ كشور ضربه نمي‌خورد و با تغيير رژيم ها و تبديلي امراء دچار دگرگوني و آفت نمي شد، امروز ما به نقاط درخشان و افتخارآميزي مي‌رسيديم كه بارزترين نتيجۀ آن شكوفايي، بلوغ، پختگي، زايش و خلاقيت جوشان فرهنگي و تكامل نظام اجتماعي در كشور بود.

نيروي هدر رفته

نكتۀ ديگر در اين مطالعۀ تاريخي اين است كه بخش اعظم نيروي روزنامه نگاري كشور در اين دوره ها علي رغم تهديدهاي جدي عليه كليت فرهنگ و ژورناليزم، صرف كوبيدن، بدنام كردن و از صحنه كشيدن يكديگر شده است. در شرايط دشوار حمله و هجوم و غارت استبداد، گاه برخي از ژورناليستان آلۀ دست سياستمداران و بازيگران عرصۀ قدرت شده و به قلب همكار و همراه و حامي و رفيق خود خنجر زده‌اند. گاه، گرايش هاي فكري و آيديالوژيكي باعث روياروي هاي رسانه ‌يي شده و دراين رويارويي‌ها، ارزش هاي مسلكي ژورناليزم و كدهاي اخلاقي آن قرباني شده است، مرحوم صديق فرهنگ با اشاره به مطبوعات دهۀ دموكراسي و گرايش ها و سلايق و تأ ثيرات مثبت و منفي آن ها در افكار عمومي مي نويسد: «هر چند نشرات از نگاه فلسفۀ سياسي، ارزش علمي و اخلاق مطبوعاتي مختلف و ناهمگون بودند و برخي از آنان حتي از باج گيري، هتاكي و اخاذي هم دريغ نداشتند و... بعضي از اين نشرات كه با وصف ادعاي علمي بودن- تبليغ نظريات دستوري بيگانه و دور از واقعيت محيط، مثل فلسفۀ سياسي احزاب كمونيست خط مسكو و پكينگ مي پرداختند، در مرحلۀ‌ نخست در سايۀ شعا ر‌هاي خوشنما و فريبنده تا حدي در بين جوانان نفوذ نموده وعده ‌يي را به گمراهي كشاندند، گواه صادق اين مطلب همكاري تبليغ كننده‌گان اين نظريات با كودتاي 1973 بود كه در ضمن ساير آزادي ها به آزادي مطبوعات هم پايان بخشيد.»

از اين تجربۀ تلخ مي توانيم درس هاي روشن بگيريم، كساني كه امروز پشت نقاب دموكراسي سيماي ديروزي خود را پنهان كرده‌ اند مشكل است كه بتوانند مدافعين واقعي آزادي و پاسدار راستين ارزش هاي روزنامه ‌نگاري دركشور باشند. تنها كساني مي توانند به ژورناليزم نوپاي افغانستان قوت و توان بخشند كه به آزادي از عمق دل باور داشته و حاضر باشند مانند قهرمانان روزنامه‌نگاري در دورۀ حاكميت هاشم خان زندان شكنجه و تعذيب را به جان بخرند؟

اگر مطبوعات و رسانه هاي امروز به اصول مسلكي و وفاداري‌هاي صنفي خود مؤمن و پاي بند نباشند و هر روز به دستمالي در دست اين يا آن مقام سياسي تبديل شوند، نمي توان به آيندۀ آزادي و حرفۀ ژورناليزم اميدوار بود.

ضعف پيوندهاي صنفي

ژورناليزم افغانستان اگر چه پهلوانان سترگي در مقاطع مختلف تاريخي داشته اما هيچگاه قادر به ايجاد يك نهاد پايدار و نيرومند صنفي نشده و يا حتي نتوانسته در برابر تهديدهاي عمومي عليه ژورناليزم به يك زبان و سنگر مشترك دفاعي دست يابد.

همين ضعف هاي دروني و سستي پيوندهاي صنفي باعث آسيب ‌پذيري‌ها و غلبۀ جباريت‌ها و خودكامگي‌ها و يا سوء استفاده‌هاي مقامات دولتي از ژورناليزم شده و وضعيتي را به وجود آورده كه همواره چشم و نگاه ژورناليزم به پيشاني و ابروي امراء و شاهان باشد تا اگر اشارت مثبت داشتند به ميدان آيند وگرنه زبان در كام كشند ودر سكوت بميرند.

نه ماكياول، نه دون كيشوت

امروز ذهن و ضمير برخي سياست ‌مداران ما پر از آموزه ها و ميراث هاي فكري ماكياول‌ها است. آن ها، دام ‌هاي زيادي فرا راه شكار فكر و آزادي ژورناليستان و رسانه‌‌ها تعبيه كرده و قصد دارند تا زبان آزادي را به سود خود بچرخانند واز شعلۀ شوق ژورناليستان جوان، تنور سياست خود را گرم نمايند. شناخت اين دام ها و دام چاله‌ها براي هر ژورناليست آزاده و وفادار به آرمان مقدس اطلاع ‌رساني و روشنگري بي طرفانه لازم است. ديروز از راه اعمال زور، سركوب، فشار و شكنجه، زبان ها را مي بستند و قلم ها را مي شكستند، امروز از راه نوازش و نرمي و چرب زباني و نشان دادن امتيازات وسوسه ‌انگيز و وعدۀ همركابي در سفرهاي دور و دراز و لبخندهاي شيطنت آميز و افسون كننده مي‌خواهند در جان و قلب ژورناليستان نفوذ كنند و ارادۀ آنان را بدست بگيرند.

ژورناليستان و اهل مطبوعات كشور مي دانند كه آزادي و دموكراسي به عنوان خواست قلبي و مطالبۀ تاريخي مردم افغانستان طي يك پروسه كلان سياسي در كشور تحقق يافت و فرصتي را پديد آورد تا جوانان و اهل قلم نفس بكشند و نيروي حبس شده و انرژي متراكم دروني خود را بروز دهند و آزادي، اين گوهر گمشده در سياهي قلب تحجر و تعصب و دگم انديشي را با هزار زبان فرياد كنند. اگر كساني در هر مقام و موقعيتي ادعا كنند كه باني و مؤسس دموكراسي نوين در افغانستان هستند در واقع به آزادي اهانت كرده و دروغ بزرگي را مرتكب شده اند، آن ها ظاهراً خود را در نقش خيالي دون ‌كيشوت شهسوار مسلح خيالبافي ديده ‌اند كه مي خواست بر فراز حماسه‌هاي تاريخي، نقش شواليه‌ها و قهرمانان بزرگ را بازي كند. بيچاره دون‌كيشوت،‌ نقشي كه بازي مي كرد، طنز تلخ تقابل كهنه و نو را باز مي نمود و راز و رمزهاي زمانه را مي گشود اما برخي از دون ‌كيشوت هاي بي مزه و خيالي ما هميشه خود را سوار بر اسب‌هاي سركش خود خواهي و كيش شخصيت مي بينند و فكر مي كنند كه دانش هاي كهنه و كلاسيك و غبار گرفتۀ آنان معضلات امروزي جامعۀ ما را مي گشايد و به درد اين نسل پخته و آبديده و سرشار از تجربه ها وآموزه ‌هاي زنده گي مي خورد، نسلي كه در عالم واقع با واقعيت‌ها زنده‌ گي مي‌كند و در كار دگرگوني آن ها و شكافتن سقف فلك و در انداختن طرح نو است.

دون ‌كيشوت ‌هاي ما بايد از اسب‌هاي چوبين خيالات به زير آيند و با بافت هاي دروني جامعه پيوند فكري و ارتباط سازنده و مؤثر برقرار نموده كوشش كنند كه آزادي اين گوهرگرانبهاي خداوندي را در بستر فرهنگ بومي و ارزش هاي ملي جامعه شكوفا و بارور سازند.

و به طور خلاصه مي توان نتيجه گرفت كه براي استواري، غنا و قوت ژورناليزم امروز، نياز شديدي به شناخت حوادث و سرگذشت ‌نامۀ تلخ ژورناليزم گذشته و وقايع ديروزي كه بر سر آزادي و فرهنگ آمد داريم. بايد تجربه هاي ديروز را چراغ راه امروز بسازيم و راهي را كه در پيش گرفته‌ايم در روشنايي درس هاي ماضي بپيماييم و اجازه ندهيم كه كساني از ژورناليزم، ابزاري براي پيشبرد مقاصد سياسي خود بسازند.

ژورناليستان جوان و با استعدادي كه امروز در عرصۀ ژورناليزم ظهور كرده‌اند و پر از شور و تحرك و خلاقيت بوده و با چالش‌ها و تهمت‌ها و تحقيرها و فتنه‌ها دست به گريبان هستند، به خوبي مي دانند كه قهرمانان اصلي آزادي و زبان گوياي دموكراسي و فرزندان واقعي روشنگري كسي غير از خود آنان نيست و همين‌ها هستندكه راه آزادي را با عشق و تحرك وايمان باز نگاه مي دارند و به فرصت طلبان و رندان عرصۀ سياست، مجال بهره‌گيري از عشق و ايمان‌شان را نخواهند داد.

امروز اگر چه امكانات و چانس آزادي به مراتب بيشتر از گذشته است، و ديگر كسي قادر نيست آواز قلم ژورناليستان را در چهار ديواري محابس خفه كند و همچون غبارها، محمودي ‌ها و جوياها و ديگران زير شلاق و شكنجه و تعذيب نابودشان سازد و همۀ ارزش هاي فرهنگي و افتخارات ژورناليستي آنان را كه سرشار از روح آزاده ‌گي و پايداري در راه آزادي است از بين ببرد، اما مشكلات و فتنه‌ها و چالش هاي سخت ‌تري فرا راه كار ژورناليستان قرار دارد. امروز شيوه ‌هاي تسلط و در اختيار گرفتن قلم و زبان ژورناليستان و روشنفكران و استفادۀ ابزاري از آن ها و نيز بدنام كردن و از صحنه كشيدن ‌شان به مراتب پيچيده ‌تر، ظريف ‌تر و خطرناكتر از گذشته شده است. تنها هوشياري و ايمان به آرمان آزادي است كه اين فتنه‌ها و شگردها را بي اثر مي ‌سازد

+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت توسط سانچارکی |

قانون و افغانستان
قانون رسانه های همگانی و تضاد آن با قانون اساسی و قانون جزای کشور
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت توسط سانچارکی |