تبليغاتX
.:: گــپـــگــفــت ::.

تاپیروزی

 

 کمپاین دکتورعبدالله بسیار موفقانه پیش می رود، استقبال مردمی بسیار گسترده است، مخصوصا در شرق وجنوب کشور قیامتی برپا است،شاید خیلی ها بپرسند رازاستقبال از کاندیداتوری دکتور عبدالله چیست؟ درپاسخ باید گفت تنها شخصیت وسابقه نیک دکتور، عامل این اقبال وهواداری نیست ، بلکه دلزدگی ونا امیدی مردم از رییس جمهور کرزی ونبود یک شخصیت مناسب تردیگر در میدان رقابت های انتخاباتی سبب رویکرد عمومی وبخصوص نسل جوان به عبدالله شده است.

اگر چه عبدالله شخصیتی است که تجربه فراوان در عرصه اداره و بخصوص عرصه دیپلماسی کشور دارد واز سابقه نیک برخوردار است اما چند کاستی در کار وی گرفته اند ، یکی اینکه با اتحاد شمال گره خورده واز درون جبهه ملی برآمده است،دوم اینکه از امکانات فوق العاده مالی چنانکه آقای کرزی برخوردار است برخوردار نیست وسوم اینکه زبان گرم وشور آورندارد

به نظر من این اشکالات به آقای عبدالله وارد نیست، چراکه تعلق به اتحاد شمال ویا برآمد ن از درون جبهه ملی نه تنها عیب نیست بلکه افتخار هم هست، چراکه مقاومت بخشی ازپایداری های تاریخی مردم افغانستان در برابر بیگانگان است آنهم یک بخش غرور آمیز وغبطه انگیزآن..اگر کسی می پندارد که شرایط نوین فقط دست آورد حضور نظامی جامعه بین المللی در افغانستان است ومقاومت افسانه ای افغانها در برابرتوفان سیاهی که از مرز های جنوب تاختن آورد،نقشی در این دست آورد ندارد ، من بعنوان یک افغان با چشم حقارت به وی نگاه می کنم.من این موضوع را رد می کنم که عبدالله امکاناتی کمتر از کرزی داشته باشد، تا جاییکه من مشاهد ه می کنم امکانات پولی عبدالله بیشتر از کرزی است ، سیل کمک های مردمی، پول های فراوانی که تجار ملی وشخصیت ها ورهبران احزاب وحتی برخی مقامات دولتی برای وی می دهند وسیل داوطلبی ها ورضاکاری های جوانان به مراتب بیشتر از آن نوع امکاناتی است که رییس جمهور به آن دلخوش است.

دکتور عبدالله شخصیت جذاب وگرم وگیرا دارد، طرح وبرنامه ی عمل واراده قوی برای ایجاد تغییرات در همه عرصه های زندگی افغانها روی دست دارد، خصوصیت بارز او این است که تا پیروزی ایستاد ه است ویک لحظه ذهن خودرا به پیشنهاد های نرم وگرم وذیقیمت آقای کرزی مشغول نکرده است بلکه نگاهش را محکم به چشم انداز کامیابی وساختن افغانستان فردا دوخته است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت توسط سانچارکی |

فرهیخته های عزیز سلام

 

این جبهه ملی هم آفتی برای من شده است، از کار وزندگی مانده ام، دوسال تمام رنج وتلاش وکوشش حالا به یک نقطه نهایی نزدیک می شویم،امیدوارم بعد از انتخابات فرصتی مساعدشود که همه روزه با دوستان سخن بگویم.

امیدواری دیگرم این است که بعد از این نیز گاهگاهی چیزک هایی بنویسم و به گفته دوسف عزیزم گزارش فعالیت های  روز مره ره حد اقل درج کنم.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت توسط سانچارکی |

بلخي و ضرورت بازخواني انديشه هاي وي

از چهلمين سالروز شهادت علامه سيد اسماعيل بلخي  روز سه شنبه بیست وپنج سرطان بر سر مزار وي تجليل گرديد.

در اين مراسم كه صدها تن از فرهنگيان،روزنامه نگاران، برخي از وكلاي پارلمان، شخصيت هاي علمي و اساتيد دانشگاه ها ي دولتي و خصوصي كشور اشتراك كرده بودند، شماري از شخصيت هاي سياسي و فرهنگي طي بيانيه هايي به بررسي ويژه گي هاي فكري، سياسي، عرفاني و شخصيت برجستۀ علمي و مبارزاتي شهيد سيد اسماعيل بلخي پرداخته، وي را شخصيت تأثير گذار در روند شكل گيري افكار انقلابي  و جريان آزادي خواهي در كشور دانستند.

عبدالحميد مبارز؛ رئيس اتحاديۀ ملي ژورناليستان افغانستان، دكتور عصمت اللهي؛ رئيس دانشكدۀ ژورناليزم دانشگاه كابل، سيد حسين اشراق حسيني؛ صاحب نظر و استاد دانشگاه، صديقه بلخي؛ فرزند شهيد بلخي و سناتور در پارلمان، حاج محمد محقق؛ رئيس كميسيون امور ديني و فرهنگي مجلس نماينده گان و فاضل سانچاركي؛ سخنگوي جبهۀ ملي افغانستان  از جمله سخنرانان اين مجلس بودند.

آقاي سانچاركي در بيانيۀ خود به دو نكتۀ مهم اشاره كرد و گفت: بلخي يكي از چهره هاي محوري و ماندگار اصلاح طلبي در تاريخ تقريباً يك قرن اخير افغانستان است كه حركت مبارزاتي و تفكر انقلابي او تأثير فوق العاده اي در خيزشها و حركت هاي نو انديشانه و روشنفكرانۀ جديد كشور داشت. علي رغم اثر گذاري حركت سياسي وي عليه دستگاه حاكم كه يك حادثۀ فوق العاده مهم بود و پيامدهاي  مؤثري در فضاي سياسي و فرهنگي كشور داشت، متأسفانه تاريخ نويسان اين دوره ازحركت و قيام شهيد بلخي بسيار سطحي گذشته و يا اين حركت و نقش وي را به كلي كتمان كرده اند كه اين مايۀ تأسف است كه تاريخ نويسي در افغانستان زير تأثير گرايش هاي سياسي، قومي و سليقه اي يا گزينشي عمل كرده و يا به جعل و تحريف تاريخ پرداخته است.

اقاي سانچاركي تأكيد كرد كه بلخي يك مكتب زنده، يك انقلاب و يك راه است و افكار او همچنان تازه، بديع و رهگشاست و نسل جوان بايد بلخي را بازخواني كند.

سخنگوي جبهۀ ملي افغانستان در بخش ديگري از سخنان خود با اشاره به افكار و آراء و سروده هاي شهيد بلخي گفت تصويري كه علامه بلخي از جامعه ديروز ارایه كرده، گويي كه تصوير جامعۀ امروز ما نيز هست. همان مشكلات و دشواري ها، همان تزوير و دكانداري شيخ و هم كاسه گي اش با استبداد، همان وكيلان و مأموران مال اندوز و كلاه گذار و جعل كار و همان رهبري نادان و خود رأي و مستبد و همان تعصبات و كور انديشي ها و تنگ نظري ها و خود خواهي ها، امروز نيز وجود دارد.

آقاي سانچاركي افزود: بازخواني و بازانديشي انديشه ها و تفكرات بلخي براي نسل جوان كشور يك ضرورت است  و درك درد و دغدغۀ ديني و ملي بلخي مي تواند رهگشاي راه آزادي و عدالت و حق طلبي در كشور باشد.

محفل تجليل از علامه سيد اسماعيل بلخي با قرائت اشعاري از آن شهيد  و بازشنود بخشي از يك سخنراني پرشور وي كه حدود چهل و پنج سال پيش ايراد شده بود، پايان يافت.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت توسط سانچارکی |

روابط افغانستان و پاکستان

بحران عمیق تر می شود

در پی افزایش ناامنی ها و عملیات انتحاری در افغانستان و انتساب این عملیات به سازمان استخبارات اردوی پاکستان، کابینه افغانستان در آخرین اجلاس خود به روز سه شنبه 25 سرطان تمام گفت و گوهای منطقه ای خود با پاکستان را به حالت تعلیق درآوررد.

رییس جمهور کرزی به رسانه ها گفت که سازمان های امنیتی و استخباراتی پاکستان به صورت مکرر در امور داخلی افغانستان مداخله می کنند، از گروپ های دهشت افگن حمایت می نمایند و در قتل افغانها  و ویرانی کشور ما دست دارند، وی افزود صبر ما به پایان رسیده و دیگر تحمل این دست اندازی ها را نداریم.

وزیر خارجه افغانستان نیز در مورد پیامدهای احتمالی این تصمیم از جمله احتمال مسدود شدن راههای ورود اجناس و مواد به افغانستان گفته است که آزادی تاوان دارد ومردم افغانستان برای آزادی و استقلال خود چنین بهایی باید بپردازند.

تصمیم بر تعلیق گفت و گوهای پاکستان و افغانستان زمانی اتخاذ می شود که عملیات انتحاری به سفارت هند و برخی حوادث دیگر، هم از جانب افغانستان  وهم از جانب مقامات هندی به استخبارات اردوی پاکستان نسبت داده شده، اگر چه پاکستان هر نوع دست داشتن در این حوادث را رد کرده است؛ اما شواهد و علایم ظاهرا آن قدر گویا است که یک لحظه هم ذهن ها و نگاهها از پاکستان به کدام جانب دیگر معطوف نشده است.

دولت پاکستان چندین بار مراتب ناخوشنودی خود از گشایش قونسولگری های هند در ولایات جنوبی و شرقی افغانستان و افزایش سطح همکاری های دو کشور در عرصه های مختلف بازسازی افغانستان را ابراز داشته و حضور فعال هند در افغانستان را به سختی و تلخی تحمل کرده است. اختطاف برخی مهندسین هندی و حتی قتل آن ها توسط گروپ های هراس افگن تحت حمایت اسلام آباد و اخیرا حمله به سفارت هند ظاهرا با هدف فشار روانی بر هندی ها و ایجاد دلسردی آنها نسبت به بهبودی روند اوضاع افغانستان صورت گرفته است، در حالی که هندوستان از لحاظ سطح و اندازه مساعدت ها، سومین کشور کمک کننده به افغانستان به شمار می رود، پاکستان کمک های نمادین داشته و بیشتر در تخریب و ویرانی افغانستان و ایجاد اختلاف میان گروههای قومی وزبانی این کشور کوشیده است.

کارشناسان افغان می گویند پاکستان هیچگاه نگاه خود را نسبت به افغانستان تغییر نداده است و همچنان به عنوان خانه ی عقبی خود به این کشور می نگرد و جز با نفوذ کامل و با وجود یک حکومت دست نشانده و دهن نگر پاکستان در این کشور راضی نمی شود.

بسیاری ها فکر می کنند که خط دیورند تنها عامل کشیدگی و تنش میان دو کشور نیست، پاکستان فراتر از دیورند می اندیشد و حتا افغانستان را یک مسیر عبور به سوی آسیای میانه و بازارهای پرمصرف این منطقه می داند، حمایت پاکستان از گروههای جنگ افروز و تندرو افغانی و تخریب افغانستان، نابودی زیرساخت های این کشور و ایجاد دشمنی ونفرت میان اقوام ساکن افغانستان با هدف تحکیم سلطه پایدار و سیادت دایمی پاکستان در افغانستان بوده است.

به نظر می رسد که افغانستان با توجه به مداخلات فزاینده پاکستان و نیت بد این کشور برای نابودی افغانستان، هیچ چاره ای جز روشن کردن وضعیت خود با اسلام آباد ندارد. اگر افغانستان در شرایط کنونی که دهها کشور دنیا در این جا حضور دارند و افغانستان به محراق توجه ی جامعه بین المللی بدل گردیده، نتواند حساب خود را با پاکستان پاک کند و سازمان استخبارات اردوی این کشور را که در واقع ستون فقرات حاکمیت پاکستان را تشکیل می دهد، سرجایش بنشاند در هیچ زمانه و شرایط دیگر چنین چانس و توفیقی نخواهد یافت.

امروز دنیا به این باور رسیده که پاکستان مرکز اصلی تروریزم و خشونت نه تنها در افغانستان بلکه در سراسر دنیاست. پاکستان در سیاست جهانی مبارزه با تروریزم صادقانه عمل نکرده است، پاکستان از تروریزم به حیث ابراز پیشبرد سیاست های منطقه ای و تحکیم نفوذ خود و ابزاری برای باج گیری از دنیا استفاده کرده است. پاکستان از حضور فعال هندی ها در افغانستان رشک می برد و فعالیت ممالک رقیب در این کشور را بر نمی تابد. تصور سیاست گران نظامی وامنیتی پاکستان این است که افغانستان خانه خلوت ایشان است و در اینجا می توانند علیه تمام دنیا و منطقه دسیسه کنند ونقشه بکشند.

با وجود عدم استقبال رسانه ها و نهادهای جامعه مدنی و احزاب سیاسی از اکثر تصامیم و فیصله های کابینه ی افغانستان و تصمیم رییس جمهور کرزی، فیصله ی اخیر وی برای  تعلیق گفت و گو ها با پاکستان با استقبال وحمایت بیشتر طیف های اجتماعی و سیاسی کشور مواجه شده است.

تمام مردم افغانستان رنج های روزانه، خون جاری در سرک ها، آتش مشتعل مکتب ها و سرک ها و کاروان موترهایی که حریق می شوند و درد و رنج و عذاب روزمره خود را از پاکستان می دانند. ذهن و زبان مردم افغانستان پر از نفرت علیه پاکستان است و به همین خاطر مردم از هر نوع تصمیم شجاعانه در برخورد قاطع با اسلام آباد خوش می شوند؛ اما تردیدی که وجود دارد، شخصیت متلون، دمدمی مزاج رییس جمهوری و سیاست های لرزان و بی ثبات دولتمردان کشور بوده است که با اندک وزش باد موافق و یا مخالف تغییر کرده است. کس نمی داند که رییس جمهور کرزی چند روز در این تصمیم خود باقی می ماند، چقدر در عزم خود قاطعیت دارد، آیا با یک لبخند و نگاه پاکستانی ها جادو نخواهد شد و مانند بلبل، نوای پوزش خواهی و ترانه برادری ودوستی با پاکستانی ها را سرنخواهد داد؟ رهبری قاطع ومصمم ملی زمانی می تواند اعتماد ملی را به دست آورد که در توفانی ترین لحظه ها و در سخت ترین شرایط، یک ذره از مواضع اصولی و منطقی خود عدول نکند و به عنوان ممثل اراده و مظهر درد و رنج مردم با تمام وجود در برابر دسیسه ها و فریب ها ایستاد شود.

آیا آقای کرزی چنین عزم و قاطعیتی دارد؟ آیا برای کاهش رنج و گرسنگی مردم و نجات آن ها از فشارهای اقتصادی پاکستان به فکر گشایش راه های جایگزین و تامین مایحتاج مردم از مسیر کشورهای دیگر و فرار از اعمال فشارهای عمدی و سنگدلانه ی اسلام آباد خواهد افتاد؟

آیا کرزی این بار و در آستانه ی اوج گیری رقابت های سیاسی در کشور به یک نماد زنده ی استواری و پایداری ملی تبدیل خواهد شد؟ تجربه نشان داده است که او در چنین مواردی برای باختن، استعداد بیشتر داشته است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت توسط سانچارکی |

از زیر...

 

از زير چكك به زير ناودان!

روز گذشته، سه شنبه، با چندين رسانه تصويري مصاحبه كردم، موضوع اصلي اين مصاحبه ها، تقرر ملاعبدالسلام از فرماندهان گروه طالبان به مقام ولسوالي موسي قلعه از سوي حكومت و نيز گفت و گوي مقامات قصر سفيد در خصوص احتمال تشديد فعاليت هاي سازمان سيا در مناطق قبايلي پاكستان وزمينه سازي براي ورود قواي ائتلاف در اين مناطق با هدف شناسايي و سركوب گروههاي افراطي وتروريستي بود.

در حاليكه مقامات پاكستاني با هر نوع فعاليت هاي استخباراتي و نظامي خارجي در خاك خود مخالفت كرده اند، حكومت رييس جمهور كرزي از چنين اقدامي حمايت كرده است، حميدزاده، سخنگوي آقاي كرزي گفته است كه پايگاههاي اصلي تروريستان در مناطق قبايلي است و حكومت افغانستان از ورود نيروهاي بين المللي به اين مناطق وسركوب تروريستان استقبال مي كند.

من به عنوان سخنگوي جبهه ملي افغانستان به رسانه ها گفتم كه تروريزم در دو طرف سرحدات افغانستانُ ريشه كرده و از زمينه سنت ها و باورهاي افراطي و سخت جان تغذيه مي كند و به زاد و ولد مي پردازد، هر نوع اقدام و فعاليتي كه منجر به خشكاندن ريشه هاي هراس افگني شود، جبهه از آن استقبال مي كند، اما لازم است كه در چنين مواردي، رهبران افغانستان و پاكستان به همراه جامعه بين المللي به يك تفاهم اساسي در زمينه مبارزه با هراس افگني دست يابند.

ترديدي نيست كه موضع گيري شتابزده و نسنجيده سخنگوي رييس جمهور كرزي در زمانيكه عرق پاي وي از سفر به پاكستان نخشكيده و توافقات و تفاهمات دوجانبه روي ميز است، سبب ناراحتي و خشم پاكستاني ها خواهد شد و آن را نوعي دخالت در مسايل داخلي خود تلقي خواهند كرد.

نكته اصلي اين است كه ريشه خشونت هاي افغانستان منحصرا در پاكستان قرار ندارد؛ برخي از مناطق جنوبي و شرقي افغانستان نيز به پايگاههاي اصلي تروريزم و مافياي موادمخدر تبديل شده است، خويش خوري، فساد، تعصبات عشيره اي و برخي اقدامات نسنجيده دولت در اين مناطق سبب افزايش نارضايتي ها و تشديد خشونت شده است. مردم اين مناطق احساس مي كنند كه توسط سازمان هاي استخباراتي و سياست هاي غيرملي به بازي گرفته مي شوندو غيرت وغرور ملي و عزت انساني شان زير پا مي شود.

به فرض كه پايگاههاي تروريزم در مناطق قبايلي پاكستان برچيده شود، آيا اين پايگاهها در داخل افغانستان رو به گسترش نيست؟ بخش هاي زيادي از خاك كشور زير كنترول گروپ هاي مسلح مخالف است، اگر يك ولسوالي مانند موسي قلعه آزاد مي گردد، اداره آن مجددا به فرماندهان گروههاي مسلح مخالف سپرده مي شود.

دوستي مي گفت كه رييس جمهور كرزي از زير چكك به زير ناودان پناه مي برد، بخاطر عناد با جبهه ملي و حسادت نسبت به موقعيتي كه رهبران جبهه در ميان مردم دارند، مي كوشد تا به جريان هاي افراطي بهاي زيادي بدهد و اين نوع اقدامات، كشور را با مخاطرات بسيار جدي روبرو كرده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت توسط سانچارکی |

شخصيت ما و نيش  عقرب

مدتهاست كه وبلاگ من به گفته ي دوستان وبلاگ نويس به روز نشده است، گرفتاري ها و جنجال هاي حزب و جبهه ي ملي افغانستان مانع اين كار بوده است.

اميدوارم پس از اين بتوانم بخشي از فعاليت ها و كاركردهاي روزانه ام را به گونه يي فشرده در  اين جا بنويسم و از خوانندگان و بينندگان در كارهاي سياسي ام رهنمايي طلب كنم:

گاه كه فرصتي پيش مي آيد و به وبسايت ها و وبلاگ هاي فارسي زبان اعم از افغاني و ايراني نگاه مي كنم، متوجه مي شوم كه چه تفاوت فاحشي ميان اين وبسايت ها و وبلاگ ها از نظر نوع مسايل مطرح شده، سطح انديشه ها و تازه گي و تنوع وجود دارد: از همه ي اين ها كه بگذريم، زبان مسئله يي بسيار مهم و بنيادي است، زبان در واقع شخصيت، اخلاق و اندازه ي فهم گوينده را نشان مي دهد، زبان آيينه ي وجود و بيان نوع بودن و زيستن ماست. با زبان است كه ما درون خود را، منويات و بواطن خود را به اصطلاح به روز مي كنيم.

گاهي در برخي نوشته ها و يا ابراز نظرها، چيزهايي را مي بينيم كه از آدم بودن خود خجالت مي كشيم، دشمني و حريف داري خصيصه ي وجودي آدمي است، اما نوع بيان و ابراز اين دشمني، نفرت و حريف داري است كه اندازه ي شخصيت ما را نشان مي دهد؛

 بعضي وقت ها، وبلاگها و وبسايت هاي دوستان ايراني را مرور مي كنم مي بينيم كه انتقادها و مخالفت ها و حريف داري ها با يك زبان ادبي پر معنا اما سخت گزنده و تكان دهنده بيان مي شود كه با اين نوع بيان و پرداخت به حريف و رقيب خود درس ادب و دانش هم مي دهند اما واي به حال برخي وبلاگ ها و ابراز نظرهاي بعضي از حريف داران ما كه گاهي همه چيز را به گند و تعفن مي آلايند.

چند روز پيش، يك وبسايت وطني را مرور مي كردم اگر چه براي مسوول آن تا پاي جان خطر كردم و از نام اتحاديه ي ملي ژورناليستان ضمانت آزادي اش از بند را نمودم يك مضمون در باره من به نشر رسيده بود كه به هر حال منويات و اغراض يك قلم به دست عقده يي و كينه جو را نشان مي داد اما ابراز نظرهايي كه در پاي آن شده بود نمونه ي آنچه كه در بالا نوشتم بود.

و به اين خاطر است كه بزرگان گفته اند ادب از بي ادبان بايد آموخت.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت توسط سانچارکی |

خورشید تکرار هر روزه ي تست

 

سيد مصطفي كاظمي در كمال پختگي سياسي و فكري به شهادت رسيد و جمع يارانT و همسنگران فكري و اعتقادي اش را ترك كرد.

او فراتر از قالب هاي قومي، زباني و گروهي به يك شخصيت ملي با اعتبار تبديل شده بود، در كابل، در افغانستان و در هر جايي كه او را مي شناختند، هيچ چشمي نبود كه برايش نگريست و هيچ قلبي نبود كه براي فقدان او محزون نشد،، مگر آنان كه خبث طينت دارند و از مرگ انسانها شاد مي شوند.

كاظمي يك استعداد جوشان و يك انديشه فعال با يك ذهن خلاق و داراي منش انساني نيكو و متعادل بود و هيچگاه شتاب زده و بدون تامل ، سخن نمي گفت، حوصله و حسن خلق و شكيبايي و تحمل او، زبان زد حتي رقيبان و حريفان سياسي اش بود.

طيف دوستان و شبكه ي روابط اجتماعي ، سياسي و فكريي كه او ايجاد كرده بود، آنچنان گسترده است كه شامل تمام طيف هاي سياسي، اجتماعي و اصناف و طبقات اجتماعي مي شود.

در دوران وزارت تجارت ، او يك گروه بزرگ مشاوران را داشت كه افغانهاي تحصيل كرده در رشته اقتصاد و تجارت بودند و از نام و اعتبار به سزا برخوردار..،.

او در پارلمان يك وزنه ي موثر به حساب مي آمد ، منطق او جايي براي بحث هاي بيشتر در موضوعات مطرح شده باقي نمي گذاشت.

جبهه ملي تاثير گذاري و جايگاه بلند خود را مديون تلاش و تدبير اوست. دهها نهاد آموزشي، فرهنگي، ورزشي، زنان و خوابگاههايي كه براي محصلان بي پناه مناطق مركزي و نقاط محروم كشور تاسيس وتهيه كرده بود، از توجه و دلبستگي او به رشد جوانان و تربيت نسل فرداي جامعه حكايت مي كند،

غير از شهادت، هر مرگي براي كاظمي شايسته نبود، او همطراز پهلوانان ديگر عرصه ي رزم و جهاد و مقاومت، قهرمان ميدان سياست افغانستان بود و بايد مرگ قهرمانانه مي داشت، منطق او، دشمنان افغانستان را ديوانه كرده بود و جز با ريختن يك خروار سرب و آتش بر سينه و جانش، خشم و نفرتشان فرو نمي نشست.

مگر نه اين است كه ترور، كار عاجزان است، مگر نه اين است كه بزدلان تاريخ همواره در سياهي ها كمين مي كنند و از پشت خنجر مي زنند، آنكس كه فرمان بمب گذاري در بغلان را صادر كرد تا قامت رشيد كاظمي را به خاك اندازد، خفاشي بود كه از ديو سياهي فرمان كشتن آفتاب را گرفته بود و مي خواست خورشيد را بر زمين اندازد و به خاك دفن كند اما بي خبر از آنكه خون آفتاب هزار خورشيد ديگر مي زايد و آسمان همواره پهنه ي گردش و تلاء لوي ستاره هاي ثاقب بي شماره است.

كاظمي اگر چه با پيكر خونين در حاليكه صدها جراحت ناشي از اصابت چره و ساچمه با خود داشت به خاك رفت اما آفتاب هر روز، عكس او را با خود تكرار مي كند و يادش را در خاطره نسل امروز و فرداي افغانستان زنده وجاويدان مي سازد.  

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت توسط سانچارکی |

قرآن پاك؛ پرسشهاي كه بايد پاسخ يابد

چاپ كتابي با نام قرآن پاك، جنجال  وسيعي در محافل ديني و مطبوعاتي كشور بر انگيخته است، اين كتاب كه در شش صدو بيست صفحه و به تيراژ شش هزار شماره توسط انتشارات نوري وبه همت احمد غوث زلمي رييس نشرات و سخنگوي لوي سارنوالي افغانستان چاپ و نشر شده است. ترجمه اي مغلوط و بعضاً تحريف شده از قرآن كريم است. شوراي علما، ستره محكمه، وزارت حج و اوقاف و هر دو اتاق پارلمان اين كتاب را مردود دانسته و خواهان تعقيب و محاكمه عاملان و دست اندركاران تهيه و چاپ و نشر آن شده اند.

ايرادهاي عمده اي كه بر اين كتاب وارد شده چنين است:

§        نام اين ترجمه غلط و تحريف شده، قرآن پاك گذاشته شده است.

§        به باور مسلمانان، قرآن، لفظاً و معناً منزل يا وحي آسماني است و تمام الفاظ و كلمات آن به لسان عربي نازل شده و به همين خاطر قداست دارد و بدون طهارت نمي توان به الفاظ آن دست زد. ترجمه قرآن به هر لساني كه صورت بگيرد نمي تواند نام قرآن را به خود بگيرد.

§        در برخي آيات، تحريف صورت گرفته و از انجيل و تورات در آن وارد شده است.

§        برخي آيات به گونه اي ترجمه و معنا شده است كه زمينه ي نقص احكام ديني را مساعد مي سازد وبه اباحه گري و بي اعتنايي نسبت به فرايض ديني ميدان مي دهد.

§        در مقدمه اين كتاب ذكر شده است كه خريد و فروش اين كتاب ممنوع است و بايد به صورت رايگان توزيع شود، همچنين تاكيد شده است كه هركس بخواهد اين كتاب ( قرآن پاك ) را تكثير و توزيع كند، در هر نقطه اي از جهان كه باشد، مورد حمايت مادي و معنوي قرار خواهد گرفت.

§        آقاي غوث زلمي در مقد مه قرآن پاك نوشته است كه او در گورستان شهداي صالحين كنار مزار تميم انصار به خواب رفته بود كه فرشته اي بر وي فرود آمد وگفت كه اين قرآن به زبان دري است وبايد نشر گردد .  

 

احمد غوث زلمي؟

او در فاكولته ژورناليزم پوهنتون كابل درس خوانده، و در زمان رژيم كمونيستي مدتي گردانندگي برخي از برنامه هاي تفريحي مانند سازوسرود و موسيقي را بر عهده داشته و پس از سقوط داكتر نجيب الله به شمال افغانستان رفته و بحيث معاون جنرال دوستم در امور ژورناليزم ايفاي وظيفه كرده است، آدمي بذله گو و شوخ است ، در سالهاي دهه هفتاد هجري شمسي و زمانيكه جبهه شمال با طالبان درگير بود، غوث زلمي در ازبكستان زندگي مي كرد و در آنجا به جرم دست داشتن در قاچاق مواد مخدر دستگير و به اعدام محكوم گرديد.

يكي از رهبران جنبش شمال بر اثر سفارش هاي مكرر دوستان و فاميل آقاي غوث زلمي در ديدار با كريم اف رييس جمهور ازبكستان از وي وساطت كرد و در نتيجه غوث زلمي رها گرديد و به هالند پناهنده شد، حدود سه سال در هالند ماند اما پذيرفته نشد و واپس به افغانستان آمد و همراه با يك عضو اخراجي اتحاديه ملي ژورناليستان به نام حفيظ الله باركزي و به كمك داكتر مخدوم رهين وزير وقت اطلاعات و فرهنگ اتحاديه ملي ژورناليستان را اعلام كرد.اولين اقدام اين اتحاديه ديدار با ظاهرشاه باباي ملت بود كه طي اين ديدار غوث زلمي در صحبتي كه داكتر رهين نيز حضور داشت از باباي ملت تقاضا كرد كه از سيد مخدوم رهين بحيث بهترين وزير اطلاعات و فرهنگ حمايت كند.

با برطرفي رهين، اين دسته به آقاي خرم نزديك شدند و تحت حمايت وزير جديد اطلاعات و فرهنگ قرار گرفتند، باركزي، معاون غوث زلمي بحيث مدير تصحيح آژانس دولتي باختر مقرر گرديد و غوث زلمي بخاطر حمايت هاي بيدريغ از گروه حاكمه و موضع گيري هاي تند عليه پارلمان و جريانهاي آزاد صنفي و ژورناليستي بحيث رييس نشرات و سخنگوي لوي سارنوالي تعيين گرديد.

اتحاديه ملي ژورناليستان افغانستان كه در راس آن پروفيسور داكتر محمود حبيبي قرار داشت و يازده تن از چهره هاي سابقه دار ژورناليزم بحيث موسس اتحاديه ، اسامي شان در اساسنامه اتحاديه ملي ژورناليستان درج بود، به طور مكرر به وزارت عدليه و وزارت اطلاعات و فرهنگ مراجعه كردند و از ايشان خواستا ر رسيدگي به فعاليت هاي غير قانوني غوث زلمي و باركزي و سوء استفاده ايشان از نام اتحاديه ملي ژورناليستان شدند اما هيچگاه به اين مكاتيب و در خواست ها ترتيب اثر داده نشد، بلكه هر روز جرايد و نشريات رنگي از نام اتحاديه و رياست غوث زلمي چاپ و نشر مي گرديد كه حكايت از امكانات مادي ايشان مي كرد.

حالا بايد تحقيق شود كه هزينه گراف چاپ نشريات بي محتواي اتحاديه ملي و مصارف هنگفت چاپ و نشر قرآن پاك را چه كسي، يا نهاد و موسسه اي مي داده است و هدف تمويل كنندگان از نشر كتاب قرآن پاك چه بوده است؟

اگر اين منابع داخلي يا خارجي است بايد شناخته گردند و هدفشان از اين كار هر چه بوده - خير يا خدمت و يا جعل و تحريف در متن اوليه دين - بايد مشخص گردد.

نكته اصلي اين است كه اگر آقاي غوث زلمي مدعي رياست يك نهاد صنفي ژورناليستي هست. عرصه كاري چنين نهادي كاملاً مشخص است، دست درازي وي به اموري كه در محيط كاري علماي ديني و حلقات مذهبي است، چگونه قابل توجيه است.

اگر موسسه هاي مشكوكي با هدف ايجاد شبهه در عقايد و احكام ديني و وارونه نشان دادن اصول عقايد اسلامي از غوث زلمي بحيث يك وسيله استفاده كرده اند و وي در بدل دريافت پول و يا انگيزه هاي ديگر مانند: دريافت پناهندگي و يا مقام بالاتر به اين كار دست زده است، اين موضوع هم بايد روشن گردد.

موضوع اصلي كه بايد روشن گردد، دلايل حمايت مقامات دولتي مانند وزارت اطلاعات و فرهنگ، لوي سارنوالي  و وزارت عدليه از غوث زلمي است.

با تمام اين موارد اتحاديه ملي ژورناليستان افغانستان در يك كانفرانس مطبوعاتي اعلام كرد كه اين موضوع بايد به دور از جنجال و بحران سازي و در فضاي آرام، از راههاي قانوني به ويژه از راهي كه قانون رسانه هاي همه همگاني مشخص كرده بررسي شود.

همچنين فرار شبانه غوث زلمي و دستگيري اش از شرق كشور نشان مي دهد كه وي در اين اقدام خود بيگناه نيست و گرنه كاري كه با حسن نيت انجام شود اگر چه خطايي صورت بگيرد ضرورت به فرار از كشور و ترس از تحقيق نيست.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت توسط سانچارکی |

دست هاي جعل و تحريف بايد شناسايي گردند

ولسي جرگه هم كتاب قرآن پاك را مردود اعلام كرد و در مصوبه اي خواستار تحقيق و بررسي انگيزه هاي اين اقدام نادرست و دستگيري و محاكمه  ي عاملان آن گرديد.

قرآن پاك كه ترجمه مغلوط از قرآن كريم است اخيراً توسط احمد غوث زلمي سخنگوي لوي سارنوالي به همكاري قاري مشتاق امام جماعت مسجد تميم انصار به چاپ رسيده و در روز عيد سعيد فطر رايگان براي شاگردان مكاتب وبعضي  مردم توزيع گرديده است.

در صفحات نخستين اين كتاب آمده است كه خريد و فروش اين كتاب قرآن پاك ممنوع است و بايد رايگان توزيع شود. همچنين ذكر شده است كه هر كس در هر نقطه دنيا اگر بخواهد آن را چاپ و تكثير نمايد مورد حمايت قرار خواهد گرفت.

چاپ و نشر اين كتاب بلافاصله از سوي شوراي علما و نهادهاي علمي و مذهبي كشور با واكنش منفي روبرو شد و دست اندركاران آن متهم به دستبرد در آيات قرآني و جعل و تحريف آن گرديدند.

به باور مسلمانان، قرآن كريم لفظاً و معناً نازل شده و تمام الفاظ و كلمات آن مقدس و كلمات خداوند است و به همين خاطر قداست دارد و بدون طهارت نمي توان آن را مسح كرد.

گذاشتن نام قرآن پاك به يك ترجمه مغلوط كه الفاظ آسماني آن دگرگون شده و معاني نيز بعضاً منقلب گشته است، جز نافهمي و يا كژ انديشي مغرضانه چيز ديگري نمي تواند باشد.

احمد غوث زلمي كه سابقه درستي در اعتقادات ديني ندارد و در جريان سالهاي دهه هفتاد به جرم دست داشتن در قاچاق مواد مخدر در كشور ازبكستان دستگير و به اعدام محكوم شده بود، توسط برخي از مقامات رهبري شمال با اين عنوان كه يك ژورناليست است وساطت و آزاد گرديد، پناهندگي وي در هالند به همين خاطر رد شد و او حتي يك سال اخير با نام اتحاديه ملي ژرورليستان كه داكتر رهين بخاطر دفاع از خودش آن را ساخته بود در خدمت حلقات انحصار طلب حكومت قرار گرفت،او عليه پارلمان سخنراني و به وكلاي مردم توهين كردوبه همين خاطر تحت حمايت وزير اطلاعات و فرهنگ و حلقه حاكم قرار گرفت و به خاطر دفاع از مواضع حكومت به مقام سخنگوي لوي سارنوالي كشور تعيين گرديد.

چاپ و نشر كتاب قرآن پاك پرسشهايي را به ذهن متبادر مي سازد؛

·        هزينه نسبتاً سنگين چاپ و نشر اين كتاب را چه كسي يا نهادي پرداخته؟

·        چرا گفته شده است كه چاپ و نشر آن در سراسر دنيا تحت حمايت مادي و معنوي قرار خواهد گرفت؟ و چرا بايد يك نهاد صنفي و يك ژورناليست در امور ديني و اعتقادي مردم مداخله كند و ابراز نظر نمايد. فعاليت هاي مشكوكي توسط برخي از موسسات خارجي در افغانستان جر يان دارد كه گاه گاهي در قضايايي مانند: محقق نسب، عبدالرحمن و ... نمود پيدا كرده و هدف اين فعاليت ها مي تواند بحران سازي، ايجاد شبهه در عقايد ديني و القاي ذهنيت هاي منفي در جامعه و تشديد اختلاف هاي مذهبي، قومي و زباني و مانند آن باشد، بايد ابعاد و دلايل اين فعاليت ها و كساني كه به طمع نان و نام وسيله اين اهداف مي شوند بررسي و شناسايي گردند.مصوبه پارلمان تعقيب و بررسي اين اقدام شايد به شناسايي دست هاي نهفته پشت اين حركت كمك كند و كساني را كه ظرف يك سال گذشته از غوث زلمي حمايت كردند و او را در موقعيت هاي بالا نشاندند، روسياه گرداند. اما به شرطي كه اين مصوبه با جديت پي گيري و تعقيب شود.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت توسط سانچارکی |

پنجاه واقعه ژورناليستي در شش ماه اخير

بررسي ها نشان مي دهد که طي شش ماه اخير، حدود پنجاه واقعه ي ژورناليستي در افغانستان رخ داده که شامل قتل، تهديد، لت و کوب، حبس و بدرفتاري با ژورناليستان مي شود.

گزارش خبرنگاران بدون سرحد که هفته گذشته منتشر شد نيز نشان مي دهد که افغانستان در مقايسه با دو سال پيش از لحاظ فعاليت رسانه اي وضعيت بدتري پيدا کرده و حد اقل ده درجه سقوط کرده است، دو سال پيش در ميان يکصد و نود و نه کشور ،افغانستان مقام يکصدوسي و دوم را داشت و حال به مقام يک صدو چهل و دوم تنزل کرده است، يعني  از لحاظ آزادي بيان و فعاليت هاي رسانه اي ،اين كشور موقعيت خرابتر از کشورهاي امير نشين خليج فارس، ممالک شمال افريقا و برخي کشورهاي آسيايي دارد.

اين در حاليست که قانون رسانه هاي همگاني افغانستان در مقايسه با قوانين رسانه اي کشورهاي منطقه به مراتب بهتر ،مترقي تر و خوبتر بوده است.

طبق احصائيه ها، 85 تا 90 در صد حوادث رسانه اي توسط دولت و نهادهاي امنيتي رخ داده است، لت و کوب، دستگيري و توقيف، بدرفتاري و بدزباني، شکستن ضبط صوت وکمره و ميني ديسک خبرنگاران و امثال آن مواردِي بوده که به کرات در مرکز و ولايات کشور مشاهده شده است.

 چند مورد قتل و بدرفتاري عليه ژورناليستان توسط طالبان و قواي ائتلاف نيز صورت گرفته است.

 تمام اين موارد نشانگر خطرناک بودن و حساس فعاليت رسانه اي درافغانستان است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت توسط سانچارکی |

قطره در دریا قسمت پایانی

 

انگشتانم از شوق زدن سنگ ها بي تابند

بيش از يک ساعت نشسته ام، از چهارسو، سيل جمعيت روان است، فکر مي کنم اکنون شايد فرصتي مناسب براي رمي جمرات باشد، از جايم بلند مي شوم، از يک راه فرعي از زينه ها بالا مي روم تا در بستر هموار و عريض پل ، بار ديگر با دريا همراه شوم و به سراغ شياطين بروم، دريا اينک گرچه توفنده نيست؛ اما همچنان تيز و پرآواست، خودم را به نخستين صفوف جمعيت متصل مي سازم و مي روم تا جمره ي اولي  اما گرداگرد اين لوحه ي عظيم سنگي، غوغايي است، باران سنگريزه ها از هر طرف مي بارد، بسياري ها از فاصله ي دور، سنگ هاي شان را در جهت شيطان مي زنند؛ اما سنگ هاي بي زبان به جاي شيطان به سر و روي مردم مي خورند، چندين بار مي کوشم در عمق حلقه ي متموج و گرداب مانند، پيرامون تنديس ابليس داخل شوم و از نزديک، سنگ هايم را بر چشم و صورت شيطان بکوبم اما نمي توانم، ترس در روانم ته نشين شده و تصور حادثه ي پيشين برايم هراس آور است؛ اما اصابت نکردن سنگ ها بر جمره، هم شکست به حساب مي آيد و هم مناسک را ناتمام مي گذارد، احساس مي کنم جمره بر زبوني و ترس من مي خندد، قهقهه مي زند، خوش است از اين که دست سنگريزه هاي من و بسياري هاي ديگر به او نمي رسد!... از خودم و از هراس نشسته در بن وجودم نفرت مي کنم، تصميم مي گيرم بازهم دقايقي صبر کنم و در کناره هاي پل به انتظار بايستم تا سنگيني و مهابت دريا کمتر شود؛ اما شرطه ها اجازه نمي دهند، قانون نانوشته يي است که شيطان را بايد بزني و بگذري، ايستادن و يا به عقب برگشتن در اينجا ممنوع است.

تنها کاري که مي تواني پس از زدن شيطان، کناره ي پل بايستی و رو به کعبه دعا کني و بروي وگرنه ممکن است حادثه هاي ديگري رخ دهند... به بهانه ي دعا مي ايستم اما چگونه مي توانم دعا کنم؟ قبل از هر دعايي بايد شيطان را زده باشي و پيروزمند رو به سوي کعبه و رو به خدا بايستي و نيايش کني اما من احساس مي کنم که تا کنون شيطان بر من پيروز بوده است... به بهانه ي دعا مي ايستم اما به سرعت از ميان دست شرطه ها به عقب مي گريزم. از مسافه ي دور بار ديگر به شط خروشناک جمعيت مي پيوندم و در بستر پل جاري مي شوم، پيرامون جمره، گرداب هولناکي است، غريو تکبير و فريادهايي که با زدن سنگ ها در هوا مي پيچد، بازهم برايم ترس آور است و توان درآمدن در عمق را از من مي ستاند، وضعيت هر لحظه برايم هيبت آور مي شود و اين رفتن و بازپس آمدن حداقل دوبار ديگر تکرار مي شود و من هر بار جرات زدن شيطان از نزديک را در خود نمي بينم....

خورشيد چند نيزه پايين تر آمده، اگر نتوانم پيش از غروب آفتاب جمرات را رمي کنم بايد شب و روز ديگري در مناء بمانم، فکر اين که همه ي همراهانم سنگ هاي خود را زده و رفته اند و من بايد تنها در کوچه ها و ميان صخره هاي مناء بيتوته کنم آزارم مي دهد. تصميم مي گيرم بايد به هر ترتيبي که شده جمرات را رمي کنم اما اين کار بدون نزديک شدن به جمرات و اطمينان از اصابت سنگ ها ممکن نيست. رها کردن سنگ ها به سوي شيطان از فاصله ي دور چنان که خيلي ها چنين مي کنند، براي من نه ممکن است و نه عقده ي مرا خالي مي کند، کم از کم پنج ساعت است که عذاب مي کشم و تقلا مي کنم تا شيطان را بزنم و اين رنج بدون کوبيدن سنگ ها بر پيشاني و چشم و گوش شيطان زايل نمي شود، من بايد با هر سنگ، خشم و درد خود را بر شيطان بکوبم و خودم را از اين درد گره خورده در دلم رها سازم...

تصميم مي گيرم ديگر اين وضعيت را تکرار نکنم، با جاري جمعيت تا انتهاي پل بروم از راه ديگر بازگردم و تا آن زمان که فاصله يي در حدود يک ساعت را در بر مي گيرد، فشار و سنگيني جمعيت کم خواهد شد و من خواهم توانست با دقت و اطمينان بيش تر فريضه ي رمي جمرات را ادا کنم، تنها وظيفه ي خودم نيست، بيچاره فاطمه نظري وکيل مجلس شوراي ملي نيز مرا نايب گرفته، سنگ ها و خريطه ي زيباي وي نيز با من است. بايد نيابت او و اعتمادي را که به من کرده پاسخ درست يابد... مي آيم و از کنار جمره ي اولي، جمره ي وسطي و جمره ي عقبه مي گذرم، نمي خواهم به طرف آنها بنگرم، نمي خواهم خنده هاي سخره آميزشان را بشنوم اما در دلم مي گذرد که بيچاره ها شما از تيزشدن کينه ي من عليه خود بي خبريد و آتش انتقامي را که هر لحظه در دلم زبانه مي کشد نمي شناسيد، باشد خواهيم ديد...!

بعد از پنج دقيقه به انتهاي پل مي رسم و از يک مسير فرعي از طريق زينه ها که جويبار انساني را به وادي مناء مي ريزاند، پايين مي شوم و با اين جويبار همراه مي گردم، آدم هايي از هر جنس و تبار و فرهنگ و ملتي... زير پل که تنه ي اصلي جمرات آنجا ست، همان شور و ولوله برپاست، چند قدمي به جلو پيش مي روم و مي بينم که مردم با غريو و فرياد و هلهله شياطين را مي کوبند، نزديک مي روم، با کمال شگفتي متوجه مي شوم که اينجا آسان تر مي شود جمرات را رمي کرد و به سادگي مي توان در عمق درآمد و از نزديک شياطين را نشانه گرفت. خون شادي در رگهايم مي دود، سرازپا نشناخته مي تازم، مي تازم تا آغاز پل و تا اولين شيطان، اولين مانع و نخستين وسوسه راه، سنگ ريزه هايم را در دستانم مي شمارم، چهارده عدد، سنگ ريزه ها درشت و براق اند، هفت عدد از خودم و هفت عدد از خانم نظري.

احساس مي کنم سنگريزه ها در ميان انگشتام از شوق مي تپند، احساس مي کنم انگشتانم از شوق زدن سنگ ها بي تابند، خون خشم و خون انتقام در وجودم مي جوشد، بايد درد و بغض و کينه ام را خالي کنم، به گرداب هايل جمره ي اولي نزديک مي شوم، هيبت گرداب چشمم را نمي زند، از ميان بازوها و شانه ها و دست هايي که در هوا به اهتزازند و سنگ مي زنند مي گذرم، خودم را تا پيش پاي شيطان مي رسانم، و با سرعت و قوت سنگ ريزه ها را به سينه و صورت و چشم شيطان مي کوبم و با هر سنگ، فرياد مي کشم و تکبير مي گويم، احساس مي کنم ابليس در برابرم مي شکند، قامت سنگي شيطان در برابر خشم سنگ هاي شعله وري که از ميان انگشتان انتقام جوي من مي جهند، خرد مي شود، احساس مي کنم که بر شيطان و بر دسيسه و وسوسه هاي او پيروز شده ام، اين منم که از پيروزي خود سرشارم. قدرتي يافته ام که هيچ شيطاني قادر به مقابله با آن نيست، به راه مي افتم تا شيطان بعدي، جمره ي وسطي و تا ابليس ديگر، او را نيز سنگسار مي کنم، صداي اصابت سنگ هايم بر جمره التيام بخش و تسکين دهنده است، جمره ي عقبي آخرين شيطاني که مادر فتنه هاست، شيطان شياطين است، جمره ي عقبي، ابليسي که هزار نيرنگ در آستين دارد، او را با خشم بيش تر مي زنم و تمام سنگ هاي باقي مانده را نثار وي مي کنم، احساس مي کنم که وظيفه ي سنگيني را ادا کرده ام، به يکي از دشوارترين چالش هاي زندگي پيروز شده ام، اين پيروزي چنان شوق آور است که وقتي در گوشه يي رو به کعبه مي ايستم اشک از چشمانم جاري مي شود و خداوند را هزار بار شکر مي گويم که توفيق زدن جمرات را به من بخشيد و نيرويي به من داد که هيبت شياطين را به سخره بگيرم ... احساس مي کنم سبک شده ام، آرام شده ام، احساس فرح تمام وجودم را فرا مي گيرد و شادمان و پر نيرو، منا را به قصد مکه ترک مي گويم..

////////////.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت توسط سانچارکی |

قطره در دریا( بیست ونهم)

 

 

... و بيم موج و گردابي چنين هايل

اعلان مي شود که ساعت يازده و نيم پيش از چاشت براي زدن جمرات حرکت مي کنيم، چون امروز مزدحم ترين روز در ايام حج است، مصلحت نيست که زنان با ما همراه شوند، هر مرد نيابت خانمي را مي پذيرد؛ فاطمه نظري وکيل مجلس شوراي ملي که دختري باهوش است و با همين ذکاوت وهوش در رقابت خطرناک انتخابات پارلماني در کابل برنده شده و به شورا راه يافته است، به من تلفن مي کند و مي گويد که زنان براي زدن جمرات نايب گرفته اند، تو آيا به نيابت از من رمي  جمرات مي کني؟ ... مي گويم با کمال ميل. لحظه يي ديگر، او خريطه ي کوچک زيبايش را که با ظرافت ، گلدوزي شده و حاوي سنگريزه هايي ا ست به من مي رساند و يک بار ديگر تعارفاً مي گويد اگر براي شما زحمت است، مي توانم کس ديگر را نايب بگيرم! نگاهش مي کنم هوشي آميخته با شيريني در چهره اش موج مي زند، خريطه را مي گيرم و او مي رود...

براي حرکت دسته جمعي آماده مي شويم، جنرال داود که قدي بلند دارد و قوي و جوان نيز هست با نشانه يي در دست به پيش مي افتد و در کنار او جمعي ديگر از بزرگان مانند يک مولوي جوان که ريش سياه و نازک و افشان دارد، شهردار کابل، يک مقام بلند پايه ي وزارت خارجه و ديگران به صورت منظم حرکت مي کنند و پشت سرشان در لين هاي سه چهار نفر ه حاجيان ديگر، دست ها، روي شانه ي يکديگر، همه مراقب و حامي و مساعد هم... کوچه در يک لحظه به رود خروشناک انساني تبديل مي شود. جمعيت دسته دسته از هر خيمه و خرگاه و کاروان برآمده و به اين رود غريونده مي پيوندد.

حدود دوصد قدم به آرامي و آساني پيش مي رويم اما يک مرتبه با سد آهنين جمعيت مواجه شده ودر جاي خود متوقف مي شويم. آفتاب گرم و سوزنده است، شانه ها به يكديگر قفل مي گردد و از هر جانب جمعيت فشار مي آورد؛ حدود صد قدم تا ابتداي پلي که به سوي جمرات مي رود باقي مانده اما در اين ميدانگاه، گلوگاه مخاطره آميزي شکل گرفته است. هم از پشت سر و هم از کوچه هاي بزرگ و کوچک دوسوي پل، امواج خروشان انسان ها بر اين گلوگاه مي ريزند و گرداب هولناکي را پديد مي آورند که جان بدر بردن از آن به تقدير آسماني بسته است.

بيش از چهل دقيقه زير آفتاب و در ميان فشار دندان هاي جمعيت متوقف مي مانيم، غلام سخي نورزاد، شهردار کابل به خاطر بزرگي سن و ضعف جسماني از اول قرار بود همراه زنان باشد و براي رمي جمرات نايب بگيرد اما پيرمرد در آخرين لحظه تصميم مي گيرد که مباشرتاً در اين امر رحماني اشتراک کند، از سر و رويش عرق مي ريزد. نفس نفس مي زند اما هرگز لب به شکايت نمي گشايد، مولوي جواني که همواره به ارشاد و راهنمايي حاجيان مبادرت ورزيده است، دست روي شانه ي من مي گذارد و مرتب از من و همراهان ديگر مي خواهد که از همديگر جدا و متفرق نشويم، تاب آوردن در اين عمق تفته که دم به دم ميان فشار شانه ها و بازوها فشرده مي شوي، کار آساني نيست. به هر سو که نظر مي اندازي با جمعيتي انبوه، فشرده و متراکم روبرو مي شوي، ناگاه ولوله يي از پشت سر بلند مي شود، چيزي شبيه موج، کوه آسا و کف بر لب نزديک مي گردد، گروه حدود پنجاه شصت نفره از سياهان آفريقا، دست ها به هم گره کرده، سينه ها ستبر و جلو داده به پيش مي آيند و در مسير خود صف ها را مي شکنند. مولوي جوان از خداوند مدد مي خواهد و مي گويد: وضعيت خاطره آميزي پيش آمده، سياهان هستند، اينان همواره مشکل زا و خطر آفرين بوده اند، خدا بخير بگذراند... موج مي آيد و به اولين عقبه ي انساني صفوف حاجيان افغان برخورد مي کند. چند تن از حاجيان دفاع و مقاومت ناکامي مي کنند اما موج، سياه و توفنده و بدکين است و پيشاپيش آن، سياهمرد بدهيبتي قرار دارد که از دهانش خشم و نفرين مي ريزد و کسي ياراي ايستادن در مقابل او راندارد. ضربه ي موج، جمع ما را در هم مي فشرد و ما را به مشت بسته يي تبديل مي کند اما خوشبختانه به سرعت باد و برق ازيک کنار ما مي گذرد و راه خود را از بالاي شانه ها و کتف هاي افراد ضعيف تر و زنان و موسفيدان به طرف پل باز مي کند.

اکنون چنان در عمق نفس گير جمعيت و در ميان فشارهاي فزاينده گيرمانده ايم که فضاي تنفس نيز کم کم بسته مي شود و توان ايستادن از آدمي سلب مي گردد، هلي کوپترهاي عظيم کبرا غرش زنان گردسر جمعيت مي چرخند و مي کوشند وضعيت را از طريق فضا زير نظر بگيرند، صدايي از تريبون مرتب مردم را به آرامش و سکون دعوت مي کند و لوحه هاي بزرگ برفراز پل علامات خطر را از صفحات برقي نشان مي دهند... يک دم احساس مي کنم که امواج انساني پيرامونم به گرداب سياهي تبديل شد و در من فرو پيچيد، زانوهايم سست شد، نفسم بيخ گلو بند آمد و آسمان گرد سرم به گردش افتاد، چشمانم سياهي رفت و افتادم اما نه بر زمين که روي دست ها وزانوهاي ديگران، در ميان بازو ها چونان لش مرده يي آويزانم و فقط موج است که مرا به پيش مي راند، کوشش مي کنم به خود آيم و خودم را پيدا کنم. صدايم به زحمت از گلو بيرون مي شود! مرا از ميان مرگ بيرون کنيد! مرا از ميان گرداب... آقاي نورزاد پيرمردي که وضع بهتر از من ندارد و مولوي جوان، هر دو به سرعت يک بوتل آب را بر سرم مي ريزند، قطرات آب، روي سر، گردن و شانه هايم مي ريزند، خنکاي آب کمي آرامم مي کند و نفس قيد شده ام را آزاد مي سازد، مي کوشم راهي به بيرون بيابم، از چنگ اين موج آدم خوار و بدخوي بگريزم اما چهار سويم  درياست و امواج هيبتناک انساني، دريايي که غريوناک ، توفنده و در جازننده است، دريايي که پاي بر زمين مي کوبد و خيزاب گونه مي توفد اما راهي براي جاري شدن نمي يابد.

حدود بيست يا سي قدم ديگر با زور بازوان ديگران به پيش رانده مي شوم اما قيامتي برپاست، يک گروه ضربت از افراد پليس با زور به ميان جمعيت آمده و گرداگرد ده ها زن و مردي که زير پاها له شده اند، حلقه يي آهنين تشکيل داده اند اما توان آنها هم براي مهار موج که کوه آسا فرود مي آيد، اندک است، موج هردم شماري را به کام مي کشد، تعدادي را بر زمين مي اندازد و ناقص مي کند، ناگاه يک فشار پرقدرت مرا از زمين مي کند و در حلقه ي گروه ضربت پليس مي افگند، ترسيده از جاي مي خيزم، زير پاهايم اجساد مردگان و انبوه وسايل و اثاثيه ي آن ها افتاده است.

بار ديگر از حلقه ي پليس و از ميان اجساد مردگان خود را در مسير سيلاب مي اندازم و همراه با جاري دريا حرکت مي کنم، تقلاي جان، قدرت ناشناخته يي است، در هنگامه ي مرگ و زندگي نمي دانم چه نيرويي به من کمک مي کند که از زير دست هاي گره خورده ي پليس مي گذرم و پاهايم بر روي اسجاد له شده ي مردگان به چالاکي سرعت مي گيرند، يک جسد با چهاردست و پا مانند کسي که سجده کند، بر زمين افتاده و يک پايم درست پشت گردن وي اصابت مي کند و از جانب راست يک موج ديگر مرا در ميان تل مردگان مي اندازد.

جمعيت خروش زنان از بالاي اجساد و اثاثيه و لوازم آن ها كه به پشته يي عظيم ماننده اند، مي گذرد و به سوي شيطان پيش مي رود، نمي دانم چگونه مي شود که دست يا دست هايي بلندم مي کنند و در مسير موج قرارم مي دهند، اينجا ديگر عقل کار نمي کند، اراده وجود ندارد، تنها غريزه، غريزه ي حيات نفس و حب بقاء است که تصميم مي گيرد، نيرويي آرام آرام مرا به سمت راست مي کشاند در هر قدم چند سانتي متر و يک مرتبه، موج ديگري، با قدرت مرا به يک خروجي مي کوبد، در اين دروازه، ده ها تن يا مرده و يا در حال اغماء افتاده اند، آمبولانس ها با هارن هاي ممتد و آژيرهاي گوش خراش به سرعت در کار انتقال اجسادند، بدن خسته ام را به زحمت از ميان مردگان و بيهوش شدگان و زنان و مرداني که وحشت زده داد و ناله سرداده اند، پيش تر مي کشم و روي زمين سوخته و زباله ها به گوشه يي کوشش مي کنم خودم را رها کنم اما دست نوازشي از پشت سرآرام مرا مي گيرد و روي يک صفحه ي کاغذي جدا شده از يک کارتن بر زمين مي نشاند. بيحال و ترسيده به نگاه هاي وحشت زده، چراغ هاي سرخ چرخنده و آمبولانس ها و تابوت ها نگاه مي کنم. و پيش چشمانم تصاوير زشت شياطين بازي مي کنند و از ميان دندان هاي زرد و کثيف شان زهر خون و خشونت جاريست، آنها قهقهه مي زنند، مستي مي کنند و از انتقامي که گرفته اند، خوشحال اند، احساس مي کنم شياطين از قالب هاي سنگي برآمده و با حلول در جان و تن تعدادي از آدم ها و در هيبت دسته هاي سياه انساني، سونامي وار مناء را به لرزه درآورده و در مسير خود مرگ و درد و فاجعه گذاشته و رفته اند.

گروه سياهاني که چونان خيزاب برآمدند و جمعي را به کام کشيدند، گروهي بودند که نه پيش از آن و نه بعد از آن نديده و نشنيده ام، آنان هيبت انساني نداشتند، بلاو آفت بودند ، صاعقه يي که آتش زدند ، سوختند، کشتند و سپس پيروزمندانه از روي خون و خاکستر و فاجعه گذشته دوباره به قالب هاي سنگي خود درآمدند....

آرام- آرام پيرامونم را مي نگرم، احساس مي کنم که خون تازه يي در رگ هايم جاري شده و اميد زندگي در من جان گرفته است... در سمت راستم زن ميانسال، سوخته و سيه چرده آرام آرام مي گريد و به جوان تنومندي که از نفس افتاده، خيره شده است، آن سو تر چندين زن و مرد ديگر که احتمالاً هندي اند، پيرامون يک زن بيهوش شده گرد آمده اند، سمت چپشان، زن و مرد جواني چشم به آسمان دوخته و به هلي کوپتري که بالاي سر جمعيت مي چرخد اشاره مي کنند و چيزي مي گويند و تا آن سوها، انسان هايي هستند که نشسته، خوابيده و يا ايستاده به صحنه هاي دلخراش انتقال اجساد مردگان و زخمي ها مي نگرند، پشت سرم، خدايا چه مي بينم، دختر جواني تقريباً نزديک من دراز کشيده و چشمان سياهش مانند چشمان غزال رميده از چنگ صياد، وحشت زده به هر سو مي نگرد، عصمت زلالي از نگاهش جاري است، ترس و پريشاني زيباترش ساخته... تا نگاهم با نگاهش گره مي خورد، لبخند خفيف اما شيريني بر لبانش مي نشيند و چيزي مي گويد که نمي فهمم اما مي دانم که گپ خوبي مي زند، با اشاره يي تشکر مي کنم، در دلم مي گذرد آيا همين دختر نبوده که کاغذ کارتن را زير پايم پهن کرد و مرا آرام روي آن نشاند؟احساس خوش آيندي  سراپاي وجودم را فرا مي گيرد، بار ديگر زندگي و زيبايي،به من لبخند مي زند....

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت توسط سانچارکی |

قطره در دریا( بیست ونهم)

 جوانان نبايد منتظر ديگران بمانند

صبح روز سوم عيد است، آخرين روزي که بايد در مناء ماند. اما اگر نتوانيم پيش از غروب، رمي جمرات کرده، منا را ترک کنيم، مجبور هستيم که روز چهارم رانيز در منا بمانيم. ميزبانان ما از حاجيان مي پرسند که آيا بايد صبر کنيم تا زوال شود، رمي جمرات را انجام داده، منا را ترک کنيم و براي طواف به مکه بازگرديم يا اين که پيش از ظهر، به مکه رفته، طواف فرضي و سعي صفا و مروه را انجام داده، براي رمي جمرات به منا برگرديم؟ اکثريت حاجيان، نظر اول را مي پسندند، يعني ماندن در منا، رمي جمرات و آنگاه رفتن به سوي مکه و مناسک ديگر...

چند ساعتي که تا زوال باقي است، هر کس مصروف کاري مي شود، يکي مطالعه مي کند، يکي دعا مي خواند، يکي به نماز مي ايستد و چند جمع کوچک سه يا چهار نفره هم سرگرم گپ و گفت با يکديگر مي شوند، جواني، شماري فورمه مي آورد که حاوي پرسش هايي در مورد نام و تخلص و وظيفه ي حاجيان است و اين که نظرشان در مورد تسهيلات و خدمات فراهم شده از سوي ميزبانان و راهنمايي ها و مشکلات و کاستي هاي سفرشان چگونه بوده. فورمه ها را پر مي کنيم و پشت سر آن يک دوربين فيلم برداري مي آيد و همين پرسش ها را شفاهي مطرح مي کند و چيزهايي مي گوييم که ثبت مي شود.

با دوتن از جوانان تحصيل کرده ي افغان که در ممالک عربي درس خوانده و به زبان عربي تسلط دارند و اکنون ظاهراً در سفارت هاي اين کشورها در کابل کار مي کنند، همکلام مي شوم و صحبت ها و درد دل هاي دوستانه يي ميان ما رد و بدل مي شود. آنان از وضعيت علم و فرهنگ و سطح نازل آگاهي هاي عمومي مردم ناراحتند و از غرب زدگي و غرب باوري که اکنون مانند يک ويروس بر پيکر فرهنگ و باورهاي عمومي روشنفکران و تحصيل کردگان افغاني رخنه کرده و افکار مردم را بيمار ساخته است ابراز نارضايتي مي کنند، مي پرسند که چرا در افغانستان به فرهنگ و ثقافت اسلامي بي اعتنايي مي شود و به افکار وارداتي غرب که جوانان را به بي بندوباري و بي هويتي سوق مي دهد، ميدان و مجال بيش تري داده شده، آنها از تجربه ها و چشمديدهاي خود در ادارات و موسسات دولتي و انجوها و نبود ظرفيت هاي علمي و تخنيکي در اداره ها و نهادهاي دولتي و مسووليت ناشناسي مسوولان و ضعف روحيه ي ملي و انگيزه هاي خدمت گذاري در ميان ماموران دولتي و فقدان احساس وطن دوستي برخي از رهبران و ضعف و ناتواني دولت در تنظيم و تخطيط يک پاليسي روشن فرهنگي و نشراتي با حرارت سخن مي گويند و طرح ها و ابتکاراتي را براي سلامت و نشاط فرهنگ اسلامي و سلامت نسل جوان کشور پيشنهاد مي کنند.

يکي از اين جوانان که به حيث کارمند محلي سفارت يکي از کشورهاي عربي در کابل کار مي کند با تعجب مي پرسد: چرا دولت افغانستان از امکانات فوق العاده کشورهاي عربي در عرصه ي علم و ثقافت و رسانه ها و از توليدات انبوه هنري و ادبي و علمي اين کشورها که با خصوصيات فرهنگي و اعتقادي جامعه ي افغاني همخواني و نزديکي دارند، استفاده نمي کند؟ آيا دولت افغانستان بيش از حد خود را در ميان ممالک اسلامي تجريد و منزوي نساخته است؟...

اين بحث ها که ساعت ها دوام مي کند، عميق تر و شيرين تر مي شود و سرانجام هر سه نفر با اتفاق اظهار نظر مي کنيم که جوانان افغان نبايد منتظر ديگران بمانند بايد خودشان همت کنند و براي آباداني وطن در عرصه هاي گوناگون مادي و معنوي و به خصوص ايجاد زمينه و امکان آفرينش هاي فکري و فرهنگي، انديشه و اقدام کنند.

در اين بحث ها بر ضرورت تأسيس يک دارالترجمه و تهيه ي آثار گرانمايه ي علمي و فرهنگي که توسط انديشمندان مسلمان در کشورهاي مختلف اسلامي نوشته شده تاکيد مي شود و نقش اين آثار در انکشاف آگاهي هاي ديني مردم افغانستان به خاطر اشتراکات ديني و فرهنگ ملي مسلمانان با افغان ها برجسته مي گردد.

همچنين طي اين صحبت ها آگاهي از افکار ملل دنيا و شناخت تجربه ها و آفرينش هاي علمي و فلسفي دانشمندان جهان ضروري و لازم پنداشته شده تاکيد مي شود که امروز افکار هيچ دانشمندي در جغرافياي سياسي کشور متبوعش محدود نمي ماند، يک فکر به محض اين که به صورت کتاب، رساله و نوشته عرضه مي شود بلافاصله به صدها زبان برگردان و نشر مي گردد و با سرعت فوق العاده به يک پديده ي جهاني تبديل مي شود؛ اما افغانستان به خاطر جدا ماندگي از روند جهاني از اين همه دستاوردهاي بشري محروم بوده است. فکر در اينجا نمي رسد به خاطر اين که ابزار و متود انتقال فکر وجود ندارد، بايد کوشيد تا افکار جديد را در هر کجاكه هست گرفت و مطابق الگوهاي ارزشي و فرهنگي جامعه باز توليد کرد.

تصميم مي گيريم كه هر کدام در اين باره  بيانديشيم و راه هاي ورود افکار جديد و تحولات عصري در عرصه ي فرهنگي جهان  به ويژه در دنياي اسلامي به افغانستان راكه با مباني فرهنگي و اعتقادي اين کشور سازگار باشد، جست وجو نماييم.

با خود مي انديشم همين اندازه که اين جوانان نابساماني ها را درک و براي ملاقات و ترقي کشور و ملت خود انديشه مي کنند و از علم و دانش و پيشرفت با اشتياق سخن مي گويند، جاي خوشي و اميدواري بسيار است و اين انگيزه ها و احساس قوي وطن دوستي و علم خواهي مي تواند سرآغاز يک تحول و نشانه هاي دگرگوني در کشور باشد.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت توسط سانچارکی |

امان الله خــــان، اصلاحگــــر بي پـــرواي پــــر لغــــزش

 

افغانستان يك بار ديگر سالروز استرداد استقلال كشور از استعمار انگليس را جشن گرفت و از شاه امان الله به عنوان يك قهرمان اصلاح طلب تجليل كرد.

در كشور ما، همواره رسم بر اين بوده كه از يادها و خاطره هاي تاريخي و از چهره ها و مفاخر علمي و سياسي فقط تجليل مي شده؛ اما در خصوص تجزيه و تحليل رويدادها و شناخت علل و عوامل كاميابي ها و ناكامي ها و درس گيري از افكار و مبارزات مردان بزرگ و تجربه هاي تلخ و شيرين تاريخ گذشته و حال، كاري انجام نمي شده است. آنچه كه براي ملت افغانستان تكان دهنده است، تكرار تاريخ و تجربه» مكرر تلخي هاست، گويي كه دروازه» تاريخ اين كشور همواره بر يك پايه باز و بسته شده و هيچ نوع تغيير و تحول و پيشرفت در آن ديده نمي شود.

اگر شاه امان الله را مردي اصلاح طلب و نوآور بدانيم، بايد دو واژه» اصلاح و تجدد را تعريف دقيق تر بكينم و جايگاه و نقش آنها را در نگاه و عمل امان الله خان تعيين كنيم؛ چرا كه اين دو واژه در علوم سياسي و جامعه شناسي باري سنگين دارند و در يك بستر تاريخي و  پيوسته ، طي يك پروسه» تكاملي در زمينه» تلاش و فعاليت مستمر ملي به ظهور مي رسند؛ اما آنچه  در حركت امان الله خان ديده مي شود، بيشتر يك آرزو بوده كه هوس تجدد و طرح ميكانيكي و تقليدي اصلاحات  رانشان مي دهد، تا يك حركت پخته»‌ و بيرون شده از تحول تاريخي و فكري در درون كشور .

‌اكثر دانشمندان علوم اجتماعي، اصلاحات را دشوارتر از انقلاب دانسته اند. راه اصلاحگري، راه ناهموار است و از سه جهت، مسايل آن از مسايل يك انقلابي دشوارتر است: نخست اين كه ناچار است در دو جبهه؛ يعني هم بر ضد محافظه كاران و هم در برابر انقلابيان بجنگد، انقلابي به انعطاف ناپذيري در سياست دامن مي زند و اصلاحگر، به نرمش و تطبيق پذيري آن كمك مي كند، انقلابي بايد بتواند نيروهاي اجتماعي را دو شاخه كند، حال آنكه اصلاحگر بايد  اين نيروها را اداره كند، در نتيجه، يك اصلاحگر بسيار بيشتر از يك انقلابي به مهارت سياسي نياز دارد. اصلاحات از آن روي كمياب است كه استعدادهاي سياسي براي تحقق آن، كمتر پيدا مي شوند. يك انقلابي موِفق لازم نيست كه يك سياستمدار ورزيده باشد؛ ولي يك اصلاحگر موِفق هميشه بايد يك چنين آدمي باشد.

يك اصلاحگر، علاوه بر اين كه در نظارت بر امر دگرگوني اجتماعي پيچيده گي بيشتري از خود نشان مي دهد، او نه يك دگرگوني تام؛ بلكه يك دگرگوني محدود و نه يك دگرگوني زير و زبر كننده؛ بلكه يك دگرگون تدريجي را در هدف دارد.

يك انقلابي نخست از همه هدفش گسترش دامنه» اشتراك سياسي است و سپس نيروهاي سياسي را كه در اين رهگذر پديد مي آيند، براي ايجاد دگرگوني در ساختار اقتصادي و اجتماعي به كار مي گيرد؛ اما يك اصلاحگر بايد تعادل ميان اين دو هدف را برقرار كند(.ساموييل هانتينگتون)

نو آوري و نوگرايي هم مقوله اي پيچيده است. اگر عقلاني شدن امور، گسترش  بهره گيري از علم، اهميت دادن به تعليم و تربيه و احترام به فرد و انسان را عناصر و موِلفه هاي اصلي نوگرايي بدانيم بايد تائيد كنيم كه در اين روند تمام جنبه هاي مثبت فرهنگي و مفاخر ملي و سنت هاي عميق و غني ،پشتوانه هاي نوسازي ملي محسوب مي شوند. برخي دانشمندان نوگرايي را ظرفيت پاسخگويي به محيط در حال تغيير و اداره» نظام پيچيده دانسته و گفته اند كه نوگرايي تكامل مداوم تدريجي در جامعه و نوشتن ويژه گي هاي جديد به جاي ويژه گي هاي قديم آن است ،به نحوي كه در ساختار جامعه جديد، عوامل فرهنگي و مناسبات اجتماعي نقش موِثرتر را ايفا كنند.

با ملاحظه» ديدگاه هاي فوق، اصلاحات شاه امان الله قابل نقد جدي است.‌اگر از مجموعه حوادث رازناكي كه منجر به قتل امير حبيب الله و سلطنت امان الله خان گرديد بگذريم و شايبه دست داشتن امير در قتل پدر را ناديده بينگاريم، در عملكرد و شيوه» اصلاحات امير نيز مكث جدي مي توان كرد.

امان الله خان انديشه هاي اصلاحات و نو آوري را متاCثر از افكار محمود طرزي و برخي آگاهان ديگر بود؛ اما انديشه ها چنان سطحي و كم عمق بود كه انديشه و نگاه امير را دگرگون كرده نتوانسته بود. در صبحدم دستيابي به قدرت، امان الله خان يگانه عمل متهورانه اي كه انجام داد اعلان استقلال كشور از بريتانياي كبير و رهايي سياست خارجي افغانستان از انحصار انگليس ها بود؛ اما مجموعه اقداماتي كه پايه هاي استقلال كشور را استحكام بخشد انجام نگرفت.

به نظر مي رسيد كه امان الله خان، اصلاحات را وسيله» تحكيم قدرت شخصي و نو آوري را راهي براي ارضاي هوس هاي مد پسندانه خود ساخته بود. او اگر چه خواست در تشكيلات نظام، با تعيين نخست وزير نو آوري كند؛ اما با اقدامي كه براي تصاحب هردو چوكي سلطنت و صدارت براي خود كرد، نه تنها بي باوري اش را به اشتراك سياسي نشان داد و حاضر نشد كه نقش يك شاه مشروطه را بازي كند؛ بلكه بر خوي اقتدار طلبي شخصي كه ريشه در خون خانواده او داشت، تاكيد گذاشت.

او آهسته آهسته از دوستان اصلاحگر خود جدا شد و در حلقه» چاپلوسان دربار كه همواره بر هوس هاي تجدد طلبي وي دامن مي زدند، محاصره گرديد.

سفر شتابزده» او به اروپا، بدون آنكه به تحكيم پايه هاي اقتدار داخلي بپردازد، شمارش معكوس سقوط وي را آغاز كرد. در همان زمان كه وي با مقامات انگليسي درمورد گسترش همكاري ها به عنوان دو كشور مستقل سخن مي گفت و انگليس ها با بي ميلي به اين سخنان گوش مي دادند، فعاليت هاي جلب و جذب و سازماندهي كارگذاران دولت امان الله خان توسط حكومت هندي بريتانيا در افغانستان ادامه داشت و توطئه برطرفي وي در حال شكل گيري بود.

شخصيت هاي مرموز و قدرت طلب مانند نادر خان و برادرانش و برخي از سفراي اماني به لحاظ ناباوري به تجدد و ترقي و وابسته گي به انگليسي ها، در كار تخريب امان الله خان برآمدند.

سطحي نگري هاي امير به اين توطئه ها زمينه داد و سنت هاي قومي را تحريك كرد.

شيفته گي و احساساتي گري امان الله خان نسبت به تجدد به گونه اي بود كه حتا آدمي مانند "اتاترك" او را نصيحت كرد و از شتابزده گي بر حذرش داشت. ظاهر شدن ملكه ثريا در ايران رضاخاني بدون حجاب مايه» شگفتي گرديد و تلاش و فشار ملكه و درباريان نزديك به امان الله خان براي كشف حجاب و آغاز اصلاحات با برداشتن چادري از سر زنان خشم مردم را برانگيخت.‌الزام كارمندان دولت به پوشيدن لباس هاي اروپايي و مجبور كردن اعضاي لوي جرگه در سال 1307 به پوشيدن لباس هاي سياه اروپايي ناراحتي ها و نارضايتي هاي عمومي را دامن زد. اين نوع اقدامات نشان مي داد كه شاه اصلاحگر افغاني فاقد آن ويژه گي هاييست كه در آغاز اين مقال ذكر گرديد و آن انديشه» اصلاحي خودجوش و برآمده از متن باورهاي ملي و ضرورت تاريخي افغانستان و باور به تغيير ساختارهاي اقتصادي و اجتماعي همراه با اشتراك سياسي و توزيع و تقسيم قدرت در فكر و عمل امير بود.

بر خلاف ديكتاتوران اصلاح طلب تركيه و ايران كه گام به گام در پناه افزايش قدرت نظامي و سركوب ملوك الطوايفي به ايجاد يك مركزيت قوي و ايجاد اصلاحات و نوآوري در پناه آن كامياب گرديدند، امان الله خان با ساده انديشي فرصت هاي طلايي افغانستان نوين را سوزاند و زمينه را براي سقوط مجدد كشور در دامن سياه سنت هاي خودكامه گي و استبداد طاقت شكن نظام خانداني فراهم كرد. تاريخ معاصر افغانستان، تاريخ افراطي گرايي ها و تقليدگري هاست. ‌ ‌

اگر فكر اصلاح طلبي را محمود طرزي از تركيه آورد و نتوانست آن را مطابق با ويژه گي ها و جنبه هاي فرهنگي افغانستان بپرورد و به يك جريان مواج فكري و سياسي تبديل كند، گروه هاي سياسي بعدي نيز با اخذ و اقتباس سطحي افكار و آيديالوژي هاي چپ و راست، تجربه» تلخ اماني را تكرار فاجعه بار بخشيدند و اكنون نيز يك بار ديگر، دموكراسي و اصلاحات در افغانستان به سرنوشت تاريخي خود مبتلا گرديده و حلقه هاي مشخصي در رهبري دولت افغانستان در صدد تكرار مجدد اين اشتباهات هستند. آيا افغانستان مجال باز انديشي در سنت ها و آفرينش افكار تازه از درون فرهنگ و الگوهاي ارزشي خود را خواهد يافت؟ و آيا اخذ افكار تازه و دانش هاي نوين با آگاهي تاريخي و فرهنگي افغانها همراه خواهد شد؟ گذشت زمان شايد به ايــــــن پرسشها پاسخ دهد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت توسط سانچارکی |

قطره در دریا( بیست وهشتم)

 

 

ديگر چيزي نمي فهمم

 

گرداگرد اردوگاه بزرگ، دشک هاي ضخيم و محکم گسترده اند به رنگ سرخ مخملي و پشتي هايي با همان رنگ و ضخامت و زيبايي. حاجياني که زودتر رسيده اند، دشک ها را تصاحب کرده، بستره هاي سيارشان را روي آنها پهن کرده و دراز کشيده اند، جنرال داوود، معين وزارت داخله، کتاب مناسک حج داکتر علي شريعتي را مطالعه مي کند، اين کتاب که تحليلي جامعه شناختي را از اعمال و مناسک حج ارايه مي کند با قلمي زيبا و جذاب نوشته شده و خواننده را به زاويه هاي گرم معاني رازآلود و مفاهيم پندآموز و دلچسب مي برد و روح و روان وي را به شور و جد مي آورد.

در گوشه يي چند تن از اعضاي بلند پايه ي دادگاه عالي افغانستان گرداگرد آقاي معنوي معاون سابق اين دادگاه جمع شده و گرم گفت و گو و مباحثه ي علمي و فقهي و حقوقي اند.

آقاي پتمن معين وزارت معارف و نعيمي والي ميدان وردک – اين دو دوگانه هاي تفکيک ناپذير از يکديگرند – با آقاي مالک برادرزن آقاي کرزي در يک جا نشسته گپ مي زنند، محي الدين بلوچ مشاور ديني رييس جمهوري مي آيد و به هر جمع و دسته نگاهي مي اندازد و سرانجام ترجيح مي دهد که در جمع پتمن و مالک و نعيمي بپيوندد، هر چه نباشد اينان به مرکز اقتدار و مرجعيت تصميم گيري کشور نزديک ترند. در هر گوشه که نظر مي اندازي، گروه هاي سه – چهارنفره دورهم نشسته صحبت مي کنند و از اين ترکيب و دسته بندي، به خوبي مي توان نوع گزارش ها، سليقه ها و پيوندهاي فکري و زباني را تشخيص داد. چند نفري که با هيچ دسته و گروهي نتوانسته اند دمخور شوند و يا حال و حوصله ي بگومگو و اختلاط را نداشته اند، خود را درون بستره هاي سياحتي پت کرده و خوابيده اند، من هم، تنها در ميان اين جمع، در گوشه يي بستره ام را مي گشايم و روي آن دراز مي کشم، پشت سرم، گفت و گوي آرامي درگرفته، به زبان عربي، کوشش مي کنم از لابلاي اين گفت و گوها چيزي بفهمم، سه نفر عرب که از جمله ي ميزبانان حاجيان افغاني اند، جوان و خون گرم به نظر مي رسند و يکي دونفرشان که فورم و نشان عسکري و افسري دارند، يک مولوي جوان افغان را در ميان گرفته و سوال پيچ مي کنند. مولوي جوان که ريشي سياه و نازک دارد و به زبان عربي فصيح مسلط است، در هر مورد توضيحاتي مي دهد. جوانان ميزبان سعودي اما از حواشي مسايل افغانستان، گروه ها و تنظيم ها و روند کنوني به نقطه ي اساسي مورد نظر خود گريز مي زنند و مي پرسند: آيا اسامه بن لادن زنده است؟! مردم افغانستان درباره ي او چه نظري دارند؟...

بار ديگر متوجه مي شوم که بن لادن حتا در ميان افراد امنيتي عربستان به يک چهره ي جذاب و اسطوره يي تبديل شده است، او را مرد طلايي عرب مي دانند، مردي که با تشکيل سازمان مخوف القاعده و راه اندازي موج وحشت در جهان، کابوس دنياي غرب شده است.

مولوي جوان کوشش مي کند با زبان نرم و متحاطانه به گونه يي که ميزبانان را ناخوش نيايد در اين مورد سخن بگويد و از زنده بودن بن لادن اطمينان دهد. وي نيز، زرنگانه از بن لادن – طالبان گذر مي کند و مي گويد: خوشبختانه جريان پيوستن طالبان به پروسه ي صلح تقويت شده است. مولوي جوان مي کوشد طالبان را نيز از بسياري از ترورها و دهشت افگني ها تبرئه کند و به همين خاطر مي افزايد: در پس بسياري از اعمال ددمنشانه يي که به طالبان کرام نسبت داده مي شود، دست پاکستان و سازمان استخبارات اين کشور قرار دارد...

جوانان عرب مثل اين که اين سخنان چندان برايشان دلچسب نيست و احساس مي کنند که مولوي جوان از اصل موضوع دور شده است، مجدداً از اسامه بن لادن، شخصيت و ميزان نفوذ و محبوبيت وي در ميان افغان ها مي پرسند، مولوي جوان ناگزير از يک شرح و تفصيل در مورد طالبان و عملکرد آنها مي شود و برخي نفرت ها و اشتباهات دوران تسلط طالبان در افغانستان مانند کشتن يک رهبر شيعي اين کشور به نام عبدالعلي مزاري و تشديد صف بندي هاي قومي و سمتي و زباني و افکندن تخم نفاق ميان اقوام اين کشور را برمي شمارد...

موضوع نمايان در اين بحث ها، ذهنيت تيره ي اکثر سعودي ها و عرب ها نسبت به اتحاد شمال و اقوام فارسي زبان افغانستان است. آنان واژه هاي شمال، شيوعي، کمونيستي و شيعي را با هم و در معناي واحد استعمال مي کنند، مخصوصاً فکر مي کنند که شمال با ايران و روسيه و هند پيوند استوار دارد و اين دليل واضحي بر انحراف و کفريت آنهاست....

مولوي جوان اگر چه توضيح مي دهد که رهبران جبهه ي شمال مانند استاد رباني، احمدشاه مسعود و استاد سياف و ده ها تن ديگر همگي از علماي جيد حنفي و مروج شريعت غراي محمدي در افغانستان بوده و هستند؛ اما ظاهراً جوانان سعودي به غير از استاد سياف به ديگران چندان باور و ارزشي قايل نيستند. فقط مي گويند که بلي احمدشاه مسعود کسي بوده که به "اسدالپنجشير" معروف بوده و سرانجام به دست دو جوان عرب که در لباس خبرنگار پيش او رفته بوده اند، به قتل رسيده است.

چند روز پيش با چند تن از افغان هايي که مقيم سعودي هستند صحبت مي کردم، آنها نيز هر کدام قصه هاي تلخي از ذهنيت و عملکرد عرب هاي سعودي نسبت به فارسي زبانان افغانستان حکايت کردند، يک جوان گفت: روزي در يک تکسي نشسته بودم و راننده ي تکسي پرسيد از شمال افغانستان هستي يا از جنوب؟ گفتم از شمال و او بي درنگ تکسي را ايستاد کرد و با خشونت از من خواست که پايين شوم...

اگر چه پنج سال از تحولات جديد افغانستان گذشته است و طالبان از اريکه ي قدرت به زير افتاده ودر مغاره ها پناه برده اند. اما آنان هم چنان در ذهن اعراب سعودي جايگاه و نفوذي عميق دارند، باور عمومي سعودي ها اين است که افغانستان کشوري اشغال شده است و بن لادن و ملاعمر مانند مجاهدان صدر اسلام در حال پاک کردن آثار نام هاي کفر و ارتداد و اشغال از سرزمين مقدس اسلام اند، براي آنها قابل درک نيست که خودشان تا مغز استخوان در معرض نفوذ و سلطه ي غرب قرار دارند وبي اجازه ي قصر سفيد آب نمي نوشند. اما به حال ملت افغانستان به خاطر حضور امريکا در اين کشور گريه مي کنند.

مي بينم که تلاش هاي مولوي براي اقناع جوانان عرب ادامه دارد اما ظاهراً چندان موثر نيست، طنين بحث ها و گفت و گوها آهسته آهسته به نجواي گنگ و آرام بدل مي شود و خستگي و خواب در تمام تار و پود وجودم رخنه مي کند، ديگر چيزي نمي فهمم....

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت توسط سانچارکی |

قطره در دریا بیست وهفتم

چقدر بدبختيم!

هرچه مي گردم گوشه ي خلوتي پيدا کنم و خاطراتم را بنويسم، نمي يابم، در کمپ جايي که نشسته ام، جيب بيگم را باز مي کنم، قلم و کتابچه را مي گيرم تا چيزي يادداشت کنم، احساس مي کنم هزار چشم به من و کاغذي که در آن مي نويسم، مي نگرند، به سرعت قلم و کاغذ را در جيب بيگ مي گذارم، از جاي خود برمي خيزم و از کمپ مي زنم بيرون. کوچه ي پهن و طويلي است، نمي توان گفت که از دو سمت دقيقاً تا کجاها امتداد يافته است. از چپ مي دانم که به جمرات مي رود اما از سمت راست تا دورترين نقطه ها در منا که امکان نصب خيمه و خرگاهي هست، دو طرف اين کوچه، محل استقرار حجاج جنوب آسياست و ادارات مطوفين، صحت عامه، پليس ، شرطه ، مراکز راهنمايي حجاج و شئونات ديني مربوط به حج نيز در اين کوچه به چشم مي خورند.

روي يک لوحه ي برقي- اسکريني- بزرگ، کروکي اين منطقه که مربوط به حجاج جنوب آسياست، حدود هشتاد نقطه را مشخص مي سازد که در هر نقطه، دهها خيمه و کمپ برپاست؛ پاکستان، هند، بنگلادش، ايران، امارات، بحرين و تمام کشورهاي خليج و ... کوشش مي کنم در دو سمت اين کوچه جاي مناسبي براي نشستن و چرت زدن پيدا کنم اما نمي شود، ازدحام لحظه به لحظه بيشتر مي شود و قدم به قدم مردم اعم از زن و مرد، روي کارتن ها و فرشهاي حصيري وپلاستيکي و نخي افتاده و يا در حال ذکر و نماز و نيايش هستند. سرگردان و بلاتکليف به پيش مي روم و مي خواهم اين کوچه را تا انتها بروم اما هر چه پيشتر مي روم ازدحام و بيروبار بيش تر مي شود، از پشت سرم، دو واژه ي فارسي "سرگردان" و "بيچاره" به گوشم مي خورند، گوش تيز مي کنم، صداي بگومگوي دو افغان است که از مشکلات خود بحث مي کنند، روي برمي گردانم مي بينم که يک مرد ميانسال چهارشانه ي تنومند همراه با يک ريش سفيد ناتوان که کمرش کمي خميده و پاهايش هنگام راه رفتن کشيده مي شوند، با هم مي آيند و گرم گفت و گو هستند. نزديک تر مي روم  مي پرسم آيا شما افغان هستيد؟ مرد ميانسال جواب مي دهد: بلي. مي پرسم از کجاي افغانستان هستيد؟ مي گويد: از مزار شريف. مي گويم کمپتان کجاست؟ مي گويد ما کمپ و خيمه نداريم، سرگردان ميان کمپ هاي ديگران راه مي رويم...، پيرمرد يکباره به فغان مي آيد و مي گويد: دو روز است که از جمع همراهانم جدا شده ام، بيچاره و درمانده ميان کمپ هاي ديگران راه رفته و دوستانم را جست و جو کرده ام، تازه اين برادر افغانم را پيدا کرده ام تا محل استقرار افغانها را نشانم بدهد. مرد ميانسال مي گويد: افغانها که قرارگاه ندارند، هر گروهشان در يک نقطه به صورت پراکنده زندگي مي كنند، من و دوستانم وقتي اينجا آمديم، هر چه گشتيم جايي براي نشستن پيدا نکرديم، خدا خير بدهد يک نفر مومن پيدا شد و ما را در پهلوي کمپ خود جاي داد... مي گويم امسال وزارت حج و اوقاف ظاهراً کمک هاي بيشتري به حجاج داشته . به نظرتان در مقايسه با سال گذشته اوضاع کمي بهتر نشده است؟ هر دو يک صدا مي نالند: به هيچ وجه، تنها امسال، آريانا در کار انتقال حجاج کمي منظم تر عمل کرد اما ساير مشکلات همچنان باقي است.

مي پرسم مهمترين مشکلات شما کدام ها هستند؟ مي گويند هزار مشکل داريم. مي گويم ممکن است چند تا از اين هزار مشکل را حساب کنيد، نترسيد من خبرنگار هستم مي کوشم مشکلات شما را يادداشت کنم و به مراجع مربوطه انتقال دهم، با ناباوري به صورتم نگاه مي کنند و همچنان که قدم هاي خودر ا تيز تر برمي دارند شروع مي کنند به بيان مشکلات شان.

ببين برادر! هيچ کس در عربستان مانند حجاج افغاني بيچاره و بي سرپناه و بي صاحب نيست. حجاج کشورهاي ديگر در قالب کاروان ها مي آيند، راهنما دارند، محلات و هوتل هاي محل استقرارشان در مدينه و مکه معلوم است، کمپ هاي شان در عرفات و منا پيشاپيش مشخص است. احکام و مناسب حج توسط راهنمايان و علماي موجود در کاروانها برايشان تشريح مي شود، به صورت گروهي با بيرق و نام و نشان کشورشان به انجام مناسک حج مي روند اما حجاج افغاني کدام يک از اين ها را دارند؟ ما حاجي نيستيم، ما مثل سگ هاي سرگردان ميان کثافات مي لوليم و تکاليف و اعمالمان را از روي اعمال ديگران بو مي کشيم...

مي گويم ظاهراً براي شما هم هوتل و مهمان خانه گرفته اند. نمي گذارند حرفم تمام شود مي گويند مثل اين که تو مأموردولت هستي و مي خواهي از زبان ما نوشته کني که چه خدمات شايسته اي دولت افغانستان براي حجاج انجام داده است، برادر يک کمي شرم و حيا هم خوب است. پيش کشورها و مردم ديگر افغانها را خوار و بي آبرو نسازيد... هر دو، قدم ها را سريع تر بر مي دارند و در يک کوچه ي فرعي مي پيچند و از نظرم ناپديد مي شوند...

برمي گردم و براي تثبيت اسامي و محل استقرار کشورهاي جنوب آسيا به کروکي بزرگ نصب شده در کنار يک دفتر راهنمايي حجاج جست و جو مي کنم. هيچ نام و نشاني از افغانستان نمي يابم، پشت دروازه ي هر کمپ نام و نشان کشور، بيرق ملي و نشانه ها و سمبول هاي ملي اش نصب است، حجاج و مخصوصاً جوانان آن کشور با لباس هاي بومي و وطني در پيرامون کمپ نشسته و به گفت و گو و راهنمايي هم وطنان خود مشغولند اما افغانستان مانند هميشه از اين نقشه ناپديد است. مثل اين است که بيست و پنج هزار حاجي افغان در ميان صخره ها و چغوري ها و يا حواشي کمپ هاي ديگران آب شده ورفته اند به زمين و مثل هميشه از اين کشور و حجاج آن در عربستان سعودي هيچ نشان و تشخصي در ميان نيست.

سرم چرا مي چرخد؟ حال خوبي ندارم، حالت تهووع دارم، کوچه ي به اين فراخي و طول و پهنا چرا در نظرم تنگ شده است؟ نفسم بند مي آيد، در گوشه يي مي نشينم، کنار يک نل آب، کمي آب به سر و صورتم مي زنم و دست هاي مرطوبم را پشت سر و گردنم مي کشم، از خودم بدم آمده است، کمپ شاهانه و دسترخوان رنگيني که ميزبانان عرب براي ما آماده کرده اند و چهره ي چروکيده و چانه ي لرزان پيرمرد و آن صداي شکسته و ضعيف و درمانده اش، هر دو از پيش چشمم رژه مي روند، من چه کسي هستم؟ مربوط به کدام کشور و متعلق به کدام ملت؟ نشانه ي حثيثت و اعتبار و وقار ملي ام کدام است؟ کشوري که نامش را در هيچ کجاي اين نام ها و بيرق ها نمي توان يافت و نشانه ي حضورش در گستره ي منا گم شده است، ردپاي کبوتران سپيد بال اين کشور را بايد در ميان زباله ها و در لابلاي سنگ ها و صخره ها جست ، بي نام، بي نشان و بي تشخص، چقدر بدبختيم...!

////////////


 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت توسط سانچارکی |

قطره بیست وششم

 

  

از تمام وجودت بوي خوش خدا متصاعد است

مي خواهيم به منا برگرديم، قيامتي برپاست، تمام راه هاي منتهي به منا بسته است، امکان راه بازکردن و رسيدن به منا در اين وضعيت، دشوار است اما بايد حوصله به خرج داد و ساعت ها پشت صف طولاني وسايط به انتظار ايستاد. من که در سرويس خانم ها سوار شده ام، با چند تن از مردان ديگر در سيت هاي عقبي موتر نشسته ايم، از شدت خستگي و کوفتگي به خواب مي روم، فکر مي کنم بعد از نيم ساعت يا حداکثر يک ساعت به منا مي رسيم و در جايگاه يا خيمه و خرگاهي که براي ما برپا کرده اند، مستقر خواهيم شد، خواب طولاني مي شود، خواب و بيداري، موترها، مردم ، ازدحام، خواب و بيداري، ساعت ها مي گذرد و موتر، گاه کند و گاه با شتاب مي رود اما چرا به منا نمي رسيم؟ در ميان خواب و بيداري، گيج و گنگس و گول، يکباره در ذهنم جرقه مي زند که اين همه راهپيمايي و با اين سرعت به کجا مي رويم و چرا به مناء که فاصله يي بيش از 15 دقيقه با مکه ندارد نمي رسيم؟ اين لوحه ها و تابلوها، نشانه هاي شهر مکه اند، و سه ساعت است که در شهر مي گرديم بدون آن که راه ورود به مناء را پيدا کنيم؟ سرويس به يک راه ديگر مي پيچد، راهي ناشناخته، مي رود و مي رود، بيابان است، اطراف تاريک است، نشانه يي از برق و دکان و مغازه نيست. پوليس راه است. تلاشي است، دوردست ها، تاريک و مبهم و ترس آور مي نمايند، نشاني از آبادي نيست، سرويس به سرعت مي رود، وارد يک سرک فرعي مي شود، به دست راست مي پيچد، وارد يک تونل مي شود، تونلي بي نام و نشان، سرعت سرويس بيش تر مي شود، مثل اين است که کسي ما را تعقيب مي کند، مثل اين است که سرويس مي خواهد پرواز کند، در ذهنم مي گذرد که آيا ما در مکه هستيم، در مناء يا جاي ديگر؟...

چرا در اين سه ساعت که اکنون وارد ساعت چهارم شده ايم و شب از نيمه گذشته هنوز به مناء نرسيده ايم؟ نکند به راه ديگري رفته و يا راه مناء را گم کرده باشيم؟! در ذهنم به سرعت برق خطور مي کند، نکند اخلالي در کار باشد و دست پنهاني خواسته باشد ما را سرگردان بسازد؟ درست است که اينجا، شهر مکه، محل امن است اما طالبان و القاعده براي رسيدن به اهداف خود هيچ مرز ممنوعي نمي شناسند و ... يک مرتبه ناخودآگاه صدا مي کنم، آقايان، خانم ها!معلوم است که ما در کجا هستيم و کجا مي رويم؟ چرا اين قدر سرگردان و بدون تکليف دور خود مي گرديم و يا در راهي روان هستيم که راه مناء نيست؟ فکر نمي کنيد که اخلالي در کار باشد، فاصله ي ميان مکه و مدينه پانزده دقيقه است ولي ما تا کنون چهارساعت است که راه مي رويم. آرام در گوش آقاي عزيز مي گويم: ما ربوده شده ايم...! با شنيدن صداي ربوده شدن،وي از جاي خود مي پرد و در حالت نيمه هوشيار و نيمه خواب، سرعرب ميزبان داد مي زند: ما را به کجا مي بري؟ ... مرد عرب با کمي خود باختگي و خنده ي مصنوعي کوشش مي کند توضيح دهد که قضيه از چه قرار است اما عزيزجان رييس دفتر باباي ملت که به شدت برافروخته است، بر سر يکي از افغان هاي ميزبان که جوانک نورسيده يي است، فرياد مي زند: تو چرا آرام و خاموش نشسته اي و از رفيقانت نمي پرسي که ما را به کجا مي برند؟ جوانک مجال توضيح نمي يابد و زير باران سرزنش و ملامت دست و پاي خود را گم مي کند و ناگزير به قسمت جلو سرويس پيش ميزبان عرب و درايور مي رود و از آنها به صورت دقيق تر معلومات مي خواهد، سرويس بازهم در راه پيچناک ديگري سرعت گرفته است، روي سرک سمت راست، يک موتر پوليس و چند نفر ديگر به چشم مي خورند که دور يک جنازه جمع شده اند، يک حاجي با موتر تصادف کرده، مرده و روي سرک افتاده، احرامي اش را رويش انداخته اند و او آرام به خواب ابد فرورفته است، سرويس، غرش ديگري مي کند درايور اکسليتر را بيش تر مي فشارد و موتر در سينه ي فراخ و سياه سرک شتاب مي گيرد، کمي پيش تر، جنازه ي ديگري روي سرک افتاده، وضعيت خطرناکي است... عزيزجان بار ديگر سرپيش خدمت افغان داد مي زند و مي گويد: تو اصلا چه کاره يي؟ زبان داري يا نه؟ گنگ که نيستي؟ از اين آقايان عرب بپرس چهارساعت است ما را در موتر مي گردانيد براي چه؟ يا اين که تو هم همدست آنها هستي و برايشان جاسوسي مي کني؟

جوانک خجل و سرکوفته، پرسش هاي خود را از مرد عرب بيش تر مي سازد و سرانجام توضيح مي دهد که چهارساعت است تمام راههاي منتهي به مناء از استقامت هاي دور را امتحان کرده ايم؛ اما هيچ راهي براي ورود به آن ميسر نيست، به هر راهي که داخل مي شويمو آسيبي به شما برسد، نمي بينيد که چقدر جنازه روي سرک افتاده...

توضيحات خدمه و ميزبان، کمي آرامش مي دهد و لحن معترضان را نرم مي سازد، سرويس همچنان گرداگرد مکه و مناء مي گردد و از راههاي پست و بلند مي گذرد، سرانجام، ميزبانان از مهمانان نظر مي خواهند که آيا تا صبحگاه بايد به اين گردش بي حاصل ادامه دهند، يابايد با پاي پياده به مناء برويم و يا همين اندازه که داخل موتر گرداگرد مناء گشته ايم بسنده است و باقي شب را به هوتل برگرديم و فردا اول وقت براي زدن جمرات به مناء برويم؟ ... کمي در داخل موتر غالمغال مي شود، طرفداران اين يا آن پيشنهاد براي اثبات درستي نظريه ي خود استدلال مي کنند اما بالاخره اکثريت به بازگشت به هوتل رأي مي دهند و بازمي گرديم. اگرچه ساعت ها در اطراف مناء گشته ايم اما وقوف نکردن در مناء کمي ناآرام و معذب مان مي سازد ولي اين ناآرامي باعث نمي شود که بقيه شب را در نرمي لذت بخش تخت خواب هوتل به خواب عميق فرو نرويم...

گرما و عرق و خاک که در عرفات و مزدلفه تا مناء ادامه داشته کم کم احساس زندگي در خاک و يکجا شدن با طبيعت را در آدم پديد مي آورد، احرام اگر چه با خودش معنويت و آرامش و سکينه مي آورد و پاکيزگي و عرياني و معصوميتي که روح را سبک مي سازد؛ اما اگر گرم اعمال نباشي رفته رفته سنگين تر مي شوي و بالاي روحت فشار وارد مي شود. سه روزي که در مناء بايد بماني، اعمال رمي جمرات، قرباني، حلق و تقصير و آمدن به مکه، طواف و سعي چنان زنجيره يي از تحرک و تلاش و کوشش را به وجود مي آورد که آدم فرصت بازنگري و دقت در سروصورت و احرام خود را نمي يابد، در اين جريان تو مجبور هستي که با صفاي خاک وپاکيزگي عطر پونه هاي بطحا يکي شوي و از شستن سروصورت با صابون و شامپو و زدن گلاب به تنت بپرهيزي و بگذاري که فطرت انساني ات همراه با رايحه ي معطر ذکر و نيايش و اعمال و مناسک بياميزد و تو را از سنگيني چرخه ي تکراري تن و از تعلقات خاک به دور سازد، اصلاً به اين فکر نکن که گوشه هاي احرامت زرد و کثيف و بدبو شده است، به اين بيانديش که از تمام وجودت، بوي خوش خدا متصاعد است.

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت توسط سانچارکی |

قطره در دريا {بيست وپنجم)

ُ

 روح در اوج سخاوت دامن مي گشايد

شانه به شانة جمعيت در انبوه خلايق، با همان نظم و ترتيب و با همان نشانه ها و راهنمايي ها ...

آه، چقدر ذله و مانده شده ام، تمام بدنم ذق مي زند، زکامم شديدتر شده ، تب و دردم بازگشته...  تا رسيدن به سرويس ها، مسافت زيادي را طي مي کنيم،  پاهايم ورم کرده اند، دو شبانه روز است که يا با موتر و يا با پاي پياده سفر مي کنيم. سلول سلول بدنم آزرده است. اگر کمي استراحت کنم، شايد تجديد قوايي شود و تنم از درد و رنجوري رها گردد، اما کو فرصت آسايش؟ خوشبختانه، راهنما به سوي مکه اشاره مي کند و موترها را به آنسو حرکت مي دهد، مسافت دورتري انتخاب مي گردد تا به مکه مي رسيم، قرار است قرباني و حلق و تقصير را فردا به جا آوريم، شامگاه را براي بيتوته به منا بايد بازگرديم، به هتل مي رويم، نان و نماز و آسايش و شستشوي سر و صورت و بعد مناسک ديگر و فرايض ديگر.

اما اين ازدحام نفس گير، اين حرارت و گرمي رخوت آور و اين سرک هاي مملو از وسايط و آدم و اين راهبندانهاي بازنشدني، هر نوع چانس و امکان و خيالات آرامش و آسايش را از ذهنت مي پراند و تو را همچنان بر صليب درد و شکنجه معذب نگاه مي دارد.

ساعت ها و ساعت ها طول مي کشد تا از ميان انبوه درهم فشردة انسان و وسايط مي گذريم و نزديکي هاي غروب به هتل مي رسيم. شهر مکه و سرک هاي آن به استثناي مسجدالحرام، خلوت به نظر مي رسند، همة مردم را منا بلعيده و يا اينکه بسان سيلاب گرد بيت عتيق مي پيچند ، کمتر کسا ني در سرک ها ديده مي شوند و يا در حال تماشاي دکانها و مغازه ها هستند.

در مراسم حج، اگر انجام فرايض و مناسک، يک تکليف شرعي است و بخواهي نخواهي حال و حوصله داشته باشي يا نداشته باشي بايد آنها را انجام دهي؛ اما تماشاي مغازه ها و خريد از آنها براي اکثر حجاج، جذاب ترين سرگرمي هاست، اگر چه کم نيستند کساني که در هر مرحله از انجام فرايض و مناسک شور و حال و احساس ويژه اي دارند و از لحظه هاي نادر اين مراسم و آنات تکرار ناشدني آن، فيض و بهرة وافر مي گيرند؛ اما اکثراً ديده مي شود که اين شور و احساس براي بسياري ها زير تأثير جذابيت ها و رنگ و روغن دکانها و اجناس فراوان و متنوعي که از چهارگوشه عالم به اينجام آورده شده اند، رنگ مي بازد و مناسک با شتاب و عاري از هر گونه شور و تفکر و تأمل انجام مي گيرد تا فرصت بيشتتري براي تماشاي مارکت ها و بازارهاي افسانه يي كه يادآور بازارهاي مکارة دوران جا هليت اند، باقي بماند.

امروز، روز اول عيد قربان، در واقع نقطة اوج مراسم حج تمتع است، مناسک امروز بسيار زياد است و ازدحام جمعيت در منا و مسجدالحرام نيز انجام اين مراسم و مناسک را که برخي ها بيم دارند، آز پيششان فوت نشوند، با دشواري و کندي مواجه ساخته است به همين خاطر، همة حجاج مصروف اعمال حج هستند و دکانها تنها و خلوت و خاموش به نظر مي خورند.

در هتل که مي رسيم، بيشتر همراهان به سوي رستوران مي روند اما من راه اتاق را در پيش مي گيريم مي روم و دو تا تابليت پاراستامول را مي بلعم و دراز به دراز خودم را روي چپرکت مي اندازم.

به خاطر مي آورم که احرام به تن دارم و به همين جهت، نه سرم را مي توانم پت کنم و نه پاهايم را اما تا مي توانم از گردن تا ساق پا را زير لحاف و کمپل مي پوشانم تا بدنم گرم و نرم شود، خواب سنگيني به سراغم مي آيد، اگر رفيقم انجنير بيدار نکند، حتماً نماز مغرب و عشا نيز قضا مي شود، حداقل دو ساعت در استراحت بوده ام، احساس آرامش مي کنم و درد و تب نيز تا حدودي کاهش يافته است، احساس خوشايندي برايم دست داده است، همواره، دو چيز، مرا بيدار و زنده و با نشاط مي ساخته، يکي خواب و ديگر، آب. اکنون نوبت آب گرم حمام است که بايد رخوت باقي مانده را از تنم دور کند و پلک هاي خسته و جان رنجورم را تازگي بخشد. آب در اين شهر و در اين منطقه از جهان که کوهها و دشت ها و صخره هايش از تف گرما و سوزش آفتاب همواره سوخته و بيتاب بوده اند، معجزة حيات است، فشار آب که بر سر و تن و عضلات بدنت مي ريزد، تورا زنده و هوشيار مي کند و رگ  رگ وجود و استخوانهاي خسته ات را باز و استوار و فعال مي سازد.

اوه! چقدر گرسنه ام، دلم ضعف مي رود، دارم از پاي مي افتم، انجنير مي گويد که امروز در رستوران گوشت قرباني فراوان پخته بودند، آب دهانم را قورت مي دهم، تلفني از کسي مي پرسم که نان شام کجا توزيع مي شود؟ مي گويد هم اکنون رستوران باز است و حجاج مصروف تناول نان شام هستند. خبري خوش تر از اين در اين لحظه نيست، نمي دانم با چه شتابي وارد لفت مي شوم، به نظرم مي رسد که لفت، کند و آهسته و با ترديد حرکت مي کند، با پاهايم کف لفت را مي فشارم که سرعتش بيشتر شود! عجب منظرة ديدني است، آنقدر گوشت و برنج و ميوه و خوردني ها و آشاميدني هاي متنوع چهارسمت رستوران چيده اند که از تماشايشان سير مي شوي، گوشت لذيذ قرباني، کباب و برنج نرم در اين لحظه لذت ديگر دارند، قابي برمي دارم و آن را از گوشت و برنج پر مي کنم و با اشتها و شوق نوش جان مي کنم و چند استکان چاي گرم و شيرين از سرش مي نوشم حالم حسابي بهتر مي شود...

در اتاق ما، آبجوشک نوي گذاشته اند، همراه پياله اما چاي خشک و شکر نيست، اين چند پياله چاي کفايت نمي کند. به انجنير مي گويم چند کيسه چاي و بوره با خودش از رستوران بگيرد تا در اتاق يک چاي خوري وطني برپا کنيم. انجنير، چنگ مي زند و يک مشت کيسة چاي و بوره را برمي دارد و راه مي افتد، شکريه مي رسد، چاي و بوره را چه مي کنيد؟ انجنير با تبختر مي گويد: ما در اتاقمان آبجوشک داريم و با چاي رستوران و اين استکان هاي ريز يک بار مصرف، دردمان دوا نمي شود، البته، تسهيلات و امکانات اتاق ما بيشتر از اينهاست، خانم ها کمي چرتي مي شوند و ظاهراً احساس نوعي تبعيض مي کنند، يک خانم مسن از گوشة رستوران با صداي نحيف و خسته مي گويد: پس چرا در اتاق هاي ما آبجوشک و پياله نگذاشته اند اما در ظاهر مسئولان اين صدا را نمي شنوند.

در اتاق چند پيالة چاي داغ شيرين را سر مي کشم تنم غرق عرق مي شود و خون زير پوستم ميدود، آرامش دلپذيري يافته ام اما باز بايد بار سفر بست و به مناء رفت، آنجا بايد بيتوته کرد، توقف کرد شب را به روز رساند و کوشش کرد تا در خلوت صخره ها و در آرامش وادي هاي مناء به روح  اجازه داد تا در اوج سخاوت دامن بگشايد و از فيوضات معنوي حج بهره گيرد و از تعلقات دنيا و امتيازات و تفاخرات زندگي ببرد و همة چيزهايي که مانع حرکت، سبب سنگيني و ماندن از پرواز، از رهايي و از آزادي مي شوند، به کناري نهد.

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت توسط سانچارکی |

قطره بیست وچهارم

//////////

قطره در دريا

 

شيطان، با هزار جلوه مرا کشته است

 

 

آه، بازهم تکرار عرفات، اين بار مزدلفه است که به راه افتاده و همراه با آن، زمين و آسمان و اشياء و آدم ها همه در حرکتند، اين حرکت، هم ذاتي و جوهري است و هم عرضي و انتقالي. در درون، نوعي دگرديسي جان و جوهر هستي و در بيرون، راه گشودن به قربانگاه و زدن تنديس شياطين ... درياي متموج انساني کف بر لب نهيب مي زند، آواز تهليل و تکبير گوش نهاني ترين زواياي وادي ها را پر کرده است، حتي سنگريزه ها نيز صدا مي کنند و لبيک اللهم لبيک مي گويند. خدايا چه شور و ولوله اي برپا شده است! مناء آيا توان پذيرايي از اين همه موج و سيلاب را دارد؟ گلوي تمام راهها بسته است اما جمعيت ، دريا دريا موج مي زند و راه خروج مي جويد، فکر مي کرديم که ما، مهمانان فوق العاده پادشاه هستيم، تيزرفتار آخرين مدل وزارت داخله و صاحب منصباني که متکفل پذيرايي و راهنمايي ما هستند و موتر آمبولانسي که احتياطاً همراه ماست و هر لحظه چراغ هاي خطر خود را خاموش و روشن مي کند، شايد بتوانند راهي براي خروج باز کنند و ما را پيش از ديگران به مقصد برسانند اما ذهي خيال باطل! اينجا، شاه و گدا، فقير و غني، مهمان پادشاه و رفيق گدا همه مساوي هستند، مهمترين امر در اينجا، مهمان خدا بودن است. خداوند به همة مهمانان خود حقوق يکسان داده است. هيچکس، حتي مأموران ويژه ملک عبدالله نيز حق ندارند راهي را ببندند و يا باز کنند، آنقدر در سنگيني نفسگير راه پشت قطار بي پايان وسايط مي مانيم که روز از نيمه ميگذرد و زوال در مي رسد. در واقع، ما آخرين کساني هستيم که به مناء مي رسيم، ديگران که مهمان خدا بودند زودتر مي رسند و ما که مهمان ملک هستيم، ديرتر مي رسيم!

سرويس ها، براي رسيدن به نزديکي هاي جمرات، مسيري طولاني را انتخاب مي کنند و با دور زدن اطراف مکه از منطقه اي موسوم به عزيزيه وارد يک تونل بزرگ مي شوند و از فرق سر شيطان وارد مناء مي گردند، راهنما، همة ما را از سرويس ها به پايين مي خواند و به سوي جمرة عقبي حرکت مي دهد. در دامنه ها، تا چشم کار مي کند، انسان است، موتر و خيمه و خرگاه، زير پل هاو در بغل کوهها و کمرها انسانها همانند گلة گوسفندان افتاده اند و از مسيرهاي مختلف، نهرهاي خروشان جمعيت مي آيند و به اين درياي متلاطم انساني مي پيوندند و غريوزنان به سوي جمرات پيش مي روند، راهنما که مرد عرب تنومندي است يک دستش را بلند مي کند و به علامت راهنمايي ديگران تکان مي دهد، مي بينم که قد عرب کوتاه است و دستش گاه در پستي بلندي هاي جمعيت گم مي شود. يک کارتن پاره را پيدا مي کنم ، از آن يک تکة نسبتاً بلند رابر مي دارم و همانند درفشي در هوا بالاي سرم به اهتزاز درمي آورم و پيشاپيش جمعيت به راه مي افتم و از همگان مي خواهم که به اين تکة کاغذ نگاه کنند و بيايند. مرد عرب سينة جمعيت را مي شکافد و راه باز مي کند و من، پشت سرش حرکت مي کنم. پس از دقايقي، خانم شکريه خودش را به من مي رساند و با لحن دوست داشتني مي گويد، دستت درد گرفته بگذار چند دقيقه من آن را بگيرم. اگرچه امتناع مي کنم اما او، کاغذ کارتن را از دستم مي گيرد و بالاي سرش برمي افرازد و پيش مي رود، خوشبختانه، بدون مشکل و بدون آنکه کسي از ما گم شود تا نزديکي هاي جمرات پيش مي رويم، راهنما همگي را در گوشة پهن و عريض پل جمع مي کند و مي گويد که از جمره اولي و وسطي بايد بگذريم و فقط، جمرة عقبي يا شيطان بزرگ را بزنيم، با هماهنگي به سوي شيطان حرکت مي کنيم، از کنار جمره اولي و وسطي مي گذريم، حساب اينها را با يد فردا برسيم، امروز اما لازم است که شيطان بزرگ را سرجايش بنشانيم.

تنديس سنگي شيطان، پيش رويمان ايستاده است، عبوس و دژم، برخلاف انتظار، بيروبار کم است و به راحتي مي توان شيطان را نشانه گرفته و زد، حتي ضعيف ترين زنان و ناتوان ترين مردان نيز، سنگ هاي خود را بي خطاء به شيطان مي زنند و من، چهارده سنگ از جانب خود و خانمي که مرا نائب گرفته به چشم و روي تنديس مي زنم، نه چشمان سياه زاغ و نه سيماي زرد و خستة خودم و نه عفريتة زشت ابليس، هيچکدام در برابر سنگ ها و مرمي هاي من چهره نمي نمايند، بنظرم مي آيد که تنديس شيطان بيچاره تر و درمانده تر از هرگاه در برابر ضربات من خرد مي شود و مي شکند.

زماني که در دشت مزدلفه، مشغول جمع آوري سنگريزه ها بوديم آقاي پتمن، معين وزارت معارف به شوخي گفته بود که پشت اين سنگ ها و زدن شيطان نگرديد،، او را نبايد عصباني بسازيد و کينه وي را عليه خود تحريک کنيد، چرا که وقتي به وطن برگشتيد او به سراغتان مي آيد و از شما انتقام مي گيرد اما حالا مي بينيم که آقاي پتمن محکم تر و مصمم تر از ديگران به شيطان سنگ مي زند، مي گويم پتمن صاحب با اين سنگ هايي که به شيطان مي زني او را عصباني که نکرده اي؟ مي گويد: چرا، اما خودم را براي يک جنگ طولاني با شيطان آماده کرده ام، انتظار دارم که شيطان در لحظات حساس و باريک و پرلغزش زندگي به سراغم بيايد و انتقام بگيرد...

سنگ ها زده مي شوند، همگي احساس مسرت مي کنند، خانم ها با لذت مي خندند و از اينکه شيطان را نشانه گرفته و زده اند، خوشحالند، اما با اين همه، تنديس شيطان، همچنان برپاي ايستاده و سنگ ريزه ها بدون آنکه در وي اثر کرده باشند،پيرامون ساق هاي پايش ريخته اند. ساعت ديگر، ماموران مي آيند و سنگريزه ها را جمع مي کنند و به کناره هاي دور صحرا مي ريزند اما تنديس شيطان بعنوان نماد ضلالت تا جهان باقي است، همچنان برپاي است و با هزار رنگ و نيرنگ در جانها رخنه مي کند و در دل ها فتنه مي اندازد، حتي آنگاه که از زدن شيطان احساس خوشي و رضايت به آدم دست مي دهد، احساس مي کني که نرم ترين وسوسه نفساني زير پوستت نفوذ کرده و آرام آرام تو را به راه ديگري مي کشاند.

اگر چه فکر مي کنم که شيطان را زده ام اما احساسم اين است که او بارها و بارها و هم اکنون نيز با هزار تير نگاه غمزه آلود مرا کشته و با هزار جلوة افسونگر به جانم آشوب افگنده است. اين خنده هاي شيرين و اين ناز و اداها و اين لطف و گرمي و محبت که پيرامونم را پر کرده اند، هر کدام تيرهايي هستند که به جانم مي نشينند و دلم را اسير سوداهاي ديگري مي سازند...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت توسط سانچارکی |

قطره بیست وسوم

سنگ ريزه ها به من مي خندند!

معمولا سپيده صبح، حركت از مشعر آغاز مي شود، اما نمي دانم چرا ميزبانان در ا ين وقت شب اعلام حركت مي كنند ،ناگزير وسايلمان را جمع مي كنيم ،خريطه هاي سنگريزه ها را به كمر مي بنديم وآماده رفتن مي شويم،شايد آنها مي خواهند كه قبل ازبه راه افتادن درياي جمعيت كه قيامت عظيمي برپا خواهدشد، حركت كنيم وبي مانع ازمشعر بگذريم اما ظاهرا، فكراقيانوس خفته در دامن مشعر رانكرده بودند كه هر نوع حركت وجنبشي رادر آستانه خود متوقف مي سازد،   به موتر ها سوار مي شويم اما راه حركت بسته است ، ساعت هاست كه در سيت هاي موتر نشسته ايم اما موتر مثل اين  که به زمين چسپيده، حرکت نمي کند، تمام راههاي خروجي مسدود است، تا چشم کار مي کند، دريا و تلاطم انساني است. گروههاي عظيم بشري، بافت در بافت هم، بر سرک ها، راهها و پلوانها افتاده اند، اينجا، مزدلفه است. جايي که در آن، بيتوته کردن، شب را به روز آوردن، حتي اگر ذکر وانابت و استغفاري هم در کار نباشد، بازهم ثواب دارد، خلق خدا خوابيده اند و عبور از اين فرش انساني بي پايان ناممکن است، ميزبانان صدا مي کنند که مي خواستيم با حرکت پيش از وقت از اينجا، صحبگاه زود، نيش آفتاب به جمرة عقبه برسيم و آن را رمي کنيم اما تمام راهها بسته است، چاره اي جز ماندن و انتظار کشيدن نيست،نمي دانم چرا اجازه نمي دهند كه پاي پياده به سوي منا راه بيفتيم،چقدر لطف دارد سياحت ،گشت وگذار،قدم زدن در اين هواي آزاد و در اين دشتها ودامنه ها، چقدر زيباست تماشاي آسمان مزدلفه واشك جاريي مهتاب كه تمام اين تپه ماهورهاي مرموز ورويايي را از پرتو هاي شيريي مقدس آكنده است و نسيم نرم وسبك وجان بخشي كه مي وزد وبيرق روح واحساس وانديشه ات را به اهتزاز در مي آورد، واقعاپياده روي لطف ولذتي دارد كه با موتر به دست نمي آيد،اما چاره نيست،بايد فرمان ميزبان را گردن نهاد و باجمع وجماعت همراه شد، با خود عهد مي كنم اگر بار ديگر به حج آمدم آزاد وتنها مي آيم وهرقسم كه دلم خواست عمل مي كنم، آدم هرجاي ديگر كه مقيد جمع ونظم وترتيب باشد در مكه ودرمكان هاي مقدسي كه ايجاب تامل وتفكر وتنهايي ودر خود فرورفتن بيشتر را ميكند، بايد كه مطابق دلش رفتار كند و به آوازي كه از درونش بر مي خيزد گوش بسپارد ، تنهايي در اين مكانهاي مقدس نعمتي است كه هيچ چيزي با آن برابري نمي كند،مخصوصا تنهايي در مشعر وفكر كردن در راز ورمزهاي اين اعمال ومناسك به جهش جان وجرقه انديشه كمك مي كند اما اين تنهايي و در اين جمع وبا وجود اين آدم هايي كه سخن گفتن و لاف زدن وغلو كردن عادت مزمني برايشان شده است، به دست نمي آيد،به ياد مي آورم سخن بزرگي راكه ظاهرا درچنين جا هايي گفته بوده است كه شكوه سكوت را به ارزانيي كلام مفروش...

ميزبانان كه از راه رفتن وراه بازكردن از ميان اين درياي انساني نا اميد شده اند، خطاب به حجاج مي گويند: متاسفانه راه باز نمي شود،حركت در اين وضعيت نا ممكن است، به ناگزير صبر مي كنيم،شما حجاج محترم يا از موترها به زير بياييد و روي زمين استراحت کنيد و يا در داخل موترها بخوابيد!

اکثر حجاج پياده مي شوند وروي فرشهايي كه دوباره گسترده مي شوند، استراحت مي كنند اما من ، رخوت زده و بيحال، ميان دوسيت موتر،خودم را مي اندازم و به خواب مي روم، خواب شگفتي مي بينم، خواب مي بينم که با سنگ ريزه ها به شيطان نزديک مي شوم و مي خواهم آن را بزنم، شيطان مي خندد و دندانهايش را که زرد و استخواني وبد ريخت  است و از جرم آنها زهر وعفونت مي ريزد، نشانم مي دهد، مي ترسم، عقب عقب مي روم، دست هايم سست مي شوند وسنگريزه ها از ميان انگشتانم به زمين مي ريزند،ترسيده ونا اميد به گوشه اي پناه مي برم وكوشش مي كنم برضعف وترس غلبه كنم،اصلا درست نيست كه در برابر شيطان بشكنم وتوان مقابله باآن را ازدست بدهم ، بار ديگر نيروهايم را جمع مي کنم، برخود نهيب مي زنم و با قدرت بيشتر به شيطان نزديک مي شوم، تيرهايم را در چله کمان مي گذارم و مي خواهم رها کنم، يک مرتبه مي بينم که به جاي شيطان، خودم هستم، چهره ام زرد و گرفته و خسته است و با هزار آه و درد و التجاء از خودم خواهش مي کنم که نزنمش! فکر مي کنم بيچاره من که قدرت تحمل حتي يک مرمي را هم ندارم، باز دستانم سست مي شوند، عقب عقب مي روم، حيرانم که چه کنم، تمام بدنم مي لرزد، مي كوشم بار ديگر بر خود مسلط شوم،روحيه وقدرتم را بدست بياورم ، فکر مي کنم شيطان مرا به بازي گرفته است. لاحول گويان و استغفار کنان براي بار سوم حمله ور مي شوم ، يک ميلة آهني را از زمين بر مي دارم و مي خواهم با آن مغز شيطان را پريشان سازم، يک مرتبه متوجه مي شوم که پيش رويم به جاي تنديس سنگي شيطان، همان چشمان سياه مستي هستند كه همواره در رويا هايم مي آمدند ومي آيند وجانم را به جنون مي كشند واكنون  با ناز و اداء و کرشمه به من مي نگرند، غمزة نگاهش کشنده است، جان در تنم نمي ماند، باز، بازوانم سست مي شوند، پس پس مي روم و ميلة آهني از دست مي افتد، غرق عرق شده ام، نفس نفس مي زنم، جيغ مي کشم و ترسان و پريده از خواب بيدار مي شوم. به اطرافم نگاه مي کنم، تمام چوکي ها خالي اند، هيچکسي  درداخل موتر نيست. همگي پايين شده و آماده شرکت در نماز صبح اند، طنين الله اکبر در فضا مي پيچد، حجاج در صفوف بهم پيوسته قامت مي بندند و بازهم زنان پشت سر مردان به نماز مي ايستند، بسرعت از موتر پايين مي شوم ، تجديد وضو مي كنم و نماز مي خوانم، نماز که تمام مي شود، به خريطة سنگ ريزه ها دست مي کشم، مثل اين است که سنگ ريزه ها به من مي خندند، از خودم شرمم مي آيد..

//////////

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت توسط سانچارکی |

قطره در دريا{ بيست ودو}

چشم سياه وسوسه در مشعر

 

دراز به دراز افتاده ام و به راز و رمزهاي مناسک حج مي انديشم، بايد تا نزديکي هاي افق در مزدلفه وقوف کنيم. اين وقوف چه معنا دارد؟ مي گويند، مشعر، جايگاه تجلي شعور است، بينايي انسان در اينجا زياد و نگاه وي تيزتر و عميق تر مي شود، اما من چيزي در دستگاه شعور و شناخت خود احساس نمي کنم و هر چه مي انديشم، ابتدايي ترين چيزهاي اين مراسم و فلسفة آنها برايم مجهول و درک ناشدني اند. به نظرم مي آيد که اگر احکام و مناسک و اعمال مطابق شرايط و با رعايت مقدمات و مقرنات انجام نشوند، شايد اثرات کمي در روح و روان آدم بگذارند، من ممکن است اين شرايط و مقدمات و مقرنات را رعايت نکرده باشم، چشمانم به آسمان پهناور و ستاره هاي بيشماري مي افتد که بي وقفه چشمک مي زنند و در درياي مهتابي زمين نور مي افشانند.

حوالي ساعت يک يا دو بجة بعد از نصف شب از جاي خود بلند مي شوم براي تخلي، طهارت ووضو، از سرشب تا کنون امکان قضاي حاجت برايم ميسر نشده است، جاي مناسبي در اين حوالي پيدا نمي شود؛ حدود شش هفت تشنابي که در نزديکي محل اقامت زائران قرار دارند، صدها نفر را به صف کشانيده اند، و براي رفع ضرورت، بايد پشت سر سي يا چهل نفر ايستاد شوي و آنقدر تحمل و حوصله به خرج دهي که نوبتت برسد؛ هر بار که تحت فشار قرار گرفته ام، به اين تشناب ها سرزده ام اما نااميد بازگشته ام، توان ايستادن در صف هاي طولاني را هيچگاه نداشته و ندارم. گشت و گذار در ميدانگاه ها و گوشه کناره هاي ديگر نيز بي فايده است، هر جا که مي روي، وضعيت از همين قرار است. هيچ تشنابي نيست که حداقل سي يا چهل نفر در آن ايستاد نشده باشند. به ياد کابل مي افتم و نعمت هاي بي پايان اين شهر که هر کوچه و سرک و خميدگي و خم ديوار و لب دريايش آمادة پاسخگويي به کساني است که حالت اضطرار دارند!

ساعت دو بجة شب، شايد وقت مناسبي باشد براي دسترسي به تشناب، در دل مي گويم خداوند لطف کرده که پيچش روده و شکم ندارم وگرنه آب بيار و حوض پرکن!

از دور مي بينم که آقاي کوهي با سروصورت شسته، تر و تازه و شاداب، مي آيد، از اين که موفق شده به تشناب دسترسي پيدا کند، خوشحال است، کوهي مي گويد: خلوت ترين موقع همين وقت است. برويد که نوبت مي رسد. دوان دوان، خودم را به تشناب مي رسانم اما مي بينم که هنوز صف ها طولاني اند اما نه آن گونه که سرشب بود. کوتاه ترين صف، يازده نفر است، پشت سر نفر يازدهم ايستاد مي شوم. و خودم را براي يک انتظار طولاني آماده مي کنم، سنگيني ام را گاهي روي پاي چپ و گاهي روي پاي راست مي اندازم، خوشبختانه، آدم ها انصاف دارند، نجيب و دقيق و موقع شناس اند و بيش از دو يا سه دقيقه را نمي گيرند، اگر اوضاع به همين منوال پيش برود، بعد از نيم ساعت نوبت من مي رسد.

چقدر لطف دارد دست يافتن به تشناب! باشد به انتظار نيم ساعته مي ارزد.

به لين هاي ديگر که نگاه مي کنم، اکثراً شخصيت هاي عالي دولتي، علما و مشاورين رييس جمهوري و روسا و رجال علمي و فرهنگي افغانستان همگي در صف تشناب ها، آرام و صبور و با حوصله ايستاده اند. خدايا تو چه مي کني؟ اين چه سري است که عالي ترين مقامات دولتي و شخصيت هاي علمي را پشت سر عادي ترين بندگانت به صف تشناب معطل کرده اي!

در انديشه عميقي فرو مي روم، به مفهوم و فلسفة حج مي انديشم و درسهايي که مي توان از اين اعمال و مناسک آموخت، فکر مي کنم و فکر مي کنم تا اينکه مي بينم پيش رويم خالي است و نوبت من رسيده؛ راستي که معمولي ترين و پيش پا افتاده ترين نعمت ها و نيازها که اکثراً به نظر نمي آيند، گاهي بالاترين و مهمترين نعمت ها به شمار مي روند؛ در همين لحظه که دروازة تشناب باز مي شود و من در آن وارد مي شوم، خودم را خوش بخت ترين آدم روي زمين احساس مي کنم، حاضر نيستم اين لحظه طلايي را با ثروتي به سنگيني کوه ابوقبيس معاوضه کنم!...

احساس سبکي و راحت مي کنم، نشاط و شور و حالي در من پيدا شده و زمين و کوه و آسمان و آدم ها زيباتر به نظر مي آيند، چنين شور و حالي برايم سابقه نداشته است؛ چقدر احساس قوت و قدرت مي کنم، حاضرم از اينجا تا مناء بدوم، سنگ و صخره و کوه و خستگي نمي شناسم. طول راه و ماندگي و ذلگي سفر پيش من بي معني شده است، در همين لحظه، ابلاغ مي شود که بايد آماده حرکت شويم، به سرويس ها بالا مي شويم و حرکت آغاز مي شود؛ در سرويسي که من سوار شده ام، نيم آن را خانم ها پر کرده اند، پيراهن هاي گشاد، دستمال ها، روسري ها و مقنعه هاي سفيد و بزرگ، اينان را به فرشته گان آسماني تبديل کرده است، حتي زنان پير و سالخورده و چروکيده در پوشش اين لباسها جذاب و زيبا مي نمايند، بويژه در تاريک- روشنايي نيمه شبان که همه چيز در امواج نور ماه و مهتاب شناور است، حتي سنگ ها به نظر جذاب مي آيند چه برسد به آنان که لطف و نمکي دارند!

خدايا در چنين لحظه ها که سرشار فيض اند و از زمين و زمان شور و جذبه مي بارد ما را که بندگان عاصي روسياه تو هستيم، از اين نگاههاي جان شکار و غمزه آلود مصئون بدار و مگذار که اين چشمان سياه زاغ، رهزن ايمان و دام اعمالمان گردند. آمين!

/////////


+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت توسط سانچارکی |

 

قطره در دريا(بيست ويكم)

 

عرفات به راه افتاده اما حرکت نمي کند!

 

خورشيد رو به زوال گذاشته و آفتاب خيره و کم رنگ شده است، کم کم حرکت از عرفات آغاز مي شود، آب و ميوه و وسايل استراحت و يک کيسة خواب صحرايي که ظاهراً در "مزدلفه " و "منا" به کار مي آيد، براي همگي توزيع مي شود. قرار است ساعت پنج بعدازظهر کاروان راه بيافتد.

عرفات را به مقصد مزدلفه ترک مي کنيم. سرويس ها همراه با اسکورت چند عراده موتر مسئولان سعودي حرکت مي کنند اما پيشروي کند و آهسته است، ساعتي طول مي کشد تا از خط تعيين شده براي عبور کاروانهاي جنوب آسيا بگذريم، براي هر منطقه و قسمتي از دنياي اسلام، خط سير مشخصي در نظر گرفته اند، با وجود اين، ازدحام چنان سنگين است که هر گونه سرعت و تحرک را مشکل ساخته است، آفتاب اکنون در دوردست ها غروب کرده و تاريک- روشنايي شامگاهي بر پهنة بيکران وادي هاي درهم بافتة عرفات سايه افگنده اما کاروان همچنان در اين درياي متلاطم گيرمانده است.

مثل اين است که عرفات به راه افتاده است اما حرکت نمي کند، انسان و موتر و زمين و آسمان همه رو به سوي مشعر نهاده اند اما نمي روند!

ساعت ها طول مي کشد تا اينکه بر فراز گردنة مشرف بر مزدلفه مي رسيم. در گذشته ها، اينجا کوه و دره و سنگ بوده و تو مي توانسته اي در آرامش زاويه ها و پستي  بلندي هاي اين محل بيتوته کني، بيدار و هوشيار باشي، به مراقبت پردازي و دلت با نبض مشعر بزند و باوادي محسّر گره بخورد و در اوج بيداري و مراقبه با آن يگانه شوي و بر تيزي نگاه، جهش فهم، قدرت استدراک، سرعت آگاهي و بلندي افق ديدت بيافزايي وبا بصيرت ژرف به سوي منا  حرکت کني و مبارزه با شياطين را هوشمندانه و چست و چالاک انجام دهي... چرا که مزدلفه مکان تجديد قوا، اخذ انرژي و مجهز شدن به ابزارهاي مبارزه است. جايي است که اسلحه ات را بگيري، تيرهايت را در چله کمان بگذاري، کمرت را محکم ببندي و با عزم متين در حاليکه مرمي ها و سرگلوله هايت را به کمر بسته اي، استوار و محکم به سوي جمرة عقبه، نماد ابليس، اين رهزن دين و ايمان، به راه بيافتي...

اما امروز، مزدلفه، شهري شده است، کوه و سنگ و دره را در هم کوبيده و هموار کرده اند و آثار مدنيت خشک امروز، سرک هاي قير و بلوارها و لين هاي برق و درخت ها و ... سيمايي متفاوت به مزدلفه بخشيده و رازها و افسانه هاي آن را از بين برده است. کاري که مدنيت با انسان ، با باورها، آرزوها و عشق هاي آسماني اش در همة جهان کرده است...

سرک هاي بزرگ، درياي مهتابي نئون ها، تيرک هاي بي پايان برق، گروپ هاي شيري و درهم آميزي امواج انساني و انبوه وسايط با يکديگر، مزدلفه را از حالت اسرار آلود و خاموش آن بيرون ساخته و به آن جنب و جوشي عظيم بخشيده است. حالا به جاي پناه بردن به زاوية سنگ ها و يا فرورفتگي هاي کوه و دره و کمر بايد به گوشة سرک پهن و عريض و يا کنارة پارک و بلواري و آنهم در ميان ازدحام وسايط و موترهاي آخرين مدلي که جاپاني ها زحمت کشيده و براي اعراب سعودي توليد کرده اند، اطراق کني و دل و جانت را به مهماني ذکر و انابت و استغفار بفرستي، دست يافتن به شور و حال معنوي در اين بيروبار عظيم اگر ناممکن نباشد، دشوار است.

سرويس هاي حامل ما نيز به راهنمايي ميزبانان عرب در گوشه سرکي عريض بر نشيب گاه گردنة مزدلفه که افق تا افق آن را نور و روشنايي و انسان و وسايط پرکرده است، اطراق مي کنند، قالين ها به سرعت پهن مي شوند و حجاج از سرويس ها پايين مي آيند و در جاهاي آماده مي نشينند، اولين وظيفه، اقامة نماز است، اينجا هم، نماز مغرب و عشا را بايد با يک اذان و دو اقامه و به قصر اداء کرد، صف ها بسته مي شوند و زنان پشت سر مردان اقتداء مي کنند، در دلم مي گردد که فرايض و مناسک حج واقعاً درسهاي زندگي مسلمانان است، در افغانستان هيچگاه نديده ام که زنان و مردان پشت سر يکديگر در يک جماعت نماز بخوانند، اگر در مکان هاي مقدسي مانند عرفات و مزدلفه اين کار جايز است، چرا در جاهاي ديگر نباشد؟... مولوي جوان با لحن آهنگيني قرائت مي کند و نماز با آرامش و شکوه معنوي زير نور شيري تيرک هاي برق اداء مي شود. شگفت آن است که علماي بزرگ و مبرز و سرسفيد و اعضاي بلند رتبه ستره محکمه که همگي شخصيت هاي علمي و فرزانه و استخواندار دين و فقاهت اند، به اين مولوي جوان اقتدا مي کنند و مولوي جوان نيز در نشان دادن فضل و دانش خود دريغ نمي کند، سوره هاي بلند قرآن را بر مي گزيند و قرائت را به لهجة عربي و فصاحت بسيار و دعاها را طولاني و پرمفهوم اداء مي کند.

پس از صرف شام که بصورت بسته هاي حاوي شير و پنير و شکلات و مربا و عسل توزيع مي شوند، نوبت به جمع کردن سنگ ها مي رسد، هر حاجي بايد چهل و نه سنگ ريزة خورد و بکر و دست نخورده جمع کند تا طي سه روز آينده با آنها تنديس هاي شياطين را بزند. اندازة سنگريزه ها نبايد زياد کلان يا بيش از حد خورد باشند، مولوي جوان مي گويد: سنگريزه ها بايد به اندازه اي باشند که ميان دو انگشت جاي بگيرند، اما بعضي ها راضي نمي شوند. مي خواهند سنگ هايي جمع کنند که با آنها کفت دل خود را سر شياطين خالي کنند!

همراه با آقاي کوهي به جمع کردن سنگريزه ها مي پردازيم، قاضي مستضعف کنار وسايل مي ماند. قول مي دهيم که براي وي نيز سنگ ريزه جمع کنيم، از ميان موترها و آدم ها مي گذريم، از سرک هاي پرازدحام و به دامنة کوه عظيم الجثه اي نزديک مي شويم، سنگ ريزه ها را بايد از دامن طبيعت که دست هيچ انساني قبلاً به آنها نخورده باشد، بچينيم، هر سنگ تنها يک بار بايد استفاده شود، تو بايد اولين انساني باشي که آن را بر پيشاني شيطان مي کوبي... در ميان سنگها ، ريگزارها و صخره ها بدنبال سنگ ريزه هاي مناسب مي گرديم، قاضي گفته بود که سنگريزه ها زياد خورد نباشند، چرا که وقت زدن کيف ندارند؛ بايد به اندازه اي باشند که وقتي به شيطان مي کوبي صدا کنند و دلت را روشن سازند... کوشش مي کنيم چنين سنگ ريزه هايي را پيدا کنيم، به زودي جمعيت زيادي در پيرامون ما جمع مي شوند، همگي بدنبال مرمي هايي هستند که با شيطان بجنگند.

هر کس را که مي بيني، سنگ ريزه ها را از ميان ريگستان مي چيند و سبک و سنگين مي کند و هر کدام را که مناسب يافت به جيب يا توبره مي اندازد، من و کوهي سه بوتل آب گرفته ايم، آبها را در گلوي تشنة ريگستان مي ريزيم، شايد به ازاي دانه هاي ريگي که از دامن آن بر مي داريم هر سه بوتل را پر از سنگريزه مي کنيم، براي احتياط بيشتر و بيشتر بر مي گيريم. چرا که در گرماي کارزار ممکن است که مرمي هاي زيادي به هدر روند و به هدف اصابت نکنند...

خانم ها هم بدنبال سنگ ريزه ها مي گردند، آنها هم بايد شيطان را بزنند، برخلاف عرف ديني که جهاد و مبارزة فزيکي از زنان برداشته شده اما در مبارزه با شياطين مستقر در مناء، زنان نيز بايد اشتراک کنند و دوش به دوش مردان بجنگند، زنان هم بايد از همان مرمي ها و تيرهايي استفاده کنند و با همان قوت و استواري شياطين را بکوبند که مردان مي کنند، اين اولين مبارزة فزيکي است که زنان و مردان در آن سهم مساوي دارند و هر يک بايد خودش مباشرتاً سهم بگيرد اما گرفتن وکيل و نائب هم جايز است، هم زنان و هم مردان اگر عذري مانند ضعف جسماني، بيماري و يا دلايل ديگر، داشته باشند، مي توانند کسي ديگر را براي انجام عمل رمي جمره انتخاب کنند، به همين خاطر يکي از خانم ها که براي اولين بار است به حج آمده و از موج و توفان جمعيت مي هراسد، از من مي خواهد که به نيابت از او جمره را رمي نمايم، يعني سنگ ريزه هايش را به شيطان و شياطين بزنم، با کمال اشتياق مي پذيرم، خانم شيرين و با کرکتري است، نجابت خاصي دارد، در او زيبايي معصومانه و عطوفت انساني مي بينم که به نظرم مي آيد به طور طبيعي با زدن و خشونت و ستيزه گري حتي اگر هم شياطين باشند، موافق نيست، شيطان را او پياپيش به نيروي نجابت کشته است، از شيطان نمي ترسد، پروايي از شياطين ندارد اما از زنندگان شيطان دل نگران است که مبادا او را زير دست و پاي خرد کنند...

داخل يک خريطة کوچک که با ظرافت هنري زنانه دوخته شده، سنگريزه هايش را ريخته و به من مي دهد و مي گويد تو اينها را به جاي من بزن! قول مي دهم که آنها را بر پيشاني و چشم شياطين بکوبم، مي گويم هر بار که من شيطان را زدم، تو الله اکبر بگو! خنده کنان مي گويد: از کجا بدانم که تو چه وقت شيطان را مي زني که من الله اکبر بگويم، مي گويم تلفن مي کنم. باز مي خندد...

خدايا، خودت نگاهم کن! اين خنده ها از بسکه شيرين و مليح و معصومانه اند، دلم را از جاي مي کنند، خدايا خودت به من نيروي پايداري عطا کن... آمين!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت توسط سانچارکی |

 

 

گوش به آوازي که از پردة جان بر خيزد

 

 همراه با کوهي و قاضي مستضعف وضو تازه مي کنيم و از جمع خيمه نشينان مي زنيم بيرون، مي خواهيم در عرفات و وادي هاي در هم تنيدة آن که مملو از خلايق است، گشت و گذاري کنيم و اين محشر کبراي زمين را بگرديم، همچون قطره يي که در دريا بريزد و در امواج، ميان جذر و مدهاي عظيم انساني ناپديد شود، به درياي جمعيت مي پيونديم، از ميان خيام درهم بافته و از باريکه راههاي کج و پرخم و پيچ و از لابلاي طناب ها و ميخ ها و مردماني که گروه گروهنشسته، خوابيده و يا ايستاده اند، مي گذريم و به فراز قله اي مي رسيم، دامن دشت ها لبريز از آدم و بسان امواج دريا متلاطم است. در ميان صحراي عرفات، جبل الرحمه يا کوه رحمت به قلة فاخر و برف پوشي مي ماند که با شکوه تمام سربرکشيده و بر فراز آن مناري در اهتزاز است، در تمام صخره ها، شکاف ها ، تخته سنگها و کمرکش هاي صعب و لغزنده اين کوه افسانه اي هزاران موجود زندة انساني در حال ذکر و نيايش اند، درياي جمعيت و مناجات فضاي سربي عرفات را پر کرده است.

خدايا محشر تو چنين است؟ يوم الحساب تو چنين توفاني و پرغوغاست؟ خدايا در ميان اين اقيانوس ژرف و پهناور که هيچ فرديت و تشخصي وجود ندارد و هر چه هست موج و تلاطم و درياست، آيا به اين ذرة خاکي حل شده در دريا نيز توجه داري؟!

در گذشته ها وادي عرفات، خشک و سوخته و سوزان بوده اما امروز در گلوي تشنة اين ريگستان، نخل هاي سرسبز روييده و از لابلاي شاخه ها و برگ هاي آنها هزاران نل تعبيه شده به هر سو آب مي پاشند و فضاي تفته پيرامون جبل الرحمه را نمناک و باراني نگاه مي دارند، زمانيکه خورشيد بيرحمانه و عمودي بر تو مي تابد ، دامن دامن گرما و عطش بر سرت مي ريزد و تو احساس خفگي مي کني، ناگاه نسيم دلپذيري وزيدن مي گيرد ، قطره هاي آب و رايحة باران تنت را مي نوازد و تو خنکاي صحبگاهي را با همة وجودت حس مي کني و از نشاطي زنده، سرشار مي شوي...

به همراهان مي گويم حيف است که جبل الرحمه را از دور تماشا کنيم. و در قلب و مرکز آن حضور نداشته باشيم. بياييد که برويم و از نزديک با اين شور و تلاطم همراه شويم...

از يک سراشيبي تند از راه خاکي باريک با هزار زحمت از ميان انبوه انسانهايي که قدم به قدم روي زمين افتيده و مشغول دعا و نيايش اند مي گذريم و به سوي جبل الرحمه پيش مي رويم. از چند خميدگي و از لابلاي چند شکاف تنگ كوه و صخره مي گذريم و راه خود را آهسته و با تقلاي زياد به سوي قلة کوه باز مي کنيم. قاضي مستضعف از برآمدن بر کوه مي هراسد، مي گويد، همين جاها، روي تخته سنگي مي نشينيم و مشغول دعا مي شويم اما من دلم مي خواهد تا فراز اين کوه عظيم برآييم و منار سنگي سپيدوش نصب شده بر قله را از نزديک تماشا کنيم،  به راستي که کم کم کوه عظيم تر و مهيب تر مي شود و وهم سنگيني روي دل و سينه و جان آدم مي افگند، تقريبا در کمرگاه کوه از بالا رفتن بيشتر صرف نظر مي کنيم و مي گرديم تا جاي نسبتاً خلوت تري پيدا کنيم اما چنين چيزي ناممکن است. بايد همانقدر که پايت بند شود قانع باشي، هر سه نفري روي يک تخته سنگ لغزان و ناهموار زانو به زانوي يکديگر مي نشينيم و در عالم خود فرو مي رويم، مي خواهيم دعا بخوانيم اما هيچکدام کتاب دعايي همراه نداريم، دلم مي خواست مناجات امام حسين در عرفه را با خود بياورم و اينجا بخوانم اما آقاي عرفاني کتاب دعايش را پيش خود نگاه داشت وبه ما نداد و در نتيجه، هر کدام، در سکوت چيزي را زمزمه مي کنيم. يکي به عربي، يکي به فارسي و يکي به هر دو، مهم آن است که وقوف داشته باشي لحظه هاي ناب عرفات را با همة وجود بنوشي و ذهن و زبانت را براي جهش هاي آگاهي و جرقه هاي معرفت آماده بسازي، اينجا بايد به گفته مولانا: قافيه انديشي را کنار بگذاري و فقط به ديدار يار بيانديشي و از لفظ و کلمه و قافيه بايد بگذري، سجع گويي و بازي با کلمات را بايد به کناري نهاد و به آوازي که از درون پردة جان بر مي خيزد، گوش سپرد.

در اندرون من خسته دل ندانم کيست

که من خموشم و او در فغان و درغوغاست

اينجا فقط با زبان دل بايد با خداوند سخن گفت و حضور او را در قلب و جان خود حس کرد اما اين آفتاب، بيش از اندازه سوزان است، يک طرف صورتم کباب شده، نمي دانم اين حرارت چرا به کوهي تأثيري ندارد، چنانکه از چتري اش هم استفاده نمي کند، آقاي کوهي از بيتابي من متوجه مي شود و چتري اش را به من مي دهد، آن را مي گشايم و در سمت تيزي آفتاب نگاه مي دارم، مثل اين است که خورشيد سوزان، نيش زهر آلودش را از نازکي پارچة سفيد رنگ چتري نيز عبور داده و صورتم را مي سوزاند، شايد هم اينطور نيست، ممکن است به آفتاب حساسيت پيدا کرده باشم. تب و ريزش و رنجوري توانم را کاسته و تأثيري نفسگير بر من گذاشته، نمي دانم، اما چرا حال و هوايي که در داخل خيمه داشتم ديگر نيست، احساس نزديکي به خداوند و حضور محسوس او يکباره در من ناپديد شده است؟ چرا ذهن و حواسم به آفتاب و تيزي آن است و نگاهم به چهره ها، رنگ ها و قوارة مردان و زناني که از چهارگوشه عالم به اين مکان مرموز آمده و بدنبال چيزها و گمشده هايي مي گردند؟...

کوشش مي کنم، با اين کوه، تاريخ، فلسفه و افسانه هاي آن رابطه برقرار کنم و از راز و رمز آن چيزي بدانم اما ذهنم خکشيده، شور و احساسي در خود نمي بينم. فقط چهره هاي تکراري و يک نواخت آدم هايي که در هم مي لولند و از سويي به سوي ديگر مي روند، مردان پيري که با سرتراشيده و محاسن انبوه از ميان سنگ ها به زحمت بالا مي روند و جواناني که از صخره اي به صخرة ديگر مي جهند و به نيروي جواني خود غره اند. افرادي از همة فرهنگ ها و ملت ها که با شيوه هاي مختلف به دعا و ذکر و عبادت مشغولند ، نمي دانم چرا احساس خستگي و دلزدگي مي کنم، به کوهي مي گويم بايد برويم، قاضي معتقد است که هنوز وقت بسيار است. شايد آنها در لذات معنوي غرقه اند، شايد آنها توانسته اند با اين کوه مرموز و افسانه اي پيوندي برقرار کنند ، شايد آنها مانند من شور و حال و احساس خود را از دست نداده اند، ذهنشان کند و عقيم نشده و وقوف و ذکر و مناجات خود لذت مي برند و به همين خاطر هم هست که بنظر مي رسد مانند ميخي در صخره فرو رفته و با کوه و سنگ يکي شده اند، احساس مي کنند با جبل الرحمه هم ذات اند اما من چرا از خسته و دلزده ام؟ آيا روياي شيريني که ديده بودم و قاضي و کوهي آن را مطابق ميل باطني ام تعبير کرده بودند، دچار نوعي غرورم کرده و همين غرور و تبختر آفت جانم شده و جوشش احساس درونم را خشکانده است؟ نمي دانم، نمي دانم...

سرانجام هر سه نفر از صخره ها به زير مي آييم ،  نشيبي لغزاننده و فشار جمعيت نزديک است که از پرتگاه به زيراندازدمان، بايد آهسته و با احتياط قدم برداشت، بايد نلغزيد، بايد دست به سنگ و صخره و با خزيدن به زير آمد ، اما اين جماعت انبوه که در دامن کوه به نماز ايستاده اند، کيانند، عجب شباهتي به افغانها دارند، همه افراد مسن اند، با ريش دراز و انبوه و سرهاي تراشيده. در مدخل کوه و در ميدانگاهي که محل آمد و شد هزاران زاير است، صف بسته اند، بايد چنان بگذري که با هيچ نمازگذاري تکر نکني، اما سخت است، اگر تو کوشش کني به کسي تنه نزني، موج جمعيتي که از پشت برتو مي کوبد، تو را به صف نمازگذاران خواهد زد، مرد عربي سينه ام را به عقب مي فشارد و مي گويد: حاج! مردم در حال نماز هستند، فشردگي و فشار جمعيت باعث مي شود که ما سه نفر همديگر را گم کنيم اما چند لحظه بعد که نماز تمام مي شود، دوباره همديگر را پيدا مي کنيم و راهي خيمه مي شويم، باران مصنوعي و نسيم نرمي که بوي آب و خاک و سنگ را با خود مي آورد، نوازش دهنده است ، احساس خوشايندي به آدم دست مي دهد، يک لحظه فکر مي کنم در سرزمين راز آميزي قدم مي زنم. از زمين و هوا خوشي مي بارد.

شکوه آسمان و آفتابي که کم کم رنگ مي بازد و غرش بالگردهاي غول پيکر بر فراز عرفات، وضعيت فوق العاده استثنايي بوجود آورده که روح و احساس آدم را زنده مي سازد.

در غياب ما، زايرين شور و حالي در خيمه برپا کرده و به طور دسته جمعي دعا خوانده اند و زاري و کرده اند. چهره ها برافروخته ، نگاهها تر و چشم ها شفاف و شسته به نظر مي رسند، همانقدر که ما به حال آنها غبطه مي خوريم، آنها از اينکه فرصت همراهي با ما را براي تشرف به جبل الرحمه پيدا نکرده اند، متأسف اند.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت توسط سانچارکی |

قطره در دریا 19

عرفانی متجلی در وادی های تشنه

تنها نماز و نیایش و تفکر در عرفات کافی نیست، باید وعظ و خطابه و روشنگری هم کرد، خطبه خوانی در اينجا ریشة تاریخی دارد. زمانیکه پیغمبر از حج آخرین در سال دهم هجری به مدینه بازمی گشت در عرفات توقف کرد و خطاب به حجاج گفت که با هم برادر باشند و به آموزه های دین خود، پايبند و وفادار؛ قیام الدین کشاف از علمای افغانستان به سنت پیغمبر خطبه می خواند، حجاج، گرد او جمع می شوند و او بعد از حمد و ثنای خداوند، اسلام را بهترین دیني معرفی می کند که خداوند به انسانها مرحمت فرموده است، کشاف عرفات را جزو ارکان حج و وقوف در آن را پیروی از سنت رسول خدا می داند. او می گويد: اگرچه گفته شده است كه عرفات محل دیداروآشنایی آدم و حوا با یکدیگر است اما، این معنای ابتدایی و عمومی عرفات است. عرفات به معنای عمیق تر، شناخت است. در اینجا جهش و جرقه ای در نظام معرفتی انسان پدید می آید و افق آگاهی اورا می گسترد...

 این عالم دینی با ذکر گوشه هایی از تاریخ اسلام و یادکرد رنج ها و مرارت های مسلمانان مخصوصاً مصائب و سختی هایی که رسول خدا در راه دین و گسترش پیام توحید متحمل شده اند، حال و هوای محفل را منقلب ساخته، اشکها را بر گونه ها جاری می کند. کشاف با اشاره به واقعة تاریخی حجة الواع می گوید: پیغامبر در آخرین خطبه اش در این مکان مقدس، منشور عالی حقوق بشری را ارائه کرد و از مسلمانان خواست که با رعایت این حقوق و احکام، به دین خود اعتبار بخشند، اما او ضمن بیان احکام و حقایق دین اسلام به مسایل روز نیز گریز می زند و حقوق بشر خواهی و دموکراسی طلبی دنیای امروز را مورد نقد قرار می دهد و می گوید: اسلام یک هزار و پنجصد سال پیش با آوردن بزرگترین قانون جاودانی، حقوق انسانی همه اصناف و گروههای انسانی و مخصوصاً زنان و اطفال را تضمین و تاریخ بشر را وارد عصر جدید ساخته است و این منشور عالی تا پایان تاریخ برای بشریت تازه و راهگشاست. اما عقل ناقص بشر می خواهد که جای وحی آسمانی را بگیرد و به همین خاطر هر سال به نقایص قانون پی می برد و می کوشد آن را نو بسازد...

بیانیة کشاف كه در هر قسمت از بهره گیری سیاسی صرفه نمی کند، تأثیری فوق العاده احساس بر انگيز بر حجاج می گذارد و با حال و هوای معنوی عرفات سازگار می افتد.

حاجيي هيجان زده مي گويد: عرفات در مفهوم عمیق تر، جوشش هوای دل و پرپر زدن روح برای معشوق است ، عرفانی متجلی در وادی های تشنه است، فوارة خون معرفت از دل عطشناک صخره ها و آگاهی جاری در میان ریگ های سوخته...

کتاب دعا را بر می دارم و مناجات امام حسین در روز عرفه را می خوانم، این مناجات، محشر است، احساس می شود مفاهیم سوزناک آن از روحی تراویده که با منبع جوشان حقیقت متصل بوده و هواي وصل مشتاقانه اورا در سر داشته است ، مناجاتی که تنها از روح سودایی یک مرد سوخته دل ممکن است بتراود.

نماز ظهر و عصر را یک جا به جماعت می خوانیم. ظاهراً تنها جایی که می شود نماز ظهر و عصر را با هم جمع کرد و یکجا خواند آنهم با یک اذان ، دواقامه و به قصر همین جا است، زنان نیز پشت سر مردان به نماز می ایستند ، لحن قرائت امام، اگرچه آهنگ و زیبایی قرائت ائمه مسجدالنبی و مسجدالحرام را ندارد اما بازهم اثرگذار است.

نماز که تمام می شود همراه قاضی مستضعف و آقای کوهی در گوشه ای می نشینیم و از هر جایی گپ مي زنيم. مستضعف می گوید سخنان کشاف مفید بود اما او نباید به مسایل سیاسی تماس می گرفت. بهتر بود بیانیة خود را در چوکات مسایل اخلاقی، احکام و مناسک حج محدود می کرد و از دخیل ساختن مسایل سیاسی در مناسک با ارزش معنوی پرهیز می نمود.

معمولاً در میان مسلمانان نسبت به فرایض دینی، مخصوصاً فریضة حج دونگاه متفاوت وجود دارد، نگاهی که این فرایض را صرفاً عبادی و معنوی می داند و نگاهی که با سیاست عجين شده است. نگاه عمومی تر و سنتی تر، همین نگاهی است که آقای مستضعف دارد، این نحوه نگرش، حج را فرصتی برای تنفس روح و تمرین روز محشر می داند و اینکه انسان باید از این راز و رمزها درس بندگی، عبودیت، توحید، طهارت و تقوا فراگیرد، اما نگاه دیگر، در تمام مناسک و اعمال حج، راز و رمز زندگی، سیاست،مبارزه و عمل می بیند، طواف را نماد گردش مستدام بر محور حق و عدالت دوری از باطل و عدم هماهنگی و همراهی با شرک و تجسم های عینی آن يعني نظام هاي خودكامه ومستبد می داند، سعی صفا و مروه را، تلاش بی وقفه برای دستیابی به آرامش و امنیت دائمی و رهایی از رنج و درد و الم و عرفات را رمز شناخت، ومشعر را محل تجلی شعور و مناء را، کشتن تمام تعلقات و هواهای نفساني بر پای حقیقت...

نگاه سنتی، درونی ، فردی ، محافظه کار و مصلحت گراست، اما نگاه دیگر، اجتماعی و انقلابی است و هر نماد و راز حج، برایش آیت های روشن مبارزه با ظلم، ستم، غارت و استثمار است..

سخت ریزش کرده ام. آب بینی ام قطع نمی شود، به گرما و ازدحام، حساسیت دارم، سرم به شدت درد می کند، تب دارم، حالات روحی ام نیز منقلب است، گپ وگفت هاي دوستان، مخصوصا تحليل هاي پيچيده وروده درازي هاي قاضي، آرام – آرام، تنم را در خواب خلسه آلودی فرو می برد و رویایی شیریني به سراغم می آید اما کسی شانه ام را تکان می دهد و بیدارم می کند. چشم كه باز می کنم می بینم نان چاشت را در قابی بسته بندی شده پیش رویم گذاشته اند، کسی دوروبرم نیست، قاضی و کوهی نیز رفته اند، کوشش می کنم دوباره هوش و حواسم را جمع کنم و به یادبیاورم که کجا هستم و از چه زمانی به خواب رفته ام؟ نگاهم به مدخل سالون ورودي مي افتد و می بینم که قاضی و کوهی در حالیکه تجدید وضو کرده و لب هایشان به ذکر و دعا مترنم است، می آیند و تا نزديك مي شوند  می گویند خواب رفته بودی، نخواستیم بیدارت کنیم... می گویم بلی، لحظه ای به خواب رفتم اما عجب رویای شیرینی بود؟

کاش توزیع کنندة نان چاشت بیدارم نمی کرد... می گویند چه رویایی؟ می گویم نمی دانم خوب بود یا خراب اما هر چه بود شیرین بود و دوست داشتم ادامه می یافت... اصرار می کنند که اگر اصل خواب را تعریف کني، ما آن  را تعبير مي كنيم، می گویم روی سنگی نشسته بودم، خسته، خاموش و خراب و از همه سو یأس و پریشانی می بارید، ناگاه دختر جوانی پديدار شد، دستم را گرفت و مرا با خود برد اما بیدار شدم... کوهی می گوید: دختر هدف است و تو به هدفت می رسی اما قاضی می گوید به تو بشارت باد که حجت قبول شده است، اما من در ته دلم به این تعبیرها باور ندارم، خودم را سیاهرو تر و گناه آلوده تر از آن می دانم که به این آساني و سادگی عبادات و التجاهایم پذیرفته شده باشد...

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت توسط سانچارکی |

قطره در دریا 18

 

          در دشت عرفات زیر آسمان سربی

 

ساعت هشت صبح حرکت به سوی عرفات آغاز می شود، تمام سرک ها و کوههای مکه پر از کسانی اند که رو به سوی عرفات دارند، گویی که مکه، کوهها، هوتل ها و عمارتهای بلند آن نیز با حجاج یکجا  به حرکت افتاده اند، جنب و جوش عجیبی برپاست، کاروان موترهای ما با راهنمایی و کمک نگاهبانان سعودی از مسیر عزیزیه و تونل های عظیم آن می گذرد و از فراز مناء به سوی وادی های عرفات راه می سپرد.

ساختمان های غول پیکر در دامنة کوهها، همچون قامت عظیم صخره ها بلند وپر عظمت به نظر می آیند، اینجا، قلت زمین باعث شده که کوهها با ابزار مدرن کنده و کوبیده شوند و در جاهای اندک، عمارت های غول پیکر درآورند. می گویند حکومت سعودی برای کسانی که قصد اعمار ساختمان در این کناره های سنگی را داشته باشند، قرضه های کلان طویل المدت و مساعدت ها و تسهیلات فراوان اعطاء می کند.

با گذشتن از فراز تنگ حایل میان مکه و مناء، چشم انداز بیرون زیباتر و فراخ تر می شود، راهنمایان در هر نقطه، به توضیح اسامی محلات می پردازند و جایی را نشان می دهند که پوهنتون القراء یا جامعه القراء در آن قرار دارد و جاهای دیگر و دیگر را.

در این دامنه ها که هر لحظه بر وسعت آنها می افزاید، شکوهی نهفته و مرموز احساس می شود، عرفات سرزمین آشنایی هاست، می گویند آدم و حوا در آنجا به یکدیگر رسید ه و هم را باز شناختند. جبل الرحمه، یا کوه رحمت، در میانة دشت عرفات قرار دارد، این کوه، نقطة وصل آدم و حواء بوده است. مسجد نمره  در این محل، مکان مقدسی است که نماز خواندن در آن ثوابی عظیم دارد؛ مشاهدة عرفات، حیرت آور است، تا چشم کار می کند دشت در امواج سپید انسانی غرقه است.

برای اقامت یک روزة حجاج خیمه های بسیاری بر افراشته اند، موترها پس از عبور از راههای پرپیچ و خم و از میان اردوگاههای بزرگ بشری به جایگاهی می رسند که در مدخل آن، پردة بزرگی آویخته و روی آن نوشته اند: محل اقامت حجاج افغانی.

برای زنان و مردان، خیمه های مجزا برافراشته و همه نوع امکانات رفاهی از ایرکندیشن و سیستم تهویه گرفته تا انواع و اقسام خوردنی ها و آشامیدنی ها در آنها تعبیه کرده اند. در فضای باز و گستردة خیمة و گرداگرد آن، دراز دشک ها و پشتی های نرم گسترده و در گوشة ورودی، میزهایی گذاشته اند که روی آنها انواع و اقسام میوه، شیرینی، کیک و نوشیدنی ها شامل قهوه و چای، مشروبات سرد و گرم گذاشته اند. حجاج با دیدن چای و شیرینی و میوه هجوم می برند و در یک چشم بر هم زدن هر چه میوه و شیرینی است دود می شود و می رود به هوا... نزدیک سماورها و شیر کیک و شکلات، جای سوزن انداختن نیست و اصلاً این محل هیچگاه خالی نمی شود، قاضی مستضعف روی دشک نشسته، کتاب دعایش را باز کرده و می خواند، زیر چشمی به من اشاره می کند که چرا دعا نمی خوانی؟ به شوخی می گویم: بیکار نیستم باید از نعمات الهی استفاده کنم و بعد با اشاره به همهمه و تلاش حجاج برای ربودن بشقاب های میوه و کیک اضافه می کنم: مهمانداری از حجاج افغانی بسيار مشکل است، میزبان را به ستوه می آورند، حضرات حجاج فکر می کنند که افراط در خوردن میوه و کیک و شکلات جزو اعمال و مناسک حج است، قاضی لبخندش را با زمزمة دعا می آمیزد و غرق اعمال خود می شود...

از آقای عرفانی می پرسم عرفات یعنی چه؟ می گوید: نمی دانم؛ می دانم که در این زمینه معلومات دارد اما ظاهراً نمی خواهد وقت پرقیمت خود را با پاسخ دادن به پرسشهای من ضایع کند. از مولوی جوانی می پرسم فلسفة نامگذاری عرفات و سابقة آن چه است؟ می گوید :اینجا حضرت آدم و حوا پس از تبعید از بهشت و آوارگی های بسیار به هم رسیدند و همدیگر را شناختند. پیغمبر اکرم وقوف در عرفات را جزو ارکان حج شمرده است، اینجا باید دعا کرد و زاری نمود... راستی که در عرفات انسان فکر می کند به خدا نزدیک تر شده و دلش با یاد او، زنده تر و پرتپش تر می شود...

هنوز پیش از ظهر است، حجاج اکنون به دعا و نماز و نیایش مشغول شده اند، زمزمة آهنگین مناجات در فضای خیمه پیچیده و حال و هوای معنوی و روحانی خاصي به آن بخشیده است، چند نفری نه دعا می خوانند و نه نماز اما در سکوتی معنا دار غرق شده اند، مثل اینکه می خواهند راز این اعمال و تشنگی و لذت نهفته در آن را عمیق تر دریابند و یا اینکه به چیزهای دیگری می اندیشند، نمی دانم...

هر چه فکر می کنم، نماز خواندن و دعا کردن زیر خیمه را دلپذیر نمی یابم، این نیایش ها چنگی به دلم نمی زند، دلم می خواهد در هوای آزاد، در پهنة تشنة عرفات، زیر آسمان سربی و بی انتهای این دشت یا بر فراز صخره های جبل الرحمه بایستم و مناجات کنم. آقای عرفانی کتاب دعایش را باز کرده و دعای عرفة امام حسین(ع)، را می خواند، با دیدن نگاه حسرتناک من می گوید: وقتیکه من تمام کردم، می دهم که تو هم بخوانی...

شنیده ام که مناجات امام حسین(ع) در عرفات زمانیکه عازم کربلا بوده، یکی از غنی ترین و پرمایه ترین مناجات ها در کتب ادعیه و نیایش های عرفانی ائمه دین است، در این نیایش امام حسین(ع) اوج بلند یک روح شیفته اما دردناک و سوخته را به نمایش می گذارد؛ دلم می خواهد این دعا رادر خلوت و آرامش بخوانم و مفاهیم آن را درک کنم، از این دعا و مضامین مطرح شده در آن، فلسفة وقوف در عرفات و معنا و سابقة آن نیز به خوبی معلوم می شود و نوع مفاهیم موجود در این مناجات، تو را به راز عرفات و شگفتی های ماندن در این وادی های در هم پیچیده و مرموز آگاه تر می سازد...

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت توسط سانچارکی |

قطره در دریا 17

همه يك صدا يك معشوق را مي خوانند

راههاي ورودي به مكه مزدحم است،سرويسها در سه- چهار خط سير به سنگيني و آهستگي حركت مي‌كنند، صداي لبيك اللهم لبيك وبازتاب آهنگين آن، وادي هاي منتهي به مكه را پر كرده است، در تاريك روشنايي صبحگاهي براي نمازتوقف مي كنيم، منطقه تنعيم‌است، مسجد بزرگي با منارهاي بلند در سمت چپ سرك به چشم مي‌خورد، معمولاً كساني كه قصد عمره تمتع را داشته باشند، ازاينجا احرام مي‌بندند و براي طواف وسعي و تقصير ‌حركت مي‌كنند، مكه با كوههاي عظيم و خشك  كه در دامن آن‌ها آسمانخراشهاي غول‌پيكر برآورده‌اند، احاطه شده است ، تمام وادي‌ها  و پيچ‌ و خم‌هاي عظيم مكه پرازانسانها ي سفيدپوش است، مناره‌هاي مسجدالحرام فراتر از بلندي كوهها به نظر مي‌رسند، اگرچه پادشاه سعودي كوشش كرده تا با احداث عمارت‌هاي شاهانه در جوار حرم، به مسجدالحرام و صحنه‌هاي شگفت‌ طواف و زيارت اشراف بيابد اما عظمت گلدسته‌ها باز هم بلندو حيرت‌آوراست، در جوار حرم ودريكي از سرك هاي منتهي به آن- شارع ملك فهد- به هوتل بزرگ و نوسازي مي‌رسيم كه باز هم، همان رفقاي قبلي در اتاق‌هاي از پيش تعيين  شده توزيع مي‌شوند، انجنير مي‌گويد: بايد هرچه زودتربه حرم مشرف شويم ، شتاب كنيم شتاب..

به نظر مي‌رسد تسهيلات اين هوتل بيشتر از هوتل مدينه است ،اتاق‌ها و وسايل آن مجهزتر و شيك‌تر،پس ازغسل ونظافت وتطهير، همراه با انجنير به سوي حرم روان مي شويم، از كوچه-پس كوچه هاي تنگ و باريكي كه در دوسوي، مغازه‌ها و دوكان‌هاي شلوغ و لوكسي قرار دارند، به سوي مسجدالاحرام راه مي افتيم، اينجا بازار ابوسفيان است، بازار پر جذبه‌اي كه يك لحظه گامهايت را سست مي‌كند، بايد بر اين وسوسه شيطاني نهيب زد و قدم‌ها را محكم‌تر و تيزتر برداشت تا شيطان،حس زيبايي كه داري از تو نگيرد اما باز هم حركت با قدم‌هاي انجنير عذاب‌آوراست، دلم در قفسه سينه مي‌زند، نيرويي به شتاب و پروازم مي‌خواند اما انجنير، دستم را رها نمي‌سازد و مي‌گويد: در ميان جمعيت گم مي‌شويم، بايد به كمك يكديگر و دست به دست حركت كنيم.. نيرويي به پيشم مي‌خواند اما دست انجنير به عقبم مي‌كشد، چقدر دوست دارم كه اينجا‌، كنار خانه خدا و در عمق اين جمعيت كه غريو تكبير و مناجاتشان فضا را پر كرده است، تنها و در عالم خود باشم،اما رها كردن انجنير با آن پاي عليل كار درستي نيست، بايد خودم را مهار كنم،بايد بر اين شوق تيزپامسلط شوم ..،از ميان درياي خلايق ‌مي‌گذريم و به باب السلام مي‌رسيم، از اين دروازه بايد وارد حرم شد، سنگ‌هاي مرمر، نرم و خنك اند و فراز زينه‌ها،  مردان سياه چرده‌اي با نگاه تيز، سر تا قدم آدم را وارسي‌ مي‌كنند تا چيزي غيرمجاز با خودت  حمل نكني ، از ميان رواق‌ها و زينه‌ها مي گذريم و به آستانه خانه خدا وارد مي‌شويم، سيل جمعيت غريوناك طواف مي‌كنند، وبه خاطر ازدحام بيش از حد، حلقه طواف وسعت زيادي پيدا كرده وتا ‌نزديكي زينه‌ها و راه پله‌ها نيزرسيده است.

تماشاي خانه و پرده‌ نفيس و سياهي كه برآن آويخته‌اند، گردش شورناك درياي انساني بر محورآن ‌و غريو آهنگين زاييرين ، وجودم را ازشور ي هيبتناك مي آكند، به پهلويم نگاه مي‌كنم، انجنيير نيست، به هر سو كه سر مي كشم نمي يابمش، خدايا، اين تقصير از من بود؟ مرا ببخش كه از وي غفلت كردم، خودت كمكش كن،اما نبايد فرصت را از دست داد، بايد با دريا در آميخت و با اقيانوس هم آوا گرديد، در ميان جمعيت وارد مي‌شوم و در صفوف فشرده به طواف مي‌پردازم، زن، مرد، سياه، سفيد، جوان، پير با اشكال و رنگ‌هاي گوناگون همه در كنار هم ، در يك جهت ، حول يك محور مي‌گردند، اينجا وحدت انساني ، وحدت هدف ، وحدت  جهت و يگانگي و همنوايي بشري در عالي‌ترين شكل آن تجلي يافته است ،‌همه يك صدا يك معشوق را مي‌خوانند، حول يك نقطه ثابت كه مركز و ثقل زمين را با آسمان پيوند داده است، مي‌گردند و جملات و  اذكارو ادعيه اي كه مفاهيم همانند و همسان دارند، بر زبان مي‌آورند، هر بار كه در آستانه حجرالاسود مي‌رسيم، غريو تكبير، حرم را به لرزه در مي‌آورد و امواج دست‌ها به علامت احترام به اهتزاز مي‌شود، كوشش مي‌كنم در حلقه‌اي وارد شوم كه از ميان خانه و مقام ابراهيم بگذرد و دستم به حجراسماعيل برسد اما هر بار، موج بازوها از اين نقطه به دورم مي‌افگنند، اما حرم، حرم است ،اينجا هر نقطه‌اش خانه و مقام ابراهيم است، جاي پاي اسماعيل وهاجر در تمام اين نقطه‌ها وجود دارد، هفت دور طواف حول محور بيت‌الله شريف تمام مي‌شود ، احساس مي‌كنم كه يكي از  مهمترين ‌مناسك راانجام داده ام، پيروزي لذت بخشي برايم دست مي دهد اما جالب ترين و در عين حال صعب ترين فريضه، سعي صفا و مروه است، كه بايد فاصله ميان اين دو كوه را بدون وقفه كه گاه با شتاب و هروله همراه است، طي كنم و در پايان  مقداري از موهاي سرم را بچينم.

كوشش مي كنم براي يافتن دوباره انجنير كمي اين طرف وآن طرف بگردم اما هيچ نشاني از او نيست ،جستن او در ميان اين خلايق، مانند جستن قطره در دريا است، بايد او را به امان خدا رها كنم و بروم براي انجام ‌باقي اعمال ومناسك ، وقتي كه به كوه صفا مي‌رسم و قدم هايم را به صخره‌هاي قهوه‌اي و سياه اين كوه مي‌گذارم، يكباره به ياد هاجر مادر اسماعيل مي‌افتم، صحنه تلاش و تقلا و هروله وي براي يافتن قطره‌اي آب كه به كام خشك اسماعيل بچكاند، از ذهنم مي گذرد،دلم مي شكندو بغض راه گلويم را مي بندد،‌قدرت حركت ندارم، پشت سر جمعيت روي صخره‌اي مي‌نشينم و مي‌گذارم اشك‌هايم بريزد تا دلم آرام بگيرد. آن‌جا در گوشه بيت عتيق، اسماعيل طفل تشنه‌اي كه روي ريگستان  رها شده ، از شدت عطش بيتاب است وبال بال مي‌زند، هاجر براي يافتن آب ، ميان دو كوه صفا و مروه هفت بار مي‌آيد و مي‌رود و در اين آمدن و رفتن كه با درد وناله ورنج وشكنجه روحي همراه است ،يك نگاهش در جستجوي آب و نگاه ديگرش به سوي اسماعيل است كه روي خاك تفته پر پر مي‌زند، اينجا به خوبي مي‌تواني درد هاجر را حس كني و با حلق اسماعيل كه از خشكي و تشنگي مي سوزد  همنوا گردي ،  سعي وتپش ومرارت اگر چه ميان دو كوه و در ميان ريگ‌ها و سنگ‌هاي گرم و تفته باشد  باز هم بي‌نتيجه نمي ماند، هاجر در اوج شكستگي  ، نااميدي وجاني غمبار  ناگهان متوجه مي شود كه صداي گريه اسماعيل آرام گرفته است، دلش از جاي كنده مي‌شود ، فكر مي‌كند كه فرزندش از تشنگي مرده است، دوان ـ‌ دوان خودش را به اسماعيل مي‌رساند و با شگفتي مي‌بيند كه از زير پاهاي كوچك اسماعيل چشمه آبي جوشيده و جاري  زلال آن پاهاي اسماعيل را تر كرده است، هاجر شاد وحيرت زده، به چالاكي اسماعيل را در آغوش مي‌گيرد و از زلال زمزم به صورت و گلوي او مي‌زند، اسماعيل مانند گل تازه مي‌شكفد و مي‌خندد، خدايا لطف توچقدر عظيم است..

از جايم به اميد خداوند بلند مي شوم ، به راه مي‌افتم و هفت بار ميان صفا مروه سعي مي‌كنم،سوز‌تشنگي كام اسماعيل و لطف خداوند ذهن  و دلم را پر كرده است، خدايا آيا لطف تو شامل حال من نيز خواهد شد؟ آيا اسماعيل جان من نيز از موهبت الطاف بيكران تو كه حيات بخش و نشاط آور است، برخوردارمي گردد؟

سعي كه تمام مي‌شود به دنبال وسيله‌اي مانند قيچي يا تيغ مي‌گردم كه كمي از موهاي سرم را به علامت تقصير بچينم، به هر سو كه نظر مي‌اندازم چيزي نمي‌يابم. كنار ديوارمروه،نظرم به مرد و زن جواني كه قيافه مردمان جنوب شرق آسيا را دارند،مي افتد ،هر دوپس ازسعي صفا ومروه خوشحال  ومفرح نشسته اند و در دست زن جوان كه بسيار  مليح و زيبااست، يك قيچي كوچك ديده مي‌شود، ناخود آگاه به سوي آن‌ها مي‌روم ، نگاه زن كه با نگاه من مصادف مي شود، به سرم اشاره مي‌كنم، زن يا فراست در مي‌يابد و با لبخند شيرين مي‌آيد از نوك موهاي سرم چند دانه مي‌چيند و مي‌گويد:  مبرور

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت توسط سانچارکی |

قطره در دريا 16

شهري كه ازطنين آذان بلال سرشار است

 مدينه رابه قصد مكه ترك مي‌گوييم، موترها در شاهراهي بزرگ كه پوشيده از نئون‌هاست به راه مي‌افتند،با حسرت به به حرم رسول خدا مي نگرم، چشم‌انداز گلدسته‌ها كه زير آسمان آبي،مهتاب و نورشيريي كه از مناره‌ها مي‌تراود، تماشايي و با شكوه است، حالت غريبي دارم، نمي‌دانم كه چرا دلم براي ترك مدينه گرفته است، موترها مي‌روند و من دل از مدينه نمي‌كنم،‌ بقيع زير نور ماه گسترده است، بقيع خاموش و خاكي اما پر از خداست، پر از فيض و حضور زنده خداوند، مثل اين كه هزار رگ وجودم با بقيع گره خورده، با بقيع پيوندهاي ناگسستني دارم و رازهاي نگفته  بسيار...

مدينه با تمام پهنا و گستره‌اش، حرم است ،هر جاي اين شهر كه پاي بگذاري، جاي پاي پيغمبر يا يكي از اصحاب و تابعين است، هر بناي تاريخي، هر عبادتگاه و هر مزار مدينه، نشانه ي وجود رسول‌الله است،امامان و صحابه و مردان جنگاوري كه امپراطوري‌ها را شكستند و اسلام را تا اقصي نقاط شرق و غرب و شمال و جنوب عالم گسترش دادند.. مدينه شهر اصحاب با صفايي است كه در كمال قناعت ، تواضع و رضا همه وجودشان را وقف خدا كرده بودند، همانان كه شبانگاه بر شمشيرهايشان سر مي‌نهادند ، لب‌هايشان به ذكر خداوند مترنم بود وهر لحظه آماده شهادت بودند و در غزوه‌ها و سريه‌ها اولين داوطلبان و پيش از همه، به جهاد كمر مي‌بستند، مدينه شهر  سرآمدان قرائت و تجويد و تفسير و اشاعه دين، شهر علي، شهر بوتراب،گشاينده خيبر، فاتح بدر، صاحب ذوالفقار، مظهر فتوت، جوانمردي و عدل...

مدينه شهر پيغمبر، شهر خلفاي عدل و امامان پاك‌انديش و صحابه پرهيزگار و قلب پر تپش توحيد و كانون عالي‌ترين تجلي ارزش‌هاي انساني و شهري كه يكي از زيباترين و با شكوه‌ترين عدالت‌هاي تاريخي را در تمام تاريخ بشري به نمايش گذاشت، نمي‌دانم، نمي‌دانم چرا ترك مدينه، برايم سخت است، انديشه اين شهر و خاطره‌هاي تاريخي آن دست از سرم بر نمي‌دارند،.. غرق فكر و خيالم كه يك مرتبه موترها ايستاد مي‌شوند، جايگاه تفتيش و بازرسي است.

مي‌گويند دولت سعودي در مراسم حج به غير از حجاج و كساني كه رسماً براي اداي فريضه حج ثبت  نام كرده اند ، به احدي اجازه رفتن به مكه را نمي‌دهد و اين ممانعت تا بازپسين ساعات روز نخستين عرفه ادامه دارد و در اين مدت، سخت‌گيري‌ها چنان است كه هيچ فردي اگر چه بسيار مهم هم باشد، قادر به عبور از اين پسته‌هاي تلاشي نيست، اين كار لازمي است، حضور بيش از سه مليون حاجي به اضافه خدمه و باشندگان مكه كه بالغ بر بيش از ده مليون نفر مي‌شوند، انجام فرايض و مناسك حج و عمليه خدمت رساني به حجاج را دشوار مي‌سازند، طبعا سخت‌گيري‌ها بايد زياد باشد، مدت زيادي معطل مي‌شويم موترهاي ديگر مي‌آيند و با كمي تفتيش مي‌گذرند اما موترهاي ما هيچ تكاني نمي‌خورند، مي‌پرسم علت چيست كه به ما اجازه عبور نمي‌دهند؟ مي‌گويند ميزبانان افغاني ما كه شمارشان بيشتر از ده نفر مي‌شوند، به خاطر ثبت نكردن نامشان در فهرست حجاج، اجازه همسفري با ما را به دست آورده نمي‌توانند، مسئولان كاروان تلاش دارند به هر گونه كه هست مشكل آن‌ها را حل كنند.

 اين جوانان افغاني كه در جاهاي مختلف مربوط به موسسات سعودي ، مصروف كار و بار هستند، براي راهنمايي حجاج و تنظيم امورات ترانسپورتي و آب و نان ايشان و مخصوصاً حل مشكل لساني، مورد نياز هستند، نمي‌دانيم چرا قبلاً اسامي‌شان در فهرست همسفران حجاج ثبت نشده است.

 انتظار، طولاني مي‌شود، پليس شاهراه براي اجراي قانون، مهمان و واسطه نمي‌شناسد و حاضر نيست اين افغان‌ها را صرفاً به خاطر حل مشكلات حجاج مهمان اگر چه كه مهمان پادشاه هم باشند، اجازه سفر دهد، اكثر حجاج از موترها پايين مي‌شوند و آبي به سر و روي خود مي‌زنند، باد خنكي مي‌وزد، هوا سرد است، لحظاتي در هواي آزاد تنفس و گشت و گذاري مي‌كنيم و دوباره به موترها باز مي‌گرديم، حجاج كه از انتظار طولاني خسته شده‌اند، اكثراً زبان به انتقاد باز مي‌كنند و از بي‌نظمي و مديريت ضعيف مسئولان بعثه سخنان تند و تلخ مي‌گويند.

ساعت از نه شب گذشته، هنوز هيچ نشانه‌اي از حل مشكل به نظر نمي‌خورد،دلم از گرسنگي ضعف مي‌رود، نمي‌دانم چرا ميزبانان نان و آب وغذا توزيع نمي‌كنند، يك لحظه تصوير مجمعه غذا و گوشت‌هاي نرم شب مهماني ابوفهد در زير خيمه عربي از ذهنم مي‌گذرد، فكر مي‌كنم كدام زماني آن را در خواب و خيال ديده‌ام، سرم را روي چوكي مقابل مي‌گذارم كه كمي‌ بخوابم اما گرسنگي امان نمي‌دهد،در فكروذكرم كه چه كنم،  آقاي مجددي از مسئولان تشريفات وزارت خارجه داخل سرويس مي‌شود و يك راست مي‌آيد به سراغ من، يك خريطه پلاستيكي را به سويم پيش مي‌كند و مي‌گويد: آقاي سانچاركي اين را خانم شكريه باركزي برايتان فرستاده است، خريطه را مي‌گيرم، حداقل هشت عدد ساندويچ گرم كاغذ پيچ شده در ميان آن است كه بوي و طعم و گرمي‌اش هوش از سرم مي‌ربايد، شش ‌تاي آن را به اطرافيانم مي‌دهم و دو سه تاي ديگر را با اشتهاو لذت مي‌بلعم، چقدر لذيذ و گوارا است! آفرين شكريه جان! چطور فهميدي كه من از گرسنگي در حال از پا افتادن هستم، چطور فهيميدي كه اين ساندويچ‌ها در اين لحظه، بهترين مائده آسماني است كه تو مي‌توانستي به من هديه كني؟ اين زن اعجوبه است، هوش و فراست عجيبي دارد، كارهايي مي‌كند كه هميشه آدم غافلگير مي‌شود، جنرال داوود، معين وزارت داخله به سرويس بالا مي‌شود و مي‌گويد مشكل حل شد، به زودي حركت مي‌كنيم و بعد رويش را به من مي‌كند و مي‌گويد: ساندويچ‌ها رسيد؟ مي‌گويم بلي، شكريه جان فرستاده بود و اين هم يك توته باقي مانده كه اگر بخواهي مي‌تواني بگيري! مي‌گويد نه، من در بيرون چيزكي خوردم، من ديدم كه شكريه جان برايت چند عدد ساندويچ سفارش داد و بعد با خنده اضافه مي‌كند، آدم خوش ‌چانسي هستي ، مي‌گويم: چشم بخيل كور!

لحظاتي بعد، سرويس‌ها به راه مي‌افتند و با يك دور كامل، گرداگرد شهر مدينه، راه مكه را در پيش مي‌گيرند ونفس مي زنند، عجب شاهراه بزرگ و نوراني و پر مهتابي هست اين شاهراه مدينه و مكه!

نگاهم را بار ديگر به گلدسته‌هاي حرم مي‌دوزم و از عمق دل با شهر خدا و شهر پيغمبر خداحافظي مي‌كنم، بدرود اي نخستين گهواره آزادي و برابري در جهان،‌اي شهري كه گوشهايت از طنين آذان بلال سرشار است ،بدرود، بدرود

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت توسط سانچارکی |

قطره در دريا پانزدهم

احرام تو را به دنياي ديگر و به روز يوم الحساب مي برد

جنب و جوش حجاج افزايش يافته، قرار است تا دقايق ديگر حرکت به سوي مکه آغاز شود. احرامي ها توزيع مي شود و ملاها، مناسک حج را تشريح مي کنند، بحث گرمي ميان علما در مورد اينکه احرام را بانيت کدام نوع حج بپوشند، در گرفته؛ سه نوع حج وجود دارد: حج منفرده، حج قران و حج عمرة تمتع.

حج قرآن، حجي است که عمرة تمتع با حج تمتع يک جا انجام مي شود، يعني به محض اينکه حاجي وارد مکه مي شود، طواف و نماز و سعي و تقصير را انجام مي دهد، در احرام باقي مي ماند تا مي رود به مني و عرفات، و اعمال روز عيد شامل قرباني، رمي جمرات و حلق يا تقصير را انجام مي دهد و دوباره براي طواف و سعي و نماز وارد مکه مي شود و در تمام اين مدت بايد در احرام باقي بماند، بعضي ها مي خواهند ميان اين دو، فاصله اندازند. يعني اول، عمرة تمتع را انجام دهند و احرامي را از تن درآورند و فرصت و فاصلة ميان عمرة تمتع و حج تمتع را آزاد باشند و با لباس هاي راحت بگردند، چرا که احرام، قيودات و تعهدات زيادي مي آورد، خلاصه، يکي آن را و ديگري اين را مي پسندد...

مولوي جواني که ريش سياه و افشان و کم پشتي دارد، با دقت تمام انواع حج را تشريح مي کند و انتخاب را به عهدة حجاج مي گذارد، اينجا هم مسئلة دوزبانه بودن مشکل ساز و تفرقه آفرين مي شود. حتي در مراسم معنوي حج هم که همگي در حال پوشيدن احرامي و رفتن به جهان نمادين آخرت و تمثيل روز قيامت و محشر اند، بعضي ها همچنان دل در گرو حساسيت ها و عصبيت ها دارند و نمي توانند خود را يک لحظه از چنگ تعصبات رها سازند، متاسفانه اين گرايش ها و حسياست ها ويژة يک قوم و يک قبيله نيست، به اثر جنگ ها و بحران ها و تزريق افکار رنگارنگ بيروني، اکثر مردم زير تأثير چنين گرايشي قرار گرفته اند. مولوي جوان، نخست تمام مسايل و مناسک حج را به لسان پشتو بيان مي کند و بعداً به دري، ... زمانيکه مناسک به لسان دري تشريح مي شود، پشتوزبانها جلسه را ترک مي کنند و زماني که به پشتو سخن آغاز مي گردد، دري زبانها چنين مي کنند.

جاي شگفت است که در خانة ايمان و در يکي از مراکز وحي و در شهري که مهمترين و اساسي ترين ارزشها در آن، تقوا و فضايل انساني  است  و هر نوع رنگ و لهجه و زبان و بيان در مقابل نيت و اخلاص و پرهيزگاري بي اهميت شمرده شده است، ما همچنان زير تأثير اين نوع گرايشها و تفکرات باشيم؛ احرام که اکنون در حال پوشيدن آن هستيم، رفتن به طرف يک رنگي و هم رنگي با تمام انسانها اعم از سياه و سفيد و زرد است، رجعت به ذات و گوهرانساني و ميعاد دوباره با حقيقت دروني مبرا ازتمام تشخصات و رنگ ها و جلوه هاست. احرام در تو انديشه وحدت را برمي انگيزد يکباره متوجه مي شوي که رنگ ها و لهجه ها و زبانها همگي جلوه ها و فروعات برآمده از يک گوهر واحد انساني اند که خداوند به حکمت خود آنها را براي زيبايي، تنوع و تکثر حيات انساني آفريده و مبناي بازگشت انسانها به يکديگر و درک زيبايي ها و ارزشها و گوهر واحد انساني مشترک ميان آنها را اصل تعارف و بازشناسي ملت ها و امت ها از يکديگر معرفي کرده است.

بعضي انسانها در اين جا و در اين جمع اندک انساني هم البته نمونه هاي ايمان و مسلماني اند، تمام توجهشان به اعمال و مناسک و بهره گيري از فيوضات معنوي اين با شکوه ترين فريضة ديني است و خداوند شايد به برکت وجود همين انسانهاي پاک و مخلص و با ارزش است که زندگي را برپا و سقف آسمان را استوار نگاه داشته است.

انديشيدن در درس هاي حج و راز و رمزهاي متجلي در اعمال و مناسک آن مانند زدن کلنگ است بر رگه هاي زميني وجود، که اگر توفيق داشته باشي و نيتت خالص باشد و از يک تمرکز قوي برخوردار باشي چه بسا که باعث جاري شدن چشمه جوشان حيات طيبة انساني در کانون وجودت گردد و تو را با دنياي پرجذبة زندگي معنوي آشنا سازد.

توجهم آنچنان به توضيحات مولوي جوان جلب شده که اصلاً متوجه انور – جوان افغان مقيم سعودي نشده ام – با تماس دست او روي شانه ام است که حضورش را در جمع حس مي کنم و مي بينم که براي مهمانانش تحفه هاي نفيسي آورده است. چند سجادة نفيس و مقداري خرماي لذيذ و کمياب باغ هاي مدينه نصيب من هم مي شود، من و انور، هيچگاه همديگر را نمي شناختيم و ارتباطي با يکديگر نداشتيم اما تنها افغان بودن کافي بود که ما را به هم پيوند داد و لطف او را در حق من و اکثر حجاج کاروان زياد کرد.

احرام را مي پوشم، احساس مي کنم سنگين تر و شکسته تر شده ام، خودر ا مقيد و زيربار احساس مي کنم. بايد بيش از اندازه مراقب باشم، خطايي از من سرنزند، بايد آزارم به موري نرسد، زبان و نگاه و چشمم و دلم را از هر گونه بدي و پليدي و دشمني و هوسهاي ناباب پاک نگاه دارم، حتي نمي توانم موي مزاحم دماغم را بکنم، دست به موهايم بکشم يا سر و صورتم را مرتب کنم، بايد همانگونه که هستم، باشم، طبيعي، طبيعي...

احرام در واقع تو را به دنياي ديگر مي برد، به محشر و به روز يوم الحساب به روزي که مردگان سر از خاک بر مي کشند تا شاهد بدو نيک اعمال خود باشند.

احرام، تو را با همة تشخصي که داشته اي و گاه خود را از ديگران متمايز و برجسته احساس کرده اي، به جمع مي برد و در جمع مستحيل مي سازد. قطره اي مي شوي در دريا، قطره، ني، دريا مي شوي، فرد ني، جماعت مي شوي، يگانه ني، يگانگي مي شوي، سفيد ني، سفيدي ، نه، بي رنگ، بي نشان و بي تشخص، ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت توسط سانچارکی |

قطره در دريا چهاردهم

 

جايي که نبض احساس پيغمبر نيز مي زند

 

آخرين روزمدينه است، بايد در نماز و زيارت وتوديع سنگ تمام بگذارم. يک ساعت پيش از اذان بيدار مي ‌شوم، خسته و رنجورم اما بر خستگي وکسالت نهيب مي زنم، کوشش مي کنم وسوسه خواب را که هر لحظه سنگيني رخوت آورش بر تمام وجودم مستولي مي شود، از خود دور کنم، با صداي اذان به مسجد مي روم، مسجدالنبي امروز خلوت تر است و به همين روي به آساني مي توانم در صفوف مقدم، مقابل گنبد سبز پيغمبر، جايي براي نماز خواندن پيدا کنم. دو رکعت نماز به شکرانة حضور در بارگاه معنوي فرستادة خداوند و دعا ونيايشي،.. نماز بامداد بازهم طبق روال هميشگي با شکوه برگذار مي شود، همة وجودم به سوي ضريح مقدس است، امروز بايد پيش از همه به زيارت منبر و محراب رسول خدا مشرف شوم. نماز و تعقيبات معموله كه پايان مي يابد، به سوي باب السلام  مي شتابم ، بايد در پيشگاه ضريح مقدس به احترام بيا ستم و دردها و آرزوهايم را با رسول خدا در ميان بگذارم اما صفوف سنگين و در هم فشردة جمعيت پيش ا زمن همچون دژ پولادين مانع از حرکت و پيشروي مي شود؛ بازهم جرئت نمي کنم به دريا بزنم، با موج درآميزم و خودم را در ميان بازوها و سينه ها و فشارهاي جمعيت رها کنم، هميشه از انبوه جمعيت و ازتراکم نفوس در يک نقطه که نفس ها در هم گره مي خورد و بازوها و سينه ها به هم قفل مي گردد، وحشت کرده ام؛ نمي دانم مشکل از تنگي نفس است يا کدام مشکل رواني ديگر اما هميشه در چنين مواقعي کوشش کرده ام تمام نيرويم را جمع کنم و خودم را از گرداب جمعيت بيرون بيا فگنم.

يا رسول الله! اين جُبن را بر من ببخش! چگونه به تو اثبات کنم که تمام ذرات وجودم با عشق تو مي تپد و حاضرم هزار مرتبه فدايت شوم اما نمي دانم اگر در ميان جمعيت نفسم بند بيايد و جانم را ببازم آيا کار درستي کرده ام؟ آيا تو ملامتم نخواهي کرد؟... اوه؟ اين همه بهانه اي براي توجيه بزدلي!

راهم را کج مي کنم ،آهسته و پاييده، بدنبال راه ديگري مي گردم، خوشبختانه چانس ياري مي كند، نمي دانم چگونه مي شود که  يک لحظه، شکافي در صفوف جمعيت پديد مي آيد و من شتابان از ميان آن مي گذرم و خودم را در آستانة منبر و محراب پيغمبر مي رسانم. مشاهدة منبر و محراب رسول خدا و باب خانة پيغمبر بازهم سلسله اي از خاطرات تاريخي را در ذهنم زنده مي کند ، احساسي فاخر و هيبتناک در من بر مي انگيزد؛ آري، از همين دروازه، هر روز پيغمبر چندين بار رفت و آمد مي کرده، با اصحاب نماز مي خوانده، آنها را وعظ و نصيحت مي کرده... اينجا هم مسجد صفه است که اصحاب صفه به آن منتسب اند، همانهايي که با قبايي ژنده، شب ها را به نماز و ذکر و تهليل ، مباحثات ديني و تشريح احکام اسلام صبح و روزها را به جهاد بيگاه مي کردند....

 بغض راه گلويم را مي گيرد، لحظاتي در مقابل ضريح پيغمبر به دعا و التجاء مي ايستم و دردها و آرزوهايم را با او در ميان مي گذارم؛ صداي گريه و ندبه از هر گوشه بلند است، صفوف گوناگون در داخل مسجد به چشم مي خورند. هر صف با قصد رسيدن به يک نقطة تاريخيي خاطره انگيز و مقدس: به سوي محراب،  منبر، ستون حنانه و يا ضريح پيغمبر و خلفاي راشيدن...دو رکعت نماز مي خوانم، نيايش توديعي و بعد راهي بقيع مي شوم...

 نمي دانم هر بار كه نام بقيع را مي شنوم، چرا درد و بغض راه گلويم را مي گيرد، چرا احساس غربت و درد مي کنم، مثل اين که همة غم هاي عالم بر سرم فرو مي ريزد؟ بقيع اين گنج عظيم معنوي، اين گورستاني که به اندازة همه تاريخ عظيم و سنگين است.

                                                                                                        

گورستاني همسنگ بقيع در کجا مي توان يافت؟ مي گويند اولين گورستاني که در روز قيامت، مردگان از آن بر مي خيزند، بقيع است.

خوشبختانه هنوز گلوي صبح است و دروازه بقيع باز، مي خواهم کنار قبر فاطمه بايستم امادقيقا نمي دانم کدامين سنگ قبر متعلق به اوست، دولت وهابي براي اين گورها که عزيزترين دوستان خدا و امت رسول الله را در برگرفته اند، اجازة هيچ تعمير ، نصب لوحه و هيچ نشانه ديگر را نداده است، حداقل مي شد بر روي هر قبر لوحة کوچک يا سنگ نبشته اي حاوي نام و تاريخ فوت يا شهادت صاحب گور که راهنماي زايرين باشد، نصب کنند اما دريغ از يک چنين کاري...

 زايرين سرگردان، از يک ديگر مي پرسند که قبر مثلاً عمه يا همسر و يا دختر پيغمبر کدام است؟ يا قبري را نشان مي دهند و مي پرسند که اين قبر متعلق به چه کسي است؟ هر چه هست، هوش و حواس و دلم تمام، متوجه فاطمه است، او را دوست دارم. بيشتر از مادرم، اصلاً نمي دانم که چرا محبت او از لحاظ قداست و بار معنوي، عظيم تر و گرامي تر از دوستي مادرم هست؟ لحظه اي  کنار قبر منتسب به فاطمه مي ايستم و با او بازهم درد دل مي کنم... سپس کنار قبر يکايک اصحاب و ائمه و بزرگان خفته در بقيع مي روم ، زيارتي و دعايي و بعد همه را بدرود مي گويم. از بقيع خارج مي شوم اما دلم آنجاست،فكر مي كنم با اين خاک احساس تعلق خاطر عجيبي دارم، اين گورستان مانند ديگر گورستانها نيست، آدم اينجا احساس آرامش و احساس در خانه و ميان جمع بودن را مي کند. اينجا نبض احساس پيغمبر نيز مي زند، گويا دل و نگاه او هم به سوي بقيع است.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت توسط سانچارکی |

رسانه‌ها،دست آوردها وچالش‌ها

 

با آغاز فصل جديد سياسي در سال 2001 ميلادي، زمينه مساعدي براي پيدايش رسانه‌هاي آزاد، مستقل و كثرت گرا در كشور به وجود آمد، قوانين دوره دموكراسي نافذ گرديد و سهولت‌هاي بسياري براي فعاليت آزاد رسانه‌اي در افغانستان ايجاد گرديد.

در زمينه ي همين فضاي مثبت بود كه دهها رسانه چاپي و شنيداري تأسيس و با آغاز كار رسانه‌هاي ديداري طي دو سال اخير، فضاي رسانه‌اي افغانستان از تب و تاب،تنوع و جذابيتي خاص برخوردار گرديد.

آزادي فعاليت رسانه‌اي افغانستان در فصل جديد سياسي، بيش از همه، مرهون حمايت و تعهد جامعه بين المللي از يك سو و الزام دولت افغانستان بر تضمين آزادي بيان و ضرورت گردش آزاد اطلاعات در جامعه از سويي ديگر بوده است، اگر چه نظري وجود دارد كه عامل مهم مساعد كننده كار رسانه‌ها،احتمالا فقدان قدرت دولتي و ناتواني نهادهاي مربوطه حكومت در اعمال محدوديت‌هايي بيشتر عليه فعاليت رسانه‌اي دركشور بوده و فلهذا، اين تشويش همواره وجود دارد كه اگر فرهنگ دموكراسي پا به پاي نهادهاي دولتي رشد نكند،. ممكن است قدرت گيري بيشتر دستگاه در پهلوي فوايدي كه دارد، بر كار آزاد رسانه‌ها نيز تأثير منفي بگذارد.

نكته‌اي كه نبايد فراموش كرد، حضور گسترده ي يك نيروي عظيم روزنامه‌نگاري جوان در كشور است كه به مثابه جرياني فعال و بازدارنده، هر نوع گرايش اقتدار گرايانه ،  تلاش هاي محدود كننده آزادي بيان و بازگرداندن افغانستان به دوره سياه سنت‌هاي استبدادي را با مشكل روبرو مي‌سازد. شايد يكي از دستاوردهاي مهم رسانه‌اي افغانستان در پنج سال اخير،ظهور همين نيروي جوان باشد كه هر روز آگاه‌تر و پخته‌تر نيز مي‌شود.

ميدان عمل رسانه ها در افغانستان

ميدان عمل رسانه‌ها در افغانستان باز و فراخ وگسترده اما بي چالش نبوده است ، بر طبق قوانين نافذه كشور مخصوصاًً قانون رسانه‌هاي همگاني، هيچ نوع كنترول، نظارت، سانسور قبل ازنشر يا بعد از نشر در كار رسانه‌ها وجود نداشته ، دولت، مخصوصاَ متوليان رسمي امور نشراتي ،آزادي بيان و آزادي فعاليت رسانه‌ها را تضمين كرده و براي تقويه وحمايت از  فعاليت آزاد روزنامه‌نگاري در كشور تعهد سپرده اند، اما چالش‌هاي عرصه كاري رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران، مسايل ديگري بوده كه بيشتر به ذات و خصلت نظام فكري جامعه ، ادامه فرهنگ انباشته خودكامگي، سنت‌هاوشرايط عمومي ناشي از دودهه بحران بر مي گشته است.

مشكلات اقتصادي ،آسيب‌پذيري‌هاي شغلي وفقدان نهاد هاي قوي مدافع حقوق روز نامه نگاران، بعضا عوا مل ديگري بوده كه مانع از گردش آزاد اطلاعات صحيح در جامعه وفعاليت دقيق وروشنگرانه روزنامه نگاران مي‌شده است.

رشد رسانه اي افغانستان در پنج سال اخير

رشد رسانه‌اي افغانستان در دو بعد كمي و كيفي قابل بررسي است، ازنظر كميت، رسانه‌ها در افغانستان طي پنج سال اخير يك مسير رشد يابنده، كثرت گراو تكاملي را طي كرده‌اند. پنج سال پبيش در افغانستان، تنها يك نشريه وجود داشت به نام شريعت و فقط يك راديو فعاليت مي‌كرد به نام صداي شريعت، جامعه، جامعه‌اي يك صدايي خفته در بستر سنت‌هاي سخت‌گيرانه بود اما امروز، تنوع و تكثر كمي رسانه‌ها در افغانستان در سطح منطقه بي‌نظير است، نگاهي كوتاه به شماره و عناوين رسانه‌هاي چاپي، شنيداري و ديداري اين تنوع و تكثر رابه خوبي مي نماياند.

ثبت رسمي بيش از پنجصد عنوان رسانه چاپي، بيش از 55 راديوي خصوصي وچهارده تلويزيون شخصي و خصوصي كه حداقل هفت تلويزيون باالفعل فعال‌اند، تأسيس بيش از صد مركز توليدات هنري سينمايي، بيش از يك صد و پنجاه مطبعه شخصي و خصوصي و تأسيس دهها نهاد توليد كننده مواد نشراتي از دستاوردهاي مهم فضاي جديد سياسي در افغانستان است.

ز لحاظ توسعه سيستم ارتباطي نيز پيشرفت‌هاي زيادي صورت گرفته، پنج سال پيش افغانستان تنها از طريق چند دستگاه تلفن سيتلايت با دنياي بيرون ارتباط داشت اما امروز، با انكشاف شبكه مخابرات در كشور، حتي  شماري از قريه‌هاي دور افتاده افغانستان نيز امكان برقراري ارتباط با داخل و خارج كشور را بدست آورده‌اند.

اگر چه برق به عنوان عنصر پايه‌اي ارتباطات همچنان مشكل جدي است اما باز هم در سطح محدودتر امكان دسترسي افغان‌ها به تكنالوژي عصري ارتباطات رسانه‌اي مانند انترنت تسهيل گرديده است، امروز روزنامه‌نگاران افغان در سراسر دنيا از طريق رسانه‌هاي الكترونيكي، وبسايت‌ها و وبلاگ‌هاي شخصي كه شمارشان از پنج هزار فراتر مي‌رود، با يكديگر مرتبطند و به تبادله معلومات و نظرات با يكديگر مي‌پردازند. در صورتي كه پلان‌هاي انكشافي دولت در زمينه حل مشكل انرژي به ثمر برسدووزارت مخابرات به قول خود براي وصل كردن افغانستان به شبكه فايبر نوري عمل كند، طبعا ظرفيت‌هاي ارتباطي و اطلاع‌رساني افغانستان صدها مرتبه افزايش خواهد يافت.

از نظر كيفيت نيز رشد نسبتا چشم‌گيري در رسانه‌هاي مختلف ديده مي‌شود، بعضي از رسانه‌هاي تصويري افغانستان بازار رسانه‌هاي  خارجي راكه از طريق ديش يا شبكه كيبلي قابل دريافت هستند، كساد كرده‌اند، طيف بيننده‌ها و شنونده‌هاي رسانه ها ي ديداري و شنيداري افغانستان يك روند رو به افزايش را نشان مي‌دهد.

گسترش كمي رسانه‌ها كه به گسترش دامنه كار و عرصه فعاليت‌هاي روزنامه‌نگاري انجاميده، حداقل اين حسن را داشته كه امروز حتي در دورافتاده‌ترين نقاط كشور كوچك‌ترين حادثه از چشم رسانه‌ها و ژورناليستان دور  نمي ماند، دامنه اطلاع‌رساني در كشور واقعا گسترش يافته است.

طي پنج سال اخير آشنايي ژورناليستان با پيچ و خم كار حرفه‌اي، با مهارت‌ها و شگردهاي روزنامه‌نگاري بيشتر گرديد ه، سبك نوشتاري و نوع پرداخت به مسايل خوب‌تر و بهتر شده، زبان روزنامه‌نگاري افغانستان روان‌تر و پخته‌تر شده و مسايلي مانند اخلاق ژورناليستي و معيارهاي مسلكي در كار روزنامه‌نگاري افزايش يافته است. مهمتر اينكه رگه‌هاي تندي ، خشونت و بدزباني كه در سال‌هاي آغازين روزنامه‌نگاري جديد افغانستان به چشم ميخورد،حالا تا حدودي نرم و ملايم و منطقي‌تر شد است.

با اين همه، ژورناليزم افغانستان تا رسيدن به جايگاه مسلكي، راه درازي در پيش دارد، ما هنوز در فضاي نفسگير بحران قلم مي‌زنيم، نبض نوشته‌‌ها و فعاليت‌هاي رسانه‌اي ما هر روز با حوادث خشونت و ناامني مي‌زند، ادامه جنگ و افزايش فعاليت‌هاي هراس افگنانه، فضاي كار رسانه‌اي افغانستان را ملتهب ساخته و مانع از تطبق برنامه‌هايي اصلاحي و باز انديشي روزنامه‌نگاران در كار حرفه‌اي خود شده است.

مبناي علمي ضعيف ژورناليزم موجود كه ريشه در كاستي‌هاي نظام آموزشي و وضعيت عمومي فرهنگ در كشور دارد، مانع از خلاقيت و پويايي بيشتر روزنامه‌نگاري و مخصوصا شكل‌گيري ژورناليزم تحقيقي و روشنگر شده است، جامعه بين‌المللي به جاي كمك به تقويت نهادهاي آموزشي موثر و انجام يك كار بنيادي‌تر، طي پنج سال گذشته، بيشترين هزينه‌ها را صرف فعاليت‌هاي نمادين، كارتوني و بي‌حاصلي مانند برگزاري وركشاپ‌هايي بي شمار وپر مصرف كرده است.

از جانب ديگر، افزايش ناامني‌ها و قدرت‌گيري بيشتر گروه‌ها و حلقات فشار مخالف آزادي بيان و مخالف گردش آزاد اطلاعات در جامعه، چشم‌انداز  آينده را تيره ساخته است.

آن چه كه اين بدبيني‌ها را مي‌افزايد و سبب سلب اعتماد روزنامه‌نگاران نسبت به آينده مي‌شود، علاوه بر اوضاع نامساعد عمومي. تلاش هماهنگ نهادهاي دولتي براي محدود كردن فضاي آزادي بيان از طريق ايجاد تغييرات بنيادي در قانون رسانه‌هاي همگاني از يكسو و خزيدن دستگاه، در پناه تفكرات معارض با ارزش‌هاي مدني و فرهنگ شهروندي از سوي ديگر است، برجسته ساختن نقش دولت در عرصه رسانه ها و باز كردن دست نهادهاي حكومتي در مديريت رسانه‌اي كشور به معناي گام گذاري در مسير خلاف روند سياسيي است كه پنج سال پيش بر اساس فيصله نامه بن در سال 2001 ميلادي آغاز شده است.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت توسط سانچارکی |